آخرین گلوله / داستان کوتاه
برگزیده‌ مرحله اول مسابقه نقطه سر خط

آخرین گلوله / داستان کوتاه

نویسنده : Anis

صدای آخرین گلوله از کجا آمد؟

انگار از تمام جنگل شلیک شد؛ از هر سویی، انتهای یک پژواک به گوش می رسد؛ چگونه می شود این همه آرامش را لرزاند؟! جنگلی که در تب یک زمستان می سوزد. جنگلی که منتظر هیچ بهاری نیست. چگونه می شود یک خواب را دزدید. جنگلی که تمام شده است...

صدای آخرین گلوله از کجا آمد؟

جنگلبان به هر طرف که نگاه می کند گویی صدای گلوله از همان سو بوده؛ تند تند نفس می زند؛ نبضش به تپش افتاده،  رنگش پریده، انگار منتظر صدایی جیکویی هم نبوده چه برسد به صدای یک گلوله؛ جنگلبان تمام صورتش را پوشانده..

صدای آخرین گلوله از کجا آمد؟

وقتی که زخمی می شوی؛ تمام درد ها، تمام هذیان ها، تمام صدا ها را می چشی؛ می بینی؛ میشنوی!.از تمام جنگل می ترسی. از غریزه ات استفاده می کنی؛ بو می کشی؛ چنگال هایت را به سنگ می کشی؛نفست را به دم داده ای؛ به گوشه ای پناه می جویی؛ منتظر صدای آخرین گلو له ای؛ یا شکار می شوی؛ یا شکار می کنی.

صدای آخرین گلوله از کجا آمد؟

جنگلبان انگار کف دستش را می پیماید. قد م هایش آهسته، حواسش را به جنگل بسته. هنوز آخرین پژواک در گوشش طنین می دهد. با هر قدم ، یوز بیشتر هراس را در خود احساس می کند. وقتی تمام عمر زخمی باشی؛ باید از هر صدایی هراس کنی؛ از هر قدمی بلرزی؛ هر پناهی را بپذیری. جنگل، بیشتر به عمق سیاهی می رود. هوایش کمتر می شود، بیشتر به پیشتر از این شبیه می شود؛ گویا هیچ وقت بهاری نداشته، جنگلی که تمام شده است.

جنگلبان نگاهش را دور داده؛ گویا صدایی از ابتدا نبوده است. شاید خواب دیده، شاید هذیان داشته، شاید سر درد هایش؛ زخم معده اش احوالش را پرانده؛زمزمه می کند : هیچ . بی سیم اش را جلوی دهانش می گیرد: امروز هم مثل هر روز؛ اینجا اتفاقی نیفتاده است!.  

================

ادمین نوشت1: چون رعایت اصول ویراستاری و املایی هم بخشی از امتیاز مسابقه است،   تمامی مطالب مربوط به «نقطه سر خط» بدون ویراستاری و تغییر منتشر می‌شود.

ادمین نوشت2: این مطلب تیتر نداشت، تیترش را خودمان اضافه کردیم برای خالی نبودن عریضه!

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٢
١
١
این هم موضوع متفاوت و زاویه نگاه قشنگی بود. البته بین "سوم شخص محدود" و "سوم شخص نامحدود" نوسان داشتید که همین هم کمی گنگ کرده بود حرفِ اصلی رو. اصطلاحاتی بدیع رو بکار برده بودید که کمک زیادی کردند به جذاب تر شدنِ داستان. کاش به نکات ویراستاری و فاصله گذاری ها هم دقت می کردید تا جملاتی این چنین آنکادر شده "شهید" نشن لا به لای اتصالهای بی موقعِ حروف و علائم. (شهید شدن کاملا یک واژه مصطلح هستش به معنای "از بین رفتنِ قابلیت های حقیقی")، باور کنید رعایت اصول ویراستاری و علائم نگارشی خیلی خیلی می تونن مفید باشن برای انتقال مفهوم به خواننده. و چنانچه بی دقت اعمال بشن، عینا مثل "ترمز" عمل میکنن واسه یک قطار سریع السیر. کلیت داستان شما رو پسندیدم، قلم توانمندی هم دارید و البته که "چشم بینای" شما قابل تحسینه برای دیدن و تصویرسازیِ خلاقانه رویدادهای این چنینی. ایشالا در مراحل بالاتر ببینم این داستان رو.. :-))
anis
anis
٩٤/٠١/١٢
٠
٠
سلام منم ممنون به خاطر زاویه نقد قشنگتون، اما برای بحث «ویراستاری، فاصله گذاری، و نگارش» بنده در حد دانسته هایم نسبت به این قواعد جامعه عمل پوشاندم اما گویا در صفحه پیش روی شما حق مطلب ادا نشده و گویا مطلب جام « شهادت» را نوشانده!!!به هر حال به علت هایی فرا متنی « مجال اندک بود و واقعه سخت نامنتظر» یعنی داستان هول هولکی نوشته شد. به همین دلیل گفته شما صحیح است اگر آنگونه که شما گفتید میشد که چه بهتر، من حقیر از خدا چه خواهم «دو چشم بینا». به بزگواریتان ببخشایید که من حقیرم شما بزرگ. اما در مورد «نوسان و گنگ بودن» بنده نسبت به این مورد خوشحالم،چرا؟؟ زیرا که قصد برای گنگ شدن خواننده بود که خوانندگان فهیمی مثل شما بفهمند که دو راوی وجود دارد؛ چیزی که در اغلب کارهای عباس معروفی دیده میشود.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٢
٠
٠
خوشحالم از بینش والای شما نسبت به مقوله نقد. اشاره به عباس معروفی اشاره درستی هست اما ایشون و حکایت های "دو راوی"شون یک مقوله جدا هستند که ارتباطی به این نوسانی که من عرض کردم نداره. نوسانِ اینجا حاصلِ ناپختگیِ کدها و نشانه های متن اند. درست ادای منظور کردم؟ موفق باشید ایشالا.. :-))
anis
anis
٩٤/٠١/١٣
٠
٠
با درودی دیگر،« نوسان حاصل ناپختگی کد ها و نشانه های متن اند» این سخنی است گویا، بله از جهتی حرف شما را می توان قبول داشت ولی کاش مثالی را از داخل متن می آورید تا بنده بیشتر متوجه ایرادات گشته و سعی در خلق آثار بهتر و روان تری بکنیم.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٤
٠
٠
سپاسگزارم. شما بقول شاعرها از یک ترجیع بند استفاده کردید؛ صدای آخرین گلوله از کجا آمد؟ که همین جمله مشترک در ابتدای پاراگرافها و تغییر زوایا کمی کارِتون رو مشکل کرده، یعنی باید خیلی هوشمندانه تر عمل می کردید تا چرخشِ روایت محسوس باشه. شما در این داستانک در حقیقت از "دو راوی" استفاده نکردید، بلکه انتخاب تون همون "دانای کل" بوده اما بین محدود و نامحدودش نوسان داشتید. زمانیکه خودِ جنگل و شرایطِ اقلیمی و جغرافیاییِ محیط رو تفسیر میکردید "دانای کل نامحدود" و زمانیکه به جنگلبان و یوزپلنگ پرداخته بودید "دانای کل محدود" بودید. اما در هر شاخه به اندازه کافی "نشانه" ارائه ندادید. تعاریفِ مربوط به هر کدوم رو مطالعه بفرمایید خواهید دید که چندین آیتم دیگه هم دارند که بکار نبردید. نویسندگی بیشتر یک امر "فطری و شهودی" هستش و به شما حق میدم در لحظات نوشتن به تعاریف و اصول حواستون نباشه( و خیلی ها از جمله خودِ من زمان نوشتن فقط یک نفس می نویسم... اما بازنویسی رو فراموش نمیکنم!) اما بهر حال یکسری مطالعات اولیه لازمه تا با آگاهیِ نسبی قلم در دست بگیریم. شما در تصویرسازی ها بسیار خوب عمل کردید و این نکته ای هم که عرض کردم با توجه به سن و رشته تحصیلی شما طبیعی هستش و خیلی اشکال عجیب غریبی نیست خانم روحانی. خیلی ها با چندین سال سابقه نوشتن هم دچار چنین اشکالاتی میشن. وقتی دانای کل(سوم شخص) محدود هستید اجازه ندارید از یکسری چیزها اطلاع داشته باشید و نقطه مقابلش وقتیکه دانای کل نامحدود هستید "باید" از همه چیزها مطلع باشید...اما... اما از هر کدوم از داشته هاتون در جای مناسب بهره بگیرید. بطور مثال وقتی کسی داره یک خاطره ای رو برای دوستش تعریف میکنه، در لحظاتِ تعریفِ خاطره فقط چیزهایی رو میتونه بگه و مرور کنه که خودش هم حضور داشته. نمی تونه زمانیکه داره از خاطرات تعطیلات نوروز پارسالش میگه، بی مقدمه و غیراصولی از زاویه نگاه مادرش هم چیزی رو تعریف کنه چون جای مادرش که نبوده. فقط مجازه که "هر آنچه خودش دیده" تعریف و روایت کنه. حالا اگر همین خاطرات رو از نگاه دانای کل نامحدود بگه؛ به همه چیز مسلطه حتی اون پسر کوچه پشت اون کوه بلند یا اون خانمه که سیصد متر اونطرف تر داره چای دم میکنه...(البته امیدوارم این مثال من رو با "دوم شخص" اشتباه نگیرید... منظورم دیدگاه دانای کل از نگاه یک نفر یا دانای کل از نگاه همه است)امیدوارم در این فرصت اندک درست ادای منظور کرده باشم. توصیه میکنم در این رابطه مطالعه کنید یا با سرچ "دانای کل در ادبیات" بطور دقیق آیتم ها و پارامترهاش رو مطالعه بفرمایید. .. به امید فردایی بهتر.. موفق باشید خواهر خوبم :-))
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠١/١٢
١
٠
بهله..این آخرین گلوله خیلی هم مهمه...مرسی از شما شیک نوشتین...قلمتآن مستدآم (^_^)
anis
anis
٩٤/٠١/١٢
٠
٠
شمام شیک نظر میدی!ممنونم...مستدام باشی!
Z_MAHBOOB
Z_MAHBOOB
٩٤/٠١/١٢
١
٠
سلام دوست عزیز موفق و پیروز باشی میخواستم بدونم این دو کلمه معنیش چیه؟ "جیکویی" "یوز" خیلی زیبا نوشته بودین کاملا قابل ترسیم بود توی ذهن کاش یکم بیشتر به تغییر مرتبت میکردین
anis
anis
٩٤/٠١/١٢
٠
٠
سلام دوست عزیز!موفق و پیروز باشی متقابلا! جیکو : تا حالا شنید ب یکی بگن جیکت درنیاد؟!حالا یک تعبیریه تو همون مایه ها ک نشان از فردیه ک جیک میکنه!نماد گذاری و از اینجور حرفا دیگ هس!بازم هرجور خودت راحتی! یوز:همون یوز خودمون!رو پیرهن تیم ملی!
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠١/١٢
٠
٠
سلام:برایتان آرزوی موفقیت دارم.پاینده باشید
anis
anis
٩٤/٠١/١٢
٠
٠
علیک سلام!شمام پاینده باشید!
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠١/١٢
٠
٠
سلام زنده باشید
ماگزیلا
ماگزیلا
٩٤/٠١/١٢
٠
٠
anis: سلام من ادمینم... بعد من خیلی بلد نیستم، اول تایید کردم ببینم منظورت کدوم کامنته بعدش حذفش کردم... ببقشید
anis
anis
٩٤/٠١/١٢
٠
٠
دمت گرم بازم!مرسی...
ماگزیلا
ماگزیلا
٩٤/٠١/١٢
٠
٠
^__^
kianaz_k
kianaz_k
٩٤/٠٣/٢٨
٠
٠
عالي با طعم پرتغالي
Arefeh_6
Arefeh_6
٩٤/٠٦/٢٢
٠
٠
شاید دیر باشه واسه نظردادن به مطلبت ولی واقعا بهت افتخارمیکنم رفیق
Anise
Anise
٩٤/٠٦/٢٢
٠
٠
:)))) تو عزیز دلمی!
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤