چيزی شبيه واقعيت... / داستان کوتاه

چيزی شبيه واقعيت... / داستان کوتاه

نویسنده : f_yazdi

امروز برای گربه ام يك زنگوله خريدم. از مغازه سر كوچه‌ای كه در آن زندگی می‌كنم. ظاهر مغازه با تصوراتم جور در می‌آمد؛ قديمی وكثيف، پر از زنگوله و قلاده، فروشنده پير با ريش و موی بسته. گربه‌ام را ولی نخريدم. خودش به خانه‌ام آمد و ماندگار شد. دو ماه و سه روز پيش. راستش را بخواهيد از گربه‌ها می‌ترسيدم، مثل خيلی از گربه‌ها زشت و كثيف بود و البته كمی هم ترسناك، با آن چشم‌های زرد و براق. وقتی به خانه می‌رفتم به سمتم می‌آمد و مثل بچه‌ها خودش را برایم لوس می‌كرد.دمش را بالا می‌آورد يا سرش را كج می‌كرد و چشم‌های زرد براقش را برايم خمار می‌كرد. ترسناك‌تر می‌شد. فكر می‌كردم لال است، چون بر خلاف همه گربه‌ها با ميو ميويش اعصابم را به هم نمی‌ريخت. هر شب جلوی در ورودی كنار ديوار سيمانی می‌خوابيد و بدن مخملی سياه و سفيدش را كه از شدت كثيفی رنگش پريده بود، جمع می‌كرد.

يك شب كنار در ايستادم و نگاهش كردم. با خودم فكر كردم آن‌قدرها هم ترسناك و زشت نيست. می‌دانيد حس عجيبی نسبت به او داشتم، از آن حس‌ها كه نمی‌شود توضيحش داد. در را با اكراه باز كردم و انگار گربه همين را می‌خواست. دمش را بالا گرفت و به صورتم خيره ماند. از در فاصله گرفتم و او وارد خانه شد. در مورد خانه‌ام بايد بگويم از آن خانه‌های بزرگ و اشرافی نيست كه در آن گم شوی، يك سالن مستطيل شكل دارد و سه اتاق كه يكی از آن‌ها مشرف به حياط است و دو تای ديگر مشرف به خيابان. روی ديوارهای گچی هم با تابلوهای امپرسيونيسم تزيين شده است. كفپوش سالن سه فرش يك اندازه آبی دارد پر از نقش و نگار. آبی را دوست دارم و با انتخاب اين رنگ برای كف خانه‌ام احساس می‌كنم آسمان به زمين آمده است. مبل و ميز و صندلی هم ندارم و حتما دليلش را می‌توانيد حدس بزنيد. آشپزخانه‌ام را خيلی دوست دارم. بوی مادرم را می‌دهد. اتاق كار پدرم را بيشتر، و هميشه تميزش می‌كنم.

به اتاقم رفتم و چشم‌های براق گربه را زير تخت چوبی ديدم. مثل يك لامپ زرد. سرم را زير تخت بردم، هميشه از چنگ زدن گربه‌ها می‌ترسيدم. پيش پيش كردم تا شايد بترسد و فرار كند. لامپ اتاق را روشن كردم و سرم را زير تخت بردم. مثل مجسمه زل زده بود به من.

تا امروز كه دو ماه و سه روز از آمدنش گذشته، خيلی چيزها در مورد او دستگيرم شده است. مثلا اين‌كه به هيچ وجه ميو ميو نمی‌كند، شب‌ها روبه روی من می‌خوابد و اين كه حرف می‌زند، درست مثل ما آدم‌ها. البته اين برای من اصلا عجيب نيست، فقط موقعی كه متوجه شدم كمی كه نه، خيلی ترسيدم.

روبه روی آينه ايستاده بودم و به قد كوتاه و هيكل لاغرم نگاه می‌كردم. هميشه به خاطر قد كوتاه و اندام لاغر و شكننده‌ام، سر خورده بودم. اما در عوض موهايم را خيلی دوست دارم، چون مشكی و فر است. حداقلش اين است كه مثل بعضی از آدم‌ها مرض خود شيفتگی ندارم. كراوات را زير يقه پيراهن سفيدم بردم. صدايی نازك و ضعيف در گوشم پيچيد: «كراوات زرد خيلی بهت می‌آد». آينه رو به روی تخت بود و من گربه را در آن می‌ديدم. به پوزه‌اش خيره ماندم.

- منم باهات مي‌آم.

نمی‌توانم بگويم در آن لحظه چه حسی داشتم، ترس يا تعجب. اما نه مثل فيلم‌های آبكی غش كردم، نه از تعجب چشم‌هايم گرد شد. فقط فرار كردم و نمی‌دانم تا كجا دويدم. به خودم كه آمدم چند خيابان از خانه‌ام دور شده بودم. تا به حال چنين خيابانی نديده بودم، مي‌دانيد به نظرم كمی عجيب می‌آمد، درخت‌های سبز و بلند جلوی ساختمان‌ها را گرفته بودند. انگار با اين كار به آن‌ها يك جور دهن كجی می‌كردند. خيابان پر بود از گربه كه همه در يك چيز مشترك بودند، چشم‌های مرموز و براق.

روی تختم كه با هر تكان كوچك قژ قژ می‌كرد، دراز كشيده بودم و مثل هميشه شست پای راستم را كه كمی بزرگتر از شست پای چپم بود به انگشت كناری می‌كشيدم. گربه هم مثل هميشه  رو به رويم لميده بود. حالا ديگر حسابی تميز شده بود، تن مخملی‌اش برق می‌زد. با هر تكان كوچك موهای بدنش هم جا به جا می‌شد و ضربان تندش را می‌توانستم ببينم. پرسيدم چرا هميشه روبه روی من می‌خوابی؟ گفت: بهت اعتماد ندارم، اينو از گرگ‌ها ياد گرفتم. اونا حتی به خودشونم اعتماد ندارن.

به خانه كه رسيدم برق زنگوله انگار برق چشم‌های گربه را دو برابر كرد، به سمتم دويد وزنگوله را به گردنش انداختم. گوش‌هايش را تكان داد و گفت: مثل گربه‌های اشرافی شدم. راه می‌رفت و زنگوله طلايی و زيبايش صدا می‌داد. زنگوله او را در نظرم خاص‌تر كرده بود. كنارش نشستم و گفتم: می‌دونی شوخی يعنی چی؟

- مربوط به آدم‌ها می‌شه؟

- می‌تونه به تو هم مربوط بشه.

يك تار از سبيلش را محكم كشيدم و البته كه كنده شد. گربه با صدايی گوش خراش جيغ می‌زد و به صورتم چنگ می‌انداخت و من مثل ديوانه‌ها می‌خنديدم و ديگر نمی‌ترسيدم. دوست داشتم لنگ زدنش را ببينم.

مشغول آماده كردن وسايل سفر با گربه‌ام بودم. آخرين بار با خانواده نصفه و نيمه‌ام به مسافرت رفته بودم. نصفه و نيمه كه می‌گويم به اين خاطر است كه وقتی پنج ساله بودم مادرم را از دست دادم. من ماندم و پدرم. پدرم قد خيلی بلندی داشت، چار شانه بود. با موهای مجعد و گندمی. يك بار از او پرسيدم «بابای دينا سبيل داره تو چرا نداری؟ دينا همش مسخره‌ام می‌كنه». بيچاره پدر به خاطر من سبيل بزرگ و بالا برگشته گذاشت. چند سال بعد از مرگ مادرم، پدرم گفت: من برای خودم يك انباری درست كردم. گفتم: كو؟ دستش را روی قلبش گذاشت و گفت: توی دلمه. خودم را توی بغلش انداختم و گفتم: درش رو وا می‌كنی ببينم توش چيه؟ گفت: درش رو قفل كردم و كليدشو دور انداختم. اما بهت می‌گم توش چيه. غم و غصه‌هامه. گفتم: غصه چيه؟ گفت: همونه كه وقتی می‌آد گريه‌ت می‌گيره؟ گفتم: مثل همون موقع كه مامان رفت تو آسمون؟ بابا من يه شب ديدمت كه داشتی گريه می‌كردی. ديدم داشتی عكس مامان رو بوس می‌كردی.

پدرم سال گذشته مرد. انگار منتظر بود من بزرگ شوم. هيچ وقت نتوانست با مرگ مادرم كنار بيايد. مادرم هم قد بلند وخوش چهره بود. اين وسط نمی‌دانم كوتاهی قد من به كی رفته بود؟!

شب را برای سفر انتخاب كردم، چون نمی‌خواستم همه فكر كنند خل و ديوانه‌ام. اين طوری راحت با گربه گپ می‌زدم. كجا می‌رفتيم خودم هم نمی‌دانستم.

- تنها جايی كه اين موقع شب دنج و خلوته همين جاست، از بچگی دوسش داشتم.

- فكر نكنم هيچ آدم عاقلی الان اين جا باشه.

حس خاصی نسبت به كوه دارم. شايد دليلش اين باشد كه من را به ياد پدرم می‌اندازد. نمی‌خواهم شعار بدهم، ولی پدرم مثل كوه بود، حيف كه نتوانست به قله برسد.

آسمان كوه تيره بود،پر از ابرهای سفيد، مثل پشمك. چقدر دوست داشتم يك گاز بزرگ به ابرها بزنم. هيچ ستاره‌ای در آسمان ديده نمی‌شد. دراطراف‌مان پر بود از چيزهای خوردنی. از بلال گرفته تا فال گردو! ای كاش ما آدم‌ها كمی هم به خوراك روح‌مان توجه می‌كرديم. كوه بهار و تابستانش پر از زندگی است، كاش می‌شد جای پاييز و بهار را با هم عوض كرد. با گربه پای كوه نشستيم، كنارم يك بوته گياه خشك شده هم نشسته بود. در فاصله نسبتا دوری از ما دختر و پسری كنار هم نشسته بودند و همديگر را در آغوش گرفته بودند. گربه تن نرم و مخملی‌اش را به من كشيد و گفت: هيچ وقت كسی توی زندگيت نبوده؟ به چشم‌های گربه خيره شدم وگفتم: با اين قد و قواره مزخرف كی عاشق من می‌شه؟ سعی كردم احساس را از وجودم پاك كنم، به قول پدرم انداختمش توی انباری قلبم. «خواهش می‌كنم موضوع ديگه‌ای برای حرف زدن پيدا كن. به نظر تو اين بوته خشك صدامون رو می‌شنوه؟»

- شك نكن.

- ای كاش من جای اون بودم.

نفهميدم ك‍ی خوابم برد، ولی وقتی بلند شدم فكر كردم هنوز هم خوابم. اطرافم را نگاه كردم ولی گربه نبود. خورشيد تازه طلوع كرده بود و خودش را روی زمين پهن كرده بود. چشم‌هايم را ماليدم و باز هم نگاه كردم. در آن لحظه دوست داشتم چشمم از روی صورتم ناپديد شود. گربه پشت سرم نشسته بود و دستش را گاز می‌زد. پوزه‌اش بنفش شده بود، انگار خون بدنش بود. چهره‌اش ترسناك شده بود و دندان‌های تيز و برنده‌اش خونی بود، با آن چشم‌های مرموزش نگاهم می‌كرد. آن يكی دستش را تمام كرده بود. انگار دستش را از ته كنده بود. موهای تنش از خون خيس شده بود.دم نرمش مثل يك شال خز سياه و سفيد رو به رويش افتاده بود. چشم‌های زردش ديگر مرموز نبود و آن درخشش هميشگی‌اش را نداشت. تمام اعضای بدنم به لرزه افتاد.

- نگران نباش دردم نمی‌آد، اين اولين بار نيست، ولی فكر كنم آخرين باره.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
i.forouzan
i.forouzan
٩٤/٠٢/٢٠
٢
٢
خیلی قشنگ بود، با اینکه طولانی بود ولی ارزش خوندن داشت
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠٢/٢٠
٠
٠
سپاس از شما.خوشحالم که ارتباط برقرار کردید
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠٢/٢٠
٢
٠
احیانا کسی که منفی داده فکر کرده منظور اقای فروزان اینه که بقیه متن های بلندی که تو سایت منتشر شدن ارزش خوندن نداشتند، ولی اینطور نیست دوست عزیز..این حرف ایشون به احساسات لحظه ای شون بوده..یعنی قبل خوندن این متن حالا چه از روی خستگی چه هرچیزی حتما با خودشون گفتن وااااای حالا کی حوصله داره اینو بخونه برای تایید کردن :دی ولی بعد که خوندن جذبش شدن برای همین اینو نوشتن..صد در صد منظورشون از این نوشته این نبوده که باقی نوشته های بلند سایت بی ارزشه، مطمئن باشید :)
bano iran zamin
bano iran zamin
٩٤/٠٢/٢٠
٠
٠
نمیونم چراولی احساس میکنم ازاین شاخه به اون شاخه پریدنتون زیادجالب نبودویاشایددرجای مناسب بکارنرفته بودددددددددددددددددد
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠٢/٢٠
٠
٠
علتش اینه که داستانی که شما خوندید یک داستان خطی نبود و به خاطر همین احساس می کنید که پراکنده نوشته شده
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠٢/٢٠
٠
٠
داستان خلاقانه ای بود، لذت بردم :) از اواسط داستان کشش و جذبش بیشتر شد و پایان هم خوب بود. موفق باشید.
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠٢/٢٠
٠
٠
ممنون از شما ... خوشحالم که ارتباط برقرار کردین... :) شما هم موفق باشید
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٢/٢٠
٠
٠
عجب داستانی بود.... با اینکه به متن های طولانی علاقه ندارم اما داستان شما بدجوری منو جذب کرد.... فقط واضح بگم من یکم درک داستانیم پایینه.... میشه بگین آخرش چی شد؟
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٤/٠٢/٢٠
٠
٠
منم نفهمیدم آخرش چی شد :(
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠٢/٢٠
٠
٠
از لطف شما ممنونم آقای بزرگواری... خواهش می کنم .گربه عادت به خوردن اعضای بدن خودش رو داشت ...
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٢/٢٠
٠
٠
خوبه پس من تنها نیستم
ahoo_khademi
ahoo_khademi
٩٤/٠٢/٢٠
٠
٠
خیلی فوق العاده بود من که خیلی خوشم اومد ممنون امیدوارم قلمتون پایدار باشه
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠٢/٢٠
٠
٠
ممنون آهو جان... خوشحالم که برات جذابیت داشت :))
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٢/٢٠
٠
٠
خلاق و بصری نوشته بودید. کمی طولانی شده بود و می تونستید در حدود 150 تا 200 کاراکتر ورد رو کم کنید ازش و تلفیق کنید با موجودی باقیمانده. موفق باشید خانم یزدی بزرگوار :-)
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠٢/٢٠
٠
٠
ممنونم آقای شمشیری به خاطر حضور همیشگی تون ... برای من باعث افتخاره که نوشته هام رو می خونید... سپاس فراوان از نقدهای سازنده تون :)
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٢/٢٠
٠
٠
بزرگوار؟
دخترخاصــ
دخترخاصــ
٩٤/٠٢/٢١
٠
٠
جناب بزرگواری در اینجا بزرگوار یک صفته! :دی
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٢/٢١
٠
٠
بله! صفت تفضیلی "بزرگ" با پسوند "وار" سازنده ی کلمه بزرگوار هستش. یعنی مانند بزرگها، برترها، خوبها! درست توضیح دادم جناب بزرگواری؟ :دی
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٢/٢١
٠
٠
ممنونم از توضیحتون دخترخاص. مرسی :-)
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠٢/٢٠
١
١
جزئیات و فرعیات و فضا سازی..همیشه تو نوشتن اینا شاهکارمیکنی ، ینی جوری ااز چیزای به ظاهر بی اهمیت مینویسی که نمیشه ازش گذشت..به شخصه اصلا از توصیف خونه و چهره ی ادما و اینا خوشم نمیاد چون به نظرم داستانو از اصل ماجرا و پیامی که میخوای بدی دور میکنه..ولی خب داستانای تو نظرمو عوض کرد.من داستان رو همیشه فقط چیزی میدونستم برای اشتراک گذاشتن تجربیات و عقاید نویسنده با خواننده جوری که لبخند هم به لب خواننده بیاره نه چیز دیگه.و برا همینم همیشه سر چجوری نوشتنشون دشواری پیدا کردم ولی این نوشته ی تو الان منو به این فکر انداخت که چرا که نه؟ لزومی نداره حتما کل داستانو جوری نوشت که یه ذره هم فرعیات نداشته باشه و همه ی چیزا رو توش خوب نشون بدم..اخه من حتی به این که مثلا بخوام کاراکتری بسازم که بگه از فلان چیز خوشم نمیاد می ترسیدم، می ترسیدم که به اون چیز توهین بشه، مثل همین کاراکتر تو که از قد و بالاش خوشش نمیومد..مثلا همیشه اصرار داشتم جوری بنویسم که همه چیز به خنده ی همه ختم شه ولی الان به این نتیجه رسیدم که اگه برای جالب تر شدن و شناخت بیشتر از روحیات کاراکتر باشه چرا که نه؟.حتما که نباید همه چی همیشه جوری بره جلو که همه چیز سرراست باشه که..میشه کاراکتری هم ساخت که از چیزی بدش بیاد..مهم اینه که جوری نوشته بشه که توهین نباشه..که خواننده بتونه احساست کاراکترو درک کنه و برداشت مخصوص به خودشو از متن داشته باشه..که خودش از داستان با توجه به نوشته ها نتیجه گیری کنه نکه من لقمه رو بذارم تو دهنش..مثل متن تو..خلاصه که .قشنگ بود و خیلی خوشم اومد ازش و خوندنش برام حس خیلی جالبی داشت ولی... ولی کاش یه کم این گنگیش کمتر بود که ادم تکلیف اصلیشو بدونه..که بدونه الان دقیقا چه نتیجه ای باید روند و پایان گنگ داستان بگیره .. منظورم یه چند تا نشونه اس فقط..البته من خودم یه برداشتای عجیبی از روند و اخر داستان کردم ولی خب بازم نامطمئنم به اینکه برداشتم درسته یا نه که این اذیتم میکنه..نمیدونم شایدم داستان مدرن و پایان باز و اینا که میگن یعنی نوشته ی تو و ایرادی بهش نباشه ولی بازم به طور عجیبی حس میکنم یه چیزی سرجای خودش نی، حس میکنم یه چیزی کمه که اینطور شده چون من داستان با پایاز باز و اینام خوندم و دیدم ولی سر خوندن و دیدنشون انقدر اذیت نشدم که برای فهمیدن متن تو شدم...
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٢/٢٠
٠
٠
یا ابالفضل ....................................................
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠٢/٢١
١
٠
ممنون فوفانو جان که وقت گذاشتی و داستانم رو خوندی.اتفاقا در نوشتن داستان باید به جزییات توجه داشته باشی .شخصیت دارای ابعادی هست که شامل ظاهر (فیزیکی و جسمانی)و باطن (درونی ) واین جزییات به تیپ هست که شخصیت داستانی رو می سازه و همین طور خصوصیات درونی و رفتاری .شخصیت پردازی یکی از عناصر اصلی داستانییه و حتما باید بهش پرداخته بشه،مثل همین کوتاه بودن قد شخصیت اصلی در این داستان.می دونی همین جزییات اضافه س که باعث کشش و جذابیت داستان می شه.برای ساختن یه شخصیت داستانی اصلا نترس که مثلا به کسی توهین بشه هر آدمی یه ویژگی هایی داره که منحصر به فرده تو می تونی با رعایت شرافت قلم و در یک چارچوب مشخص شخصیت خلق کنی.عزیزم برداشتی که از داستانم داشتی برام بنویس تا درست متوجه بشم.البته با توجه به این که این داستان مدرنه و با پایان باز باعث شده برات گنگ باشه که البته عامدانه بود.خیلی خوشحالم که ارتباط برقرار کردی.بهت پیشنهاد می کنم کتاب عناصر داستان جمال میرصادقی رو بخون:)
Cold
Cold
٩٤/٠٢/٢٠
٠
٠
فوق العاده نوشته شده بود....عالــــــی بود....بعضی قسمتاش حرف نداشت و واقعا خسته نباشید....فقط میشه بگیم منظور از گربه تو داستانتون دقیقا چی بود؟؟
دخترخاصــ
دخترخاصــ
٩٤/٠٢/٢١
٠
٠
کت!
Cold
Cold
٩٤/٠٢/٢١
٠
٠
:|
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠٢/٢١
٠
٠
از لطف شما ممنونم ... نماد یک انسان خودشیفته.خوشحالم که ارتباط برقرار کردید:)
m_soltani
m_soltani
٩٤/٠٢/٢٠
٠
٠
:)خوندم. داستان صمیمی بود .ممنون
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠٢/٢١
٠
٠
تشکر از شما.ممنون که وقت گذاشتید:)
سحر نیکوعقیده
سحر نیکوعقیده
٩٤/٠٢/٢٠
٠
٠
خب چیزی که مشخه اینه که داستان خیلی نمادینه و هر شخصیت و هر حرکت و‌رفتاری که توصیف کردین هدف دار بوده...اما راستش این ارتباط ها برای من مبهم و پیچیده بود:( میشه درموردش برام توضیح بدین؟ مثلا چرا اون گربه عادت به خوردن خودش داره؟ خیلی دوست دارم درکش کنم. ممنون میشم اگه برام توضیح بدین:)
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠٢/٢١
٠
٠
ازت ممنونم سحر جان... در داستان مدرن لزومی نداره که هر حادثه ای علت خاصی داشته باشه:) شاید به خاطر خودشیفته بودنش باشه.یعنی حتما شک نکن
دخترخاصــ
دخترخاصــ
٩٤/٠٢/٢١
٠
٠
ممنون فاطمه خانوم فضا سازیتون خوب بود فقط فک میکنم اگه یکم ملموس تر بود زیباتر میشد :) متشکرم
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠٢/٢٣
٠
٠
مرسی از شما دختر خاص که وقت گذاشتی :)
صـ آ ل ح
صـ آ ل ح
٩٤/٠٢/٢١
٠
٠
سلام. همیشه نوشته های شما زیبا و تامل برانگیز هستن اما راستش رو بگم این داستان رو دوست نداشتم.حس خوبی بهم نداد.البته شک ندارم اشکال از منه.هم از گربه ها متنفرم و هم شاید نتونستم اِلمانها و نمادهای مطرح شده در متن رو که به مسائلی اشاره داره و حتما توضیحاتی داره درک کنم. موفق باشید
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠٢/٢١
٠
٠
سلام.ممنون از شما:)
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠٢/٢١
٠
٠
ممنون از نوشته تون و اينكه اون رو با ما به اشتراك گذاشتيد، فقط اينكه منم مثل بعضي از دوستان تو آخرش گير كردم و نتونستم هضمش كنم! شايد منتظر اين بودم كه راوي داستان مثله خيلي از داستانا آرزوش برآورده بشه و از آدم بودن به يك بوته بودن تغيير موضع بده!!!‌يا اينكه گربه هه بخوردش! اما با كمال تعجب گربه هه خودش رو خورد! چرا؟ :)
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠٢/٢١
٠
٠
همین که نتونستید آخر داستان رو حدس بزنید و بر عکسش اتفاق افتاد می تونه ویژگی مثبت این داستان باشه.البته نمی خوام از داستانم تعریف کنما.چون خودمم خیلی بهش نقد دارم .چون 4سال از نوشتنش میگذره و اون زمان من فکر و شیوه م راجع به نوشتن یه چیز دیگه بود:)
میرزا
میرزا
٩٤/٠٢/٢٦
٠
٠
سلام خانم یزدی؛ در اینکه شما توانایی نوشتن داستان های خوب را دارید شک ندارم و این از نوشتار شما و توصیفات شما و پشت سر هم چیدن کلمات، کاملا هویداست. گاهی از خط سیر و حرکت داستان خارج می شدید و به توصیفات دیگه مثل توصیف خونه می پرداختید که از نظر من حقیر، این کار بد نیست، اما روند داستان را کند می کنه و مخاطب را جایی می بره که بعضا نیازی هم نیست. از اونجایی که مخاطب با شروع داستان، قراره که دنبال کنه، این کار مثل یک جملۀ معترضه است که بود و نبودش فرقی در پیشبرد داستان نداره، و اگر خودتون هم یک نگاه از بالا بندازید کاملا متوجه عرض من خواهید شد. ولی بازم میگم که خیلی خوب قلم می زنید و یک نکتۀ کلی رو هم خدمتتون عرض می کنم که: همیشه نقطۀ الف (شروع) و نقطۀ ب (پایان) رو زودتر از همه چیز مشخص کنید در ذهنتون. صد در صد آینده ای درخشان خواهید داشت؛ در آرزوی آن روز :)
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠٢/٢٧
٠
٠
سلام جناب میرزا. از لطف شما بسیار سپاسگزارم . ممنونم که وقت گذاشتید و داستانم رو خوندید. توصیفات من در مورد خونه برای فضا سازی بود با این کار میخواستم فضای داستان برای مخاطب ملموس تر باشه . نظر شما برای من قابل احترامه و نقدتون در این حوزه رو قبول دارم. موفق باشید :)
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠٢/٢٧
٠
٠
امید که لایق این همه تمجید شما باشم. خوشحالم که ارتباط برقرار کردید . :)
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠