هيچ كس منتظر او نيست  /داستان کوتاه

هيچ كس منتظر او نيست /داستان کوتاه

نویسنده : f_yazdi

از خواب كه بيدار شد، دور و برش پر بود از خرده شيشه‌های ريز و درشت، از صندلی‌های چوبی شكسته، ازميزهای گرد و وارونه. انگار ديشب را يادش رفته بود. بو كشيد، بوی خون تا ته گلويش فرو رفت. خون زير سرش شبيه دايره‌ای پهن وكج ومعوج بود، شبيه يك سر بی تن. يك سر بی مصرف. با خودش گفت: چرا همه چيز رو شبيه اون می‌بينم؟ درد شديدی در سرش احساس می‌كرد.می‌ترسيد خودش را در آينه نگاه كند. صورتش را مجسم كرد؛ گردی صورتش از خون خشك شده بود، قرمز قرمز، مثل يك لبوی داغ. دور چشم‌هايش بنفش شده بود، مثل يك عينك گرد. دماغش باد كرده بود، مثل دماغ دلقك‌های سيرك.

جای او ديگر آن‌جا نبود. بايد می‌رفت و رفت. نبايد حرف می‌زد و نمی‌زد. هيچ‌كس و هيچ وقت كسی صدای او را نشنيد. به غير از ديشب كه فرياد می‌زد و كمك می‌خواست. كلاهش را مثل هميشه كج روی سرش كشيد. سرش تير كشيد و تا انتهای انگشت پايش فرو رفت. دستش را از جيب شلوارش بيرون كشيد، دريغ از يك پاپاسی.

خيابان خلوت بود.خيابان بدون ماشين را زياد ديده بود. خيابان پر از آدم و خالی از آدم را هم. با وضعيتی كه داشت، خيلی می‌توانست دوام بياورد سه ماه بود، فقط سه ماه. همه اين‌ها تقصير خودش بود، خود لعنتی‌اش. چقدر از آن موتور قراضه زمین خورد تا توانست ياد بگيرد از صدای داد و بيداد مردم وقتی به آن‌ها نزديك می‌شد دور شود و دور شود و دور شود.

اسمش را به هيچ كس نمی‌گويد و نمی‌گفت و نبايد بگويد. بايد لال بميرد و حرف نزند. همه آن‌هايی كه نمی‌شناختنش صدايش می‌زدند: آهای... هو... كری؟ ولی اطرافيانش اسم مودبانه‌ای برايش انتخاب كرده بودند: ساكت! . مثلا می‌گفتند: ساكت چرا اين طوری راه می‌ری؟ ساكت چرا حرف نمی‌زنی مگه لالی؟ نكنه داداشت كره تو لالی؟

در اين ساعت از شبانه روز فقط سگ‌ها و صدای پارس‌شان سكوت را می‌شكند. آن وقت‌ها از سگ‌ها و صدای وق وق‌شان می‌ترسيد، ولی حالا از آدم‌ها و كثافت كاري‌شان. آرزو می‌كند ای كاش زمين از وجود آدم‌های كثيف پاك می‌شد، ولی نمی‌شود، می داند كه نمی‌شود.

مثل هميشه به ديوارهای خيابان زل زده و نوشته‌ها را می‌خواند: يادگاری برای تو كه دوستم داشتی... مرگ بر... . به نوشته نزديك می‌شود، سياه سياه است. خط خطی و سياه، مثل سايه‌اش كه روی ديوار افتاده، لاغر و كشيده. يكی كوتاه و پر رنگ، يكی بلند و محو. سمت چپ ديوار را می‌خواند، آن بالا بزرگ نوشته شده: تولدم گناه بود. تمام بدنش می‌لرزد. دستش را روی نوشته می‌كشد، روی ديوار سيمانی. می‌كشد و راه می‌رود. راه می‌رود و فكر می‌كند. به ديشب و به آن شبی كه خيلی دوستش دارد.

همه جا تاريك است ولی می‌داند كه الان تمام گوشه‌های پارك پر از آدم است. شايد كسی پشت سرش باشد، كسی رو به رويش. ولی بايد تا صبح صبر كند. بايد تا صبح گوشه‌ای از پارك بخوابد، از تر س بلرزد، گريه كند ولی آرام، چون نبايد كسی صدايش  را بشنود. از سكوت حالش به هم می‌خورد. از بس حرف نزده، می‌ترسد حرف زدن از يادش رفته باشد؛ ولی نه، او ديشب حرف زده بلند هم حرف زده، فرياد زده. از اين بابت هم خوشحال است هم ناراحت. گرسنه است ولی نمی‌تواند چيزی بخورد، اگر هم می‌توانست چيزی نبود كه بخورد. ولی او هم می‌توانست مثل بقيه آدم‌ها روی نيمكت پارك كنار كس‍ی كه مثلا دوستش دارد بنشيند و چيپس طعم دار گاز بزند. از صدای چيپس خيلی خوشش می‌آيد. می‌توانست هرهر با صدای بلند بخندد و چشم و ابرو نازك كند. می‌توانست خانه داشته باشد، آرامش داشته باشد و مهم‌تر از همه امنيت داشته باشد. با خودش می‌گويد: ای كاش...

از درد سرش باد كرده، مثل يك بادكنك سفت. دوست دارد سرش را فشار بدهد و می‌دهد. با لخته‌های خون پشت سرش بازی می‌كند، عاشق اين است كه زخم‌های خشك شده را با ناخن بكند، ولی اين زخم تازه است.

دوست ندارد چهره آن مرد را مجسم كند، ولی صورتش جلوی چشم‌هايش حركت می‌كند و مثل يك خط صاف می‌رود و می‌آيد. برعكس چيزهای ديگر كه فقط شكل نوشته شده آن‌ها را در ذهنش می‌بيند. مثلا وقتی به او می‌گفتند برايت يك دسته گل سرخ فرستاده است، گل‌های سر خ را نمی‌ديد. خيلی مسخره است ولی شكل ديكته شده آن در ذهنش مجسم می‌شد به جای خود آن. ای كاش می‌شد ولی نمی‌داند در مورد آن مرد چرا نمی‌شود؟ شايد چون حالش از او به هم می‌خورد. شايد چون او را مقصر می‌داند. او را باعث تمام بدبختي‌هايش می‌داند.

*

خسته شدی خسته از اين كه هر روز بايد پيراهن‌های گشاد بپوشی، كلاه لبه‌دار سياهت را كج توی سرت بكشی تا زير گوش‌هايت. خسته شدی از اين‌كه مجبوری حرف نزنی، خفه شوی.

صبح شده است. صدای آدم‌ها در پارك پيچيده. چقدر دوست داری صداها را در هوا بگيری و خفه كنی، له كنی. صداها را كه از دهن آدم‌ها بيرون می‌ريزد، انگار توی سر تو می‌خورد. شايد هم به آن‌ها حسادت می‌كنی. از خودت حالت به هم می‌خورد. حالا خودت هم نمی‌دانی كی هستی يا چی هستی؟ توی سرا پا دروغ! صورتت را می‌بينی در آينه شكسته و بی‌شكلی كه روی زمين افتاده. شايد اين آخرين باری باشد كه خودت را اين طوری می‌بينی. صورتت سفيد سفيد است مثل گچ. لب‌هايت خشك است، خشك و بی‌رنگ. كافی است كمی عضلات صورتت را بكشی، بعد انگشتت را روی لبت بكشی تا قرمز شود.

آخرين بار او را در همين پارك ديده بود و از دستش فرار كرده بود. آن قدر دويده بود كه نفسش داشت بند می‌آمد. چقدر دوست داشت بند بيايد!

كاغذ تا شده را از جيبش بيرون می‌آورد و برای هفدهمين بار آن را می‌خواند: من هميشه و همه جا منتظرت هستم، اگه خواستی برگرد. روی كاغذ می‌نويسد: آن شب، آن مرد، باران، چشم‌های آدم‌ها، صداهاي‌شان، صورت جذاب او، لذت زود گذر...

سه ماه است يك چيزی در معده‌اش و يك چيزی در گلويش گير كرده. همين باعث شده كه وقت و بی‌وقت سرش را در كاسه دستشويی‌ها يا هر چيز گود ديگری فرو كند و استفراغ كند و در آن لحظه حواسش فقط به گردنبندی باشد كه از يقه پيراهنش بيرون می‌افتد، تنها چيزی كه از گذشته برايش باقی مانده.

*

سرت را روی زانوهايت گذاشته‌ای و پاهايت را تكان می‌دهی، مثل دوران كودكي‌ات، مثل آن وقت‌ها كه تنها بودی و نبودی، مثل حالا كه تنهايی وتنهايی. كتاني‌ات قرمز است، يادگاری از آن مرد. يكی از بندهايش، نخ سفيد بند پای چپت بيرون زده، شبيه حرف اس. خنده‌ات می‌گيرد. نخ را می‌گيری و می‌كشی، اس‌ها بيشتر می‌شوند. بيشتر و بيشتر... فرياد می‌زنی .دستت را محكم گرفته. باز هم می‌كشی از سوراخ‌ها يكی يكی بيرون می‌آيد. داد م‍ی‌زنی، فحش می‌دهی. بند را محكم می‌كشی و به دندان می‌گيری. دست پر از مويش را به دندان گرفته‌ای و با دست ديگرت صورت دراز و لاغرش را چنگ می‌اندازی. چشم‌هايت را گرد می‌كنی، بلند می‌خندد، گريه می‌كنی، قهقهه می‌زند.

ديگر دوست ندارد مثل آن موقع‌ها سطل‌های زباله را به هم بريزد تا چيزی برای خوردن پيداكند. دوست ندارد مثل آن موقع‌ها زيبايی‌های صورتش را با زغال زشت وسياه كند. دستش را جلوی آدم‌ها دراز كند وپر حرفی كند كه يا فحش بدهند يا سكوت كنند يا ترحم كنند.

شايد الان جايی مخفی شده و دارد تو را نگاه می‌كند. پشت آن بيد مجنون، پشت شاخه‌هايش. شايد الان آرام و بی‌صدا به تو نزديك شده است. پشت همان نيمكت زردی كه رويش خوابيده‌ای. شايد الان از پشت سر دستش  را روی چشم‌هايت بگذارد. می‌دانی كه همه اين‌ها خيال است. باز هم خيال بافی كردی.

=========

پاورقی : می دونم پر از ایراده و خوب ننوشتم. 

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
هاچ
هاچ
٩٤/٠٣/٠٢
٠
٠
وای فاطمه من خیلی گیچ شدم. لخته ی خون پشت سرش نشونه ی چیه؟
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠٣/٠٣
١
٠
عزیزم لخته خون مربوط به اتفاقات و درگیری های شب گذشته دختر با یک مرد بود. مرسی از حضورت و ممنون که وقت گذاشتی :) می دونی این داستان رو فکر کنم سال 88 نوشتم .اون موقع من عاشق نوشتن داستانهای پر از گره و مرموز بودم
هاچ
هاچ
٩٤/٠٣/٠٤
٠
٠
می دونی داستانت واقعا رنج داشت...
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠٣/٠٤
٠
٠
آره خیلی زیاد... خوشحالم که تونستم منتقلش کنم :)
Miss_shqyq
Miss_shqyq
٩٤/٠٣/٠٢
٠
٠
خیلی قشنگ بود ولی من شخصا تا یخورده بعد تر از وسطای متن فکر میکردم که اینا توصیفای یه مرده،بعدش که فهمیدم زنه اصلا نفهمیدم چه اتفاقی براش افتاده قبلا چی بوده چرا فقط سه ماه زندس چی توو معدشه،بارداره یعنی که یه چیزی بین معدش گیر کرده؟!کلا کلا گیج شدم میشه بگید طرح داستان چی بود؟!
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠٣/٠٣
٠
٠
ممنون از شما :) چرا نمیشه. طرح داستان مربوط به دختریه که بعد از تجاوز بهش ، به خاطر شرایط زندگی و بی خانمانی از جنسیت خودش فاصله می گیره و لباسهای پسرونه میپوشه
mojtaba_a
mojtaba_a
٩٤/٠٣/٠٢
٠
٠
تصویرسازی خیلی خوب بود ؛ اولش خیلی گیج کننده بود ولی در ادامه و بخصوص اواخر متن به خوبی بیشتر گره های ذهنی پیش اومده حل شد . داستان خیلی خوبی بود. منتظر داستان های بعدی هستیم
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠٣/٠٣
٠
٠
ممنون از نظر شما. مرسی که وقت گذاشتید. خوشحالم که ارتباط برقرار کردید :)
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٣/٠٣
٠
٠
چقدر داستان جالبی بود ولی برای یکی مث من که از ادبیات سر در نمیاره یک مقداری از گره های اول داستان باز نشده باقی موند .... ... ولی خدایی چقدر جذاب بود
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠٣/٠٣
٠
٠
ممنون از شما آقای بزرگورای .خوشحالم که ارتباط برقرار کردین :)
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٣/٠٣
٠
٠
خواهش میشه .... هرچند بزرگواری هستم....:))
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠٣/٠٤
٠
٠
آخ ببخشید... اشتباه تایپی بود... متوجه نشدم ... :)
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٣/٠٤
٠
٠
لطفا دیگه تکرار نشه.... :))))))
ahoo_khademi
ahoo_khademi
٩٤/٠٣/٠٣
٠
٠
خیلی خوب بود...هم تصویر سازیش و هم متن و موضوعش...ممنون امیدوارم بازم نوشته هاتونو ببینم و قلمتون پایدار باشه...موفق باشین
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠٣/٠٣
٠
٠
ممنونم آهو جان.خوشحالم که باهاش ارتباط برقرار کردی.تو هم موفق باشی :)
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠٣/٠٣
٠
٠
هیــــــــــــع روزگار.....چند اي دل فكر درد بي‌دواي ما كني / از براي خود چه كردي كز براي ما كني؟ .....مرسی دوستم...قشنگ نوشتی.....گیج زدم ولی راحت تو هر سطرش دردو حس کردم.....ایام بکام...قلمت مستدآم (^_^)
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠٣/٠٣
٠
٠
به ... به ... خوش اومدی دنیا دیده جون ... به قول خودت کلیک رنجه فرمودین... صفا آوردین... کم پیدایییییییییی .... خیلی خوشحالم کردی ... مرسی دوستم :) خوشحالم که دردش رو درک کردی... خیلی خوشحالم :)
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠٣/٠٣
٠
٠
وایییییییییییییییی .... خدای من ساعت 6 صبح کامنت گذاشتی!!!!
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠٣/٠٣
٠
٠
از خدا که پنهون نیست از تو چه پنهون برا چند وقت مودممو به یکی از بچه ها قرض داده بودم....لامصب از پول قرض دادنم سخت تر (وایضا بدتر) بودش.... جونم درومد تاپسش گرفتم ('^_^)
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠٣/٠٣
٠
٠
سحر خیزیم دیگه ;)
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠٣/٠٣
٠
٠
اوه.... پس که این طور !!! واقعا چقد سخته پس گرفتن چیزی که قرض دادی ... خسته نباشی ؛)
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠٣/٠٣
٠
٠
بعله... سحرخیز باش تا کامروا شوی! خوش به حالت ؛))
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠٣/٠٤
٠
٠
هستیم :) شمام باش کیف میده :)))))))))))
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠٣/٠٣
٠
٠
چه عکس ترسناکی گذاشته ادمین !!! ترسیدم یهو !!! یعنی انقدر ترسناک بود فضای داستان ؟؟!! :))
هاچ
هاچ
٩٤/٠٣/٠٤
٠
٠
دلهره آور بود نه ترسناک. من با این عکسه اصلا موافق نیستم!
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠٣/٠٤
٠
٠
منم موافق نیستم.هیچ ربطی به فضای داستان نداره!
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
دیکتاتوری دوست داشتنی

از دلخوشی تا دلبستگی

٩٥/٠٩/١٨