يازده و يازده دقيقه / داستان کوتاه

يازده و يازده دقيقه / داستان کوتاه

نویسنده : f_yazdi

چند تا تخمه از جيبت بيرون می‌افتد، از همان‌هايی كه به‌شان می‌گویی شمشيری، همان‌هايی كه خيلی سياه است. به خانه برمي‌گردی. ته كاسه عسل را ليس می‌زنی، هر روز صبح اين كار را می‌كنی. رو به روی آينه می‌ايستی، ابروهایت را كه توی چشم‌هایت ريخته با آب دهن مرتب می‌كنی. اين كار را هم هر روز می‌كنی. اما امروز با روزهای ديگر كمی فرق دارد. نه؛ خيلی فرق دارد.

يقه پيراهن صورتی رنگت را صاف می‌كنی. دستت را به سمت واكس مو دراز می‌كنی. از فرق سر تا نوك پایت را با دقت نگاه مي‌كني، به ساعت روي دستت نگاه مي‌كني، به ثانيه شمارش خيره مي‌شي، با صداي بلند مي‌شماري: يك... دو... سه... ؛ يازده و يازده دقيقه. تمام وجودت گوش می‌شود تا زنگ به صدا در بياید، اما به غير از سكوت صدايی نمی‌شنوی. به خودت دلداري مي‌دهي، راه مي‌روي، كفش‌هاي چرمي‌ات را روي زمين مي‌كشي، خيلي محكم مي‌كشي، دندان‌هایت را روي هم فشار مي‌دهي. ديگر به ساعت نگاه نمي‌كني؛ از انتظار خوشت نمي‌آید.

يک ليوان آب مي‌خوري، نگاهت به دست راستت مي‌افتد، از چشم‌هایت قايمش مي‌كني. يک ليوان ديگر آب مي‌خوري. عاشق صداي آب هستی وقتي كه از توی پارچ مي‌ريزد توي ليوان. به سمت پنجره مي‌روي، پرده ضخيم و چروك خورده را كنار مي‌زني، آدم‌ها را نگاه مي‌كني، ماشين‌ها‌ را هم. مي‌روند، مي‌آیند، مي‌روند، مي‌آیند. به درخت نارون كه روي پنجره خانه‌ات لم داده، خيره مي‌شوي؛ به گنجشك‌هاي كوچكي كه رویش خونه كردند. به صداي آوازشان، به پروازشان... به چراغ راهنما زل می‌زنی. قرمز... سبز... قرمز... سبز... پنج، چهار، سه، دو، يك... .آفتاب چشم‌هایت را مي‌زند، پرده را مي‌كشي، همان جا روي زمين مي‌نشيني، همون موقع بلند مي‌شوي؛ مي‌خواهي به ساعتت نگاه كني، ولي نمي‌تواني.

تلفن را بر مي‌داري، شماره مي‌گيري، فوري قطع مي‌كني. صداي زنگ در را مي‌شنوي. يک نگاه به آينه قدي كه روي ديوار ايستاده مي‌اندازي، دستت را مي كني توي جيبت. سراسيمه در را باز مي‌كني، لبخند از روي لبانت فرار مي‌كند، همسايه‌ات است، همان پيرمرد وراج كه اصلا ازش خوشت نمي‌آید، همان كه سيگار از گوشه لبش جدا نمي‌شود، همان كه عصا ندارد. چاره‌اي نداري سلام مي‌كني و به زور نيشت را باز مي‌كني!

- چرا صورتت زرد شده؟!

(حوصله جواب دادن به سوالش را نداري).

- ساعت چنده؟!

از حرفي كه زدي تعجب مي‌كني. پيرمرد با صداي بلند مي‌خندد و مي‌گوید: جا گذاشتم!

(از اين حرفش خوشحال مي‌شوي، تو هم مي‌خندي، بلند مي‌خندي.)

براي پيرمرد زير سيگاري مي‌آوري و كنارش مي‌نشيني. پيرمرد از بالاي عينك زمختش، سر تا پایت را ور انداز مي‌كند، دستت را قايم مي‌كني. برایش يک فنجان قهوه مي‌آوري، مي‌داني كه خيلي دوست دارد، خودت نمي‌خوري.

مثل هميشه پر حرفي نمي‌كند، قهوه‌اش را تا ته سر مي‌كشد؛ يک سيگار ديگر روشن مي‌كند، دودش را مي‌دهد توي صورتت، از بویش خوشت نمي‌آید، ازش فاصله مي‌گيري؛ ولي متوجه نمي‌شود. مي‌كشد... مي‌كشد... مي‌كشد... خاكسترش را توي زير سيگاري شيشه‌اي مي‌تكاند؛ مثل هميشه با زنش دعوایش شده، خودش مي‌گوید. اصلا حوصله‌اش را نداري، فقط سرت را تكان مي‌دهی. پاهایت را روي فرش مي‌كشي، درست همان جايي كه تازه سوخته، وقتي كه داشتي پيراهن‌ات را اتو مي‌زدي؛ كفش‌هایت صدا مي‌دهد. صندلي صدا مي‌دهد، قژ... قژ...قژ... دستت را روي صورتت مي‌كشي، نرم است، خوشت مي‌آید.

روي تخت قلت مي‌خوري، هنوز منتظري، يک روز گذشته، به ساعت نگاه نكردي. ديروز يک سيگار از توی خونه پيدا كردي، روي همان كاناپه رنگ و رو رفته كه پيرمرد لم داده بود. مي‌گذاري‌اش گوشه لبت، خوشت مي‌آید، روشنش مي‌كني، يه پك مي‌زني، به سرفه مي‌افتي، پرتش مي‌كني و خودت را لعنت مي‌كني. به جان كندن سيگار نگاه مي‌كني، به دودش، به خاكسترش...

تلفن زنگ مي‌خورد، پنج بار. گوشي را بر مي‌داري، دوستت است. باهاش حرف مي‌زني. صدایش را از آن طرف مي‌شنوي، باز هم مي‌شنوي. به تلفن نزديك می‌شود. صدایش توی گوش‌ات می‌پيچد و تكرار می‌شود. دارد با دوستت حرف مي‌زند. دارند می‌خندند، بلند می‌خندند.

گوشي را از پنجره پرت مي‌كني. با تمام وجودت داد مي‌زني. انگار ديوار و سقف روی سرت خراب شده. يک ليوان آب مي‌خوري، به سمت پنجره مي‌روي، پرده ضخيم و چروك خورده را كنار مي‌زني. پايين را نگاه مي‌كني. پيرمرد و زنش را مي‌بيني، يک واكسي دوره گرد مي‌بيني، يک پسر بچه. دارد مي‌خندد، به تو مي‌خندد. تو هم مي‌خندي. به خورشيد خيره مي‌شوي، چشمانت مچاله مي‌شوند.

يک ليوان ديگر آب مي‌خوري، به دستت نگاه مي‌كني، از چشم‌هایت قايمش نمی‌كنی. به ساعتت نگاه مي‌كنی. 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
d_delnia
d_delnia
٩٤/٠١/١٦
١
٠
سلام مجددبه همه دوستاننننننننننننننننننننننننننننن عزیزم فک کنم این اولین پیاممممممممممممممم بعدازثبت نامممممممممممممم امیدوارم درکنارشماروزای خوشی روسپری کنمممممممممممممممممممممممممم
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠١/١٦
١
٠
سلام خوش آمدید :) مرسی از حضورتون
میرزا
میرزا
٩٤/٠١/١٦
١
٠
سلام... خوشحالم که بالاخره ثبت نام کردید. امیدوارم چیزی رو هم فرمودید مستحاب بشه :)
صدیقه حسینی
صدیقه حسینی
٩٤/٠١/١٦
٣
١
داستان خیلی خوبی بود.... به جز چند کلمه ی محاوره که در متن دیده میشه که البته با یک ویرایش کوچیک درست میشه... زاویه ی دید انتخابی...جملات کوتاه... گذشت زمان و نقش زمان و ساعت در داستان...ریتم تند داستان .... توجه به جزییات ... فرشی که یه قسمتش به خاطر اتو کردن سوخته بود ... در کنار پیرمردی که داره سیگار میکشه ...و تناسب این دو با هم .... شما توجه خوبی به جزییات دارید و این خیلی خوبه .... مرسی واقعا لذت بردم و کار رو دوس داشتم
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠١/١٦
١
٠
ممنونم عزیزم این داستان کوتاه کلا به زبان محاوره بود. یکی از قوانین این سایت از محاوره خارج کردن داستانها و یادداشتهاست و جیم خودش زحمت این کار رو میکشه .ولی این بار نمیدونم چرا ناقص این کارو انجام داده. به نظر خودم این داستان با زبان محاوره بهتره...
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠١/١٦
٢
٠
عزیز جان من یه خرده آخرش نفهمیدم چی شد....به قول شاعر : اینجا همه خوبند خیالت راحت/من مانده‌ام و چهار تا هم صحبت/یک گوشه نشسته‌ایم و دلتنگ تواییم/من، عشق، خدا، عقربه‌های ساعت...انتظار در کل حس داغونیه ... شیک نوشتی... قلمت مستدآم (^_^)
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠١/١٦
٠
٠
مرسی خانووم ... با جمله آخرت در مورد انتظار عجیب موافقم .... :))
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠١/١٦
٠
٠
آخر داستان شخصیت اصلی از انتظار خسته شده و دیگه گذر زمان و حرکت عقربه های ساعت براش اهمیتی ندارن ... چون دیکه چیزی برای از دست دادن نداره ...
آذر صدارت
آذر صدارت
٩٤/٠١/١٦
٠
٠
من سرِ کارم. نتونستم یادداشت/قصه/مطلب شما رو بخونم. ولی به عنوانِ کسی که به ساعت ها و دقایقِ جفت، معتقد و مومنم، مجذوب عنوانِ تاپیک شدم! موید باشید!
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠١/١٦
٠
٠
ممنون آذر جون ... منم اعتقاد شما رو دارم ... موفق باشی :)
میرزا
میرزا
٩٤/٠١/١٦
١
٠
سلام... خیلی خوب فضا رو برای من مخاطب توصیف کردید. از لحاظ ویرایشی هم چیزی کم نذاشتید فقط فکر کنم "غلت" درست باشه. در کل خیلی خوب بود. من همیشه مشتاق خوندن متون شما هستم.
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠١/١٦
٠
٠
سلام آقای میرزا سپاسگزارم از شما . شرمنده می فرمایین لطف دارین . خوشحالم که خوشتون اومد .
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠١/١٦
٠
٠
بعله شما درست میگید "غلت " درسته . سوتی اینجانب را ببخشید :)
میرزا
میرزا
٩٤/٠١/١٦
٠
٠
اشکالی نداره، بعضی وقتا پیش میاد دیگه :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٦
٠
٠
داستان قشنگی بود... انتخاب زاویه دید(راوی) هم خیلی خوب بود و حساب شده از جملاتی کوتاه استفاده کرده بودید. فقط یک نکته درباره فعل "دارم"؛ لزومی نداره در جمله ای که خودش فعل مجزایی داره بکار ببریمش. مثلا این جمله ها صحیح نیستند: وقتي كه "داشتي" (که دوم شخص دارم است)پيراهن‌ات را اتو مي‌زدي، دارد با دوستت حرف مي‌زند، دارد مي‌خندد... . کلیت داستان رو هم از لحاظ محتوایی و هم شیوه نگارش خیلی خوب دیدم، موفق باشید :-))
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠١/١٦
٠
٠
ممنون آقای شمشیری ... بهله کاملا درسته... مرسی که نقد کردید :) البته من داستان رو محاوره نوشتم و اینکه جیم اون رو از این حالت خارجش کرده خیلی به نگارش داستان لطمه زده و اینکه با بی دقتی این کاررو انجام داده... نظر شما چیه در این مورد؟
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٦
٠
٠
اگر خودتون از ابتدا مبنا رو بر رسمی میذاشتید خیلی بهتر بود. این رو هم در نظر داشته باشید که ویراستارهای رسمی روزنامه خراسان، ویراستاریِ مطالبِ اینچنینی رو انجام میدن و بعید میدونم بی دقت باشن و حرفه ای عمل میکنند... اینکه می بینید بنظر یکدست نمیاد واسه اینه که شما از اساس در یک فرمت دیگه عمل کردید. خودِ من هم بشدت شیفته محاوره نویسی هستم و می بینید که تمام کامنت هام رو هم محاوره می نویسم اما خب بعنوان یک نویسنده باید انعطاف داشته باشید تا برای مواردی که مجبور هستید بتونید همون "احساسِ محاوره" رو با فرمت "رسمی" هم منتقل کنید. نگرانِ دست اندازهای این داستان هم نباشید خواهرم... دیدید که من هم اصلا اشاره ای به "محاوره و رسمی بودنش" نکردم چون مطلع هستم از قوانین اینجا. بهترین ها رو براتون آرزو میکنم :-))
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠١/١٧
٠
٠
بله حق با شماست آقای شمشیری.من در خوانش داستان بی دقتی کردم... بازم سپاسگزارم . منتظر نقدهای شما هستم . چون برای من داستان بدون نقد مثل چای بدون قنده (انقد که من چای رو فقط با قند دوس دارم ... :)) )
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠١/١٧
٠
٠
آقای شمشیری یه سوال حرفه ای داشتم ازتون : داستانم پیرنگ هم داشت ؟ این داستان رو سال 88 نوشتم
Mahtab_Hooshmand
Mahtab_Hooshmand
٩٤/٠١/١٦
٠
٠
داستان قشنگی نوشتید. جمله هاتون تک ضرب و خوب در اومدند. پیروز باشید.
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠١/١٧
٠
٠
خوش آمدید به داستانم ....ممنون از حضورتون ... موید باشید :)
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/١٩
٠
٠
اقا من فقط پاراگراف اولو خونده بودم اینجاشو که دیدم فکر کردم این اخرش یه جوریه برا همین اون روز بهت گفتم ولی الان انگار اوکیه. " اما امروز با روزهای ديگر كمی فرق دارد. نه؛ خيلی فرق دارد." من بیشتر از این توصیفه خوشم اومد " ابروهایت را كه توی چشم‌هایت ريخته با آب دهن مرتب می‌كنی " :دی کلا توصیفات و جزییاتت خیلی خوب بود. میشد تصورشون کرد. این زاویه دید اسمش چی بود؟ اسم خاصی داره ایا؟ انتظار رو هم خیلی خوب توش به تصویر کشیدی. برا سال 88 نوشتی که دیگه چه بهتر. پس معلومه الان دیگه واسه خودت یه پا استاد شدی. هووم؟ بعدا باید برم بقیه متناتم بخونم. موفق باشی :)
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠١/١٩
١
٠
مرسی عزیزم لطف داری . من کجا و نویسندگی کجا ! استاد ؟ ! من ؟! خوشحالم که خوشت اومد . خوشحال میشم بقیه یادداشتهام رو هم بخونی :))
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠١/١٩
١
٠
آخ... ببخشید یادم رفت سوالت رو جواب بدم.بله اسم این زاویه دید "دوم شخص "هست ، فوفانو جان :)
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤