سامون بی سامون / داستان کوتاه
برگزیده‌ مرحله اول مسابقه نقطه سر خط

سامون بی سامون / داستان کوتاه

نویسنده : سایت جیم

م.د

مامانم میگوید: «تو خیلی مَردی ولی توخالی. به بابات بُردی. گرچه مثل اون شوخی و جدّیات معلوم نیست اما خیالم ازت راحته.» با خودم فکر میکردم چی شد که اینقدر پوست انداختم. وسط اتفاقهای جدی یاد دوران چت کردنم افتادم. 

اواخر سال 87 بود که در سه جا چت میکردم. در اتاقهای یاهو مسنجر با شناسۀ «ویلی87 »که این عدد 87  به میلادی تاریخ تولدم را اشاره میکرد و چون از اسمهای انگلیسی مثل ویلسون خوشم میآمد شناسهام شده بود ویلی87.

جای دوم یکی از چترومهای فارسی با 200 کاربر بود که با اسم کاربری «سامون بیسامون» مستر بودم. مستر به ناظر اتاق اطلاق میشد که ابزار اعمال سکوت یا اخراج کاربران برهم زنندۀ نظم را داشت. از آهنگ و معنای اسم سامان خیلی خوشم میآمد. «سر و سامون» گرفتن مثل عاقبت به خیر شدن، دعای مهم مادربزرگها بود. ولی چون آرام و قرار نداشتم گفتم اسمم را سامان بی سامون بگذارم؛ که سامان اول را هم مثل سامان دوم گفتاریاش کردم؛ شد: سامون بی سامون.

جای سوم یکی دیگر از چترومهای فارسی با حدود 800 کاربر در اتاقهای مختلف بود. من در اتاق 30+ که افراد بالای سی سال در آن چت میکردند با کاربریِ «فرید59» چت میکردم و عدد 59 برخلاف تصور بقیه که فکر میکردند تاریخ تولدم است، در واقع وزن (یا علمیتر جِرم) آن موقعم بود و اسم فرید را به بخاطر بار معناییش که «تنها، مفرد و مجرد» بود دوست داشتم.

با هر کدام از اسمها، یک بُعد از هیجانم را تخلیه میکردم. ویلی87  خیلی شلوغ بازی در می-آورد. با یک دختری هم دوست شده بود. ولی خب میدانستم که بخاطر مسافت زیاد هیچوقت این دوستی، حضوری نمیشود که خب در واقع هم نشد. سامون بی سامون خیلی مؤدب بود. برای سرگرمکردن، معما طرح میکرد و به برنده شارژ تلفن میداد. 

اما فرید59 برایم چیزی بین این دوتا بود. فیلسوفی که از شیطنت بدش نمیآمد. در موضوعاتی که بین افراد بالای سی سال مطرح میشد حضوری پررنگ داشتم. دربارۀ مسائل مختلف نظرات کارشناسی میدادم. اینجا هم، مسابقه راه میانداختم اما کد شارژ را در صفحه عمومی کپی می-کردم میگفتم هرکس زودتر وارد کرد برای خودش. البته خودم قبلش وارد کرده بودم.

جملات حکیمانهای هم از خودم تولید میکردم و خودم را در کنار بزرگان و اندیشمندان می‌گذاشتم. به طور مثال بعد از 1800 جمله چت که بین بچهها راجع به «دوست» شکل گرفته بود، تایپ میکردم:  «یك دوست میتواند شاهكار طبیعت به شمار آید. رالف والدو امرسون» بعد از چند دقیقه دوباره تایپ میکردم: «دوست از انرژی هستهای هم قدرتش بیشتر است فقط مراقب باشید هستهاش در گلویتان گیر نکند. فرید59» از اینکه اسم فرید59 را در پایان یک جمله من‌درآوردی بلافاصله بعد از جملهای از والدو امرسون در صفحه میدیدم خندهام میگرفت. جالب اینکه بعضا این دومی را هم جدی میگرفتند. حتا دوستی بود که بلافاصله این جملات را در فیس بوکش نقل میکرد.   

خلاصه این روال چتکردنها تا یکی دو سال ادامه داشت تا جایی که حس کردم واقعا «یکی دیگر» شدهام. یک شخصیت مجازی با افتخاراتی چون سرعت بالای تایپ به فارسی و لاتین، اُلد چَتِر بودن، بیست سؤالی، راز دخترها را دانستن و برای پسرها نسخه پیچیدن. البته اینجور چت-کردن با این اسمها باعث شدهبود پوست بیاندازم و حسابی تغییر کنم. به قول مامان مَرد بشوم ولی توخالی.

البته قبل از اینها چتکردن را شروع کرده بودم. با اسم و سن واقعی خودم؛ «آرزو20». ولی خب بخاطر حاشیههایی که وجود داشت ترجیح دادم از خود واقعیام زیاد در دنیای مجازی مایه نگذارم. به قول مامانم به بابام بُردهام دیگر. گرچه مثل اون، شوخی و جدیام معلوم نیست ولی خیالش ازم راحت است.

=======

ادمین نوشت: چون رعایت اصول ویراستاری و املایی هم بخشی از امتیاز مسابقه است،   تمامی مطالب مربوط به «نقطه سر خط» بدون ویراستاری و تغییر منتشر می‌شود.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠١/١٢
٢
٠
چه پایان غافلگیرکننده ای داشت این تغییر ((: خوشم اومد. موفق باشید...
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٢
٢
٠
موضوع خیلی خوبی رو انتخاب کردید. خیلی خلاقانه و پرکشش بود وارد شدن به حوزه "نقاب های متعدد یک نوجوان یا جوان"... اما پرداخت خوبی نداشتید و اشکالاتِ فاصله گذاری(یا بهتر بگم، عدم فاصله گذاری و چسبان شدن خیلی کلمات)هم مزید بر علت شده بودند تا اونطور که باید و شاید انرژیِ خوبِ این داستان کوتاه به مخاطب منتقل نشه. مثل اشاره به سه نام کاربری که می تونستید کمی(فقط کمی) بیشتر واردش بشید و بطور ضمنی به شخصیت پردازی های هر کدومشون هم کمک بیشتری کرده باشید. اما خب کلیت کار بنظرم مطلوب و قابل قبول بود و این داستان هم می تونه با توجه به زاویه دید متفاوتش توی لیست نهایی برنده ها باشه... با یک بازنویسیِ پرحوصله می تونید این داستان رو به مسابقات دیگه ای هم ارائه بدید و جایزه بگیرید چون به "موضوعی روزمره و فراگیر" پرداخته بودید. براتون بهترین ها رو آرزو میکنم.:-))
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/١٢
١
٠
:| ..پس معلومه هنوز هیچی بارم نیست اخه قبل شما نظر دادم و گفتم فاصله گذاریا درسته ولی انگار هنوز هیچی حالیم نیس :|
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٢
٢
٠
نخیر.. اینطور نیست شما هم خیلی خیلی پیشرفت داشتید. اینجا اشکال "چسبان های بی دلیل" بود. ضمنا تا یادم نرفته لطفا عبارت "چگونه بنویسیم" یا "قواعد نگارشی و علائم سجاوندی" رو سرچ کنید چند تا پی دی اف خوب همون آپشن های اول معرفی میکنه که مورد تایید فرهنگستان هم هست و بخصوص کتابی که چاپ 1388 هستش گردآوری و تالیف آقای علی اعوانی، نشر سازمان عقیدتی سیاسی ارتش(نشراجا). حداقل تا قبل از خریدش از پی دی اف ش استفاده کنید. فوق العاده است.
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/١٢
١
٠
ممنوووووون ^____^
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/١٢
١
٠
چه جالب بود...من خیلی خوشم اومد از این داستانه..کاش برنده شه :دی .هم سوژه اش متفاوت بود و هم واقعی. هم نگارشش صحیح بود و هم فاصله گذاریش..فکر کنم اقای شمشیری خیلی خوشحال شن از این که فاصله گذاریای این متن درسته :دی...این تیکه شم راهکار جالبی بود " میگفتم هرکس زودتر وارد کرد برای خودش. البته خودم قبلش وارد کرده بودم. " :دی
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠١/١٢
٢
٠
منکه هیش وقت از چت خوشم نیومده ونمیاد...ولی گرفتم چی شد....شیگ نوشتین...قلمتآن مستدآم (^_^)
Z_MAHBOOB
Z_MAHBOOB
٩٤/٠١/١٢
١
١
بیشتر شبیه خاطره نویسی بود ولی جالب بودD: موفق باشی
صدیقه حسینی
صدیقه حسینی
٩٤/٠١/١٣
٢
١
چقدر من در سایت جیم سوژه های خوب می بینم برای داستان نویسی که متاسفانه اصلا خوب پرداخت نشدن چقدر این سوژه می تونست بهتر از این ها نوشته بشه و از یک روایت و خاطره ی ساده تبدیل به یک داستان خوب بشه حتی با همین تعداد کلمات محدود که جز قوانین مسابقه بود ... اما زبان! من قبل از این داستان یک متن و یک شعر هم در سایت خوندم و متاسفانه به مهم ترین مساله که زبان باشه بیشترین بی توجهی میشه مثلا در همین داستان زبان بدون هیچ دلیلی بین محاوره و معیار در حال چرخشه ... اون سامون بی سامون هم خلاقیت خوبی داشت و من خیلی نمی تونم درباره ی این اثر حرف بزنم چون به عنوان داستان برام پذیرفته شده نیست اما پیشنهاد می کنم دوباره بنویسیدش روی شخصیت اصلی بیشتر وقت بذارید و زندگی یه شخصیتی که داره توی فضاهای مجازی باچندتا شخصیت مختلف زندگی می کنه رو نشون بدین اگر لازم شد به خاطر نوشتن این داستان حتی کتاب هایی که مربوط به چندشخصیتی هاست رو بخونید و با آگاهی کامل تر داستان رو بنویسید چون حیفه که از دست بره ... جدیش بگیرید ...
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/١٣
١
١
میشه لطفا بیاید و متن منم بخونید و نقدم کنید..همین قدر صریح و رک..میاید ؟
م.د
م.د
٩٤/٠١/١٤
١
٠
سلام. با تبریک سال نو. ممنون از عزیزانی که وقت برای خوانش این داستان می گذارند. راستش من تمام نیم فاصله ها رو در متن ارسالی رعایت کرده بودم اما اینجا می بینم تمام نیم فاصله هایم چسبیده و علتش را نمی دانم. خوانش داستان را سخت کرده. از این بابت متاسفم و نمی دانم اشکال فنی از گیرنده بوده یا من فرستنده. سال خوبی داشته باشین
translator
translator
٩٤/٠١/١٤
١
٠
جالب بود اینکه در قالب پسر در فضای مجازی بودی شبیه من بود :))
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٤/٠١/١٤
١
٠
وا دختر بودین؟! یکی از چیزایی که بدم میاد همین تغییر جنسیت تو نته!ولی پایان غافلگیر کننده ای داشت!خوب بود
م.د
م.د
٩٤/٠١/١٤
١
٠
فکر می کنم بعضی از دوستان شخصیت اصلی داستان را با خود نویسنده، یکی پنداشته اند. این یک خاطره نیست. داستان است. بنده هم شخصیت اصلی داستان نیستم. مرسی از توجه شما
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٤/٠١/١٥
١
٠
آره من اونجوری پنداشتم!!!^_^
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣