در آرایشگاه بزرگ شدم! / داستان کوتاه
برگزیده‌ مرحله اول مسابقه نقطه سر خط

در آرایشگاه بزرگ شدم! / داستان کوتاه

نویسنده : سایت جیم

محمدرضا جعفری

بیست و سومین روز از گرمترین فصل سال گذشته بود و من مثل همیشه بعد از بیدار شدن از خواب خودم را در آینه ی قدی جلوی حمام برانداز کردم. حس کردم موهایم از مرز خودشان پیشروی کرده اند و به طور کاملا نامرتبی روی شقیقه ها و گوش هایم ریخته اند. مثل همیشه پدرم یک وقت آرایشگاه برایم گرفت. چون من هنوز آنقدر بزرگ نشده بودم که بتوانم تلفن را بردارم و خودم برای خودم وقت آرایشگاه بگیرم ، و حتی آنقدر بزرگ نشده بودم که خودم به تنهایی به آرایشگاه بروم.

شلوغ بود. نیم ساعتی باید روی صندلی های چرم و سیاه کنار مغازه مینشستم تا نوبتم بشود. پدرم من را روی صندلی انتظار آرایشگاه تنها گذاشت و سفارش های لازم برای برگشتن به خانه را کرد و رفت. روی صندلی نشستم . البته هنوز آنقدر بزرگ نشده بودم که وقتی روی صندلی مینشینم پاهایم به زمین برسد. سرگرم تکان دادن پاهای معلق بین زمین و آسمانم بودم که صدای آرام آقا مصطفی مرا به خود آورد. نفهمیدم چه گفت ولی خوب میدانستم این یعنی نیم ساعت گذشته و حالا نوبت من شده است.خودم را روی صندلی سر دادم و با یک فرود موفق از روی صندلی به روی پاهایم ، به سمت صندلی آرایش رفتم. اما ، حس کردم یک چیزی کم است ، ایستادم ، کمی به صندلی نگاه کردم و بعد خیره به آقا مصطفی که مشغول تمیز کردن پیشبند سفیدش بود نگاه کردم. ناگهان با صدای متعجب و آرامی پرسیدم: «تخته نمیگذارید؟» .آقا مصطفی همیشه برای کسانی که آنقدر بزرگ نشده بودند که روی صندلی بنشینند و صورتشان درست مقابل آینه روبرویی قرار بگیرد ، یک تخته روی دسته های صندلی میگذاشت تا روی آن بنشینند و قدشان به نسبت بقیه مشتری ها به اندازه ی کافی برای اصلاح بلند شود. آقا مصطفی نگاهی به سر تا پای من انداخت و بعد با صدای مرددی گفت: «فکر نمیکنم دیگه نیازی باشه ، همینجوری روی صندلی بشین» . آنروز برای اولین بار بدون نیاز به هیچ تخته ای روی صندلی آرایش آقا مصطفی نشستم و برای اولین بار فاصله ی بین اولین چلیک صدای قیچی آقا مصطفی تا آخرین جمله که «کار دیگه ای نداری؟ خوبه؟» که همیشه برایم به کندی زنگ های ریاضی میگذشت ، برایم سریع تر از زنگ ورزش های توی مدرسه مثل برق و باد گذشت. از مغازه بیرون آمدم. پدرم گفته بود بعد از تمام شدن کارم همینجا منتظر بمانم تا او بیاید. احساس عجیبی داشتم . احساس قدرت میکردم . چیزی در درون من به وجود آمده بود و یا شاید عوض شده بود که به من میگفت: دیگر آنقدر بزرگ شده ام که خودم پیاده و تنهایی به خانه مان برگردم.

================

ادمین نوشت1: چون رعایت اصول ویراستاری و املایی هم بخشی از امتیاز مسابقه است،   تمامی مطالب مربوط به «نقطه سر خط» بدون ویراستاری و تغییر منتشر می‌شود.

ادمین نوشت2: این مطلب تیتر نداشت، تیترش را خودمان اضافه کردیم برای خالی نبودن عریضه!

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٢
٢
٠
یک طرحِ یک خطیِ ساده که با یک پرداخت خوب و حساب شده تبدیل شده بود به یک داستان کوتاهِ خوش فرم. (که کاش علائم و فاصله گذاری رو هم رعایت میکردند...).. شروه، میانه و پایان خوبی هم داشت و به خوبی هم از نقطه "الف" به نقطه "ب" رسیده بود. همیشه برای نوشتن یک داستان نیازی به آسمان ریسمان بافتن و کلمات قلمبه سلمبه نداریم! موضوعات اطراف خودمون "داد" میزنن طفلکی ها! که آهای نویسنده ها، بیایید راجع به من هم بنویسید! بهمین سادگی یک داستان متولد میشه. مثل داستانِ قشنگِ "مدادتراش" به قلم خانوم فوفانو.
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠١/١٢
١
٠
بله...بزرگ شدن یه تغییر مشترک... شیک نوشتین...قلمتآن مستدآم (^_^)
Z_MAHBOOB
Z_MAHBOOB
٩٤/٠١/١٢
١
٠
سلام دوست عزیز زیبا نوشته بودی و موفق باشی
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠١/١٣
١
٠
چقده خوب بود این داستان. :) تغییرش کاملا واضح بود و دلنشین. :) این طور تغییرات همیشه به ادم حس قدرت می دن. :) ممنون از شما. :)
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠١/١٣
٠
٠
تصديق ميكنم كه حس خوبيه، هنوز مزه اش زير زبونمه :)) مرسي:)
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣