چای Co2 / داستان کوتاه

چای Co2 / داستان کوتاه

نویسنده : Z_tofighi

- دِهه! درو وا کن!

- نه!

- لجبازی نکن! درو وا کن زن، یخ زدم!

- حقته! عاقبت وقت نشناسی همینه! اونقد اون بیرون بمون تا قندیل ببندی!

پیرمرد ناسزایی گفت و به در کلبه لگد زد. پیرزن، داخل کلبه، پاهایش را زیر کرسی جا به جا کرد. کنترل تلویزیون کوچکش را از کنار سماور برداشت و صدای دستگاه را کم کرد تا غرولندهای همسرش را بشنود. صدای لرزان پیرمرد از پشت در به گوش می‌رسید:

- انگار نه انگار شب‌هایی بود که به انتظارم جلوی همین خونه رو رفت و روب می‌کردیريال سماور رو آتیش می‌کردی و تا زیر فرش خونه رو آب و جارو می‌زدی. هفت قلم سرخاب سفیدآب می‌کشیدی، موهاتو حنا می‌بستی، ای روزگار..

پیرزن طاقت نیاورد. فریاد زد:

- که چی؟ فایده‌اش چی بود؟! هر بار تا گرگ و میش بیدار بودم، آفتاب که می‌زد چشام تازه گرم می‌شد. بیدار که می‌شدم کنار سماور یه استکان و نعلبکی دست خورده بود و یه دسته گل تو گلدون! کل خونه رو بوی گل‌هات می‌گرفت ولی تو نبودی. همیشه همین بساط بوده!

- دلم نمیومد بیدارت کنم!

صدای پیرمرد بغض داشت.

- چه حرفا! سال به سال یه بار هم چشمم به جمالت روشن نمی‌شد! حالا چی شده این آخرا زودتر هوای خونه میزنه به سرت؟

پیرمرد، بیرون از کلبه، به در چوبی تکیه کرد و آرام روی زمین نشست. دست‌های یخ زده‌اش را «ها» کرد و بعد جواب داد:

- نه که تو هم راهمون میدی؟ ما رو باش که دلتنگ دیدن روی شماییم. تنها فرق این زود اومدن‌هام با گذشته اینه که همون چایی هم دیگه نصیبم نمیشه!

پیرزن دل توی دلش نبود که در را باز کند. حرف‌ها و بغض شوهر، جگرش را می‌سوزاند. چای تازه دم بود. تصمیمش را گرفت:

- گل هم آوردی؟

پیرمرد، در آنسوی در، گل از گلش شکفت:

- بله که آوردم خانم!

«ننه سرما» پتوی کرسی را کنار زد و بلند شد، درحالی که به سمت در می‌رفت غر زد: کفشاتو بیرون دربیار، یه عمره میخوام بیدار بمونم که همینو بهت بگم!

ساعاتی بعد، تلویزیون کوچک کلبه چوبی، اعلام کرد:

«و امسال هم بهار زودتر از سال‌های گذشته میهمان خانه ایرانیان شد. پژوهشگران معتقدند که این تغییر فصل زودهنگام می‌تواند معلول گرم شدن زمین توسط گازهای Co2 و ...»

«عمو نوروز» استکان چایی‌اش را کناری گذاشته بود و با کنترل، صدای تلویزیون را کم می‌کرد، ننه سرما، خوابش برده بود.

نویسنده: زهرا توفیقی

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٢٥
٠
٠
به به. به به بی صبرانه منتظرم ببینم چایی که درست کردی چه طعمی میده :)
Z_tofighi
Z_tofighi
٩٤/٠١/٢٥
٠
٠
مرسی :)
سمیرام
سمیرام
٩٤/٠١/٢٥
٠
٠
آخــــــــــــــــــی :( خخخ این قصه ننه سرماو عمو نوروز خیلی غمنگیزه خخخ
Z_tofighi
Z_tofighi
٩٤/٠١/٢٥
٠
٠
:دی
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠١/٢٥
٢
٠
چه قدر قشنــــــگ بود.^________^ یه لبخند پت و پهن. :) حسابی کیف کردم. :)
Z_tofighi
Z_tofighi
٩٤/٠١/٢٥
٠
٠
خداروشکر..کیف شما آرزوی ماست. :دی
آسمانه
آسمانه
٩٤/٠١/٢٥
١
٠
چه قشنگ بود :) ولی چه فایده از این زندگی خخخ :) ممنون خانم توفیقی گرامی :)
Z_tofighi
Z_tofighi
٩٤/٠١/٢٥
٠
٠
ممنون از شما به خاطر وقت باارزشتون.
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٢٥
١
٠
^___^ تخیلات و حس و حال های جاری تو داستاناتو دوس دارم خیـــــــــــــــلی زهرا خانوم توفیقی :) اینکه مسائل علمی و روزمره رو با نگاه قشنگ خودت میبینی :) همینطور این موضوع که اول داستان گنگ شروع میشه و بعد کم کم به خواننده اطلاعات میدی :) کلا از این دو تا نوشته ای که ازت خوندم خیلی خوشم اومده و برام جالب بودن. امیدوارم تند تند و همیشه ازت مطلب ببینم اینجا ^___^
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠١/٢٥
٠
٠
همینایی که فوفا گفت :)) خیلی خوب بود بسی لذت بردیم :)
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٢٥
٠
٠
حوصله ی نوشتن نداریا :))
Z_tofighi
Z_tofighi
٩٤/٠١/٢٥
٢
٠
:)) مرسی فوفانوی عزیز.. شما لطف داری به بنده. خوشحالم که طبع هنرمندت راضی بوده از ما تا حالا :دی .. ایشالا. مرسی.. m_fanaei عزیز از شما هم بی نهایت ممنونم. :)
میرزا
میرزا
٩٤/٠١/٢٥
٠
٠
سلام؛ چقدر خلاقانه به این مقوله پرداختید. خیلی عالی بود؛ فقط چند نکتۀ ویرایشی داشت و یک جا هم به جای "شیفت + تی"، "شیفت + آر" خورده بود؛ مرسی.
Z_tofighi
Z_tofighi
٩٤/٠١/٢٥
٠
٠
سلام ممنونم از وقت و دقتتون. بابت مشکل های ویرایشی عذر منو بپذیرین. هر چند که فک کنم اینطوری نبود وقتی تحویل سایت دادمش :)) اما خب احتمال اشتباه خودم رو نمیتونم نادیده بگیرم. بازم عذر میخوام و ممنونم. :)
میرزا
میرزا
٩٤/٠١/٢٩
٠
٠
خواهش می کنم؛ موفق و مؤید باشید :)
دختر آریایی
دختر آریایی
٩٤/٠١/٢٥
٠
٠
نگاهِ جدید وبامزه ای به موضوع داشتین...لذت وافر بردم از خوندن این داستانک...فقط یه چیزی،اونم اون"ریال"ِخنده دارِ وسط متنه که احتمالا کاِ ویراستارای جیمه!!ممنون:)
Z_tofighi
Z_tofighi
٩٤/٠١/٢٥
٠
٠
:)) من تقریبا مطمئنم ریال ننوشته بودم اما خب اشتباهه پیش میاد، شایدم حواس پرتی خودم بوده. خیلی ممنونم از لطف و وقت ارزشمندتون.
r_zeyghami
r_zeyghami
٩٤/٠١/٢٥
٠
٠
من از نقد داستان چیزی نمیدونم اما در کل داستان خوبی بود مخصوصا اون قسمتی که گفته بود بیدار میموندم تا بگم کفشاتو بیرون در بیار
Z_tofighi
Z_tofighi
٩٤/٠١/٢٥
٠
٠
قرار نیست همه ی خواننده ها منتقد باشن. همین که در حد یه داستان خوب به دل شما نشسته باعث افتخار منه. ممنونم که وقت گذاشتید.
r_zeyghami
r_zeyghami
٩٤/٠١/٢٥
٠
٠
آخه من یکم از شعر سر در میارم و ادبیات خوندم و سعی میکنم تا جایی که بشه با یک نقد حالا چه گفتن محاسن چه معایب اثر ب نویسنده کمک کنم،واسه همین دوس دارم تو داستان هم بتونم به دوستام کمک کنم اما فعلا موفق نشدم
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٢٥
٠
٠
کار قشنگی در اومده بود! به موقع چرخشِ به سوررئال داشتید و حرفهای شخصیت ها هم کاملا باورپذیر شده بودند.. خیلی دوست دارم از این فرم نوشته های شما بیشتر بخونم.(چند نکته ریز تایپی و ویرایشی بودند که ناشی از بی دقتی یا عجله بوده که در مقابل این قلم و ذهن توانا، بسیار ناچیزه). بیصبرانه منتظر داستانهای بعدی شما هستم :-)
Z_tofighi
Z_tofighi
٩٤/٠١/٢٥
٠
٠
بی نهایت ممنونم آقای شمشیری. خدمت دوستان هم عرض کردم در مورد مشکلات ویرایشی، دوباره عذرخواهی میکنم بابتشون. به هرحال شما لطف دارید، از وقتی که گذاشتین ممنونم. :)
A_abbaszade
A_abbaszade
٩٤/٠١/٢٥
٠
٠
عاااااااااااااالی عااااالی
Z_tofighi
Z_tofighi
٩٤/٠١/٢٦
٠
٠
سپاسگزارم دوست عزیز. :)
bano iran zamin
bano iran zamin
٩٤/٠١/٢٦
٠
٠
چی شدازاخرهمدیگرودیدن یانهههههههههههههه
Z_tofighi
Z_tofighi
٩٤/٠١/٢٦
٠
٠
بله موفق شدن ببینن همو.
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠١/٢٧
١
٠
خوب بود ممنون :)
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٢/٠٦
٠
٠
خیلی خوب بود غافل گیر شدم انصافا:)
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤