کمی هم برای خودمان نوشابه باز کنیم
برگزیده‌ مرحله اول مسابقه نقطه سر خط

کمی هم برای خودمان نوشابه باز کنیم

نویسنده : سایت جیم

ملیکا رمضانی

خودمان را که نمی توانیم گول بزنیم،ما آدم های دقیقه نودی ای هستیم.از سیصد و شصت و پنج روز سال،سیصد وشصت و چهار شب و یک روز و پنجاه و نه دقیقه اش را به واریس پا در آسفالت خیابانها اختصاص می دهیم،درآغوش تنگاتنگ و نسبتا خوش بوی غریبه ها له می شویم،اما با عزم بالقوه ی دقیقه نودی قصد داریم قله اورست تمام پاساژهای فلان طبقه ای را فتح کنیم.توی کتابی خوانده بودم که فرهنگ سازی، یک استراتژی است.استراتژی به یک برنامه ریزی بلند مدت نیاز دارد،درست؟به نظرتان سیصد و شصت و چهار شب و یک روز و پنجاه و نه دقیقه زمان کمی است؟

این خاصیت ما آدم های دقیقه نودی ست که به فکر خریدن لباس های مارک و کیف و کفش هایی از جنس چرم فلان کشور باشیم،در حالی که حتا جرقه خریدن یک دفترچه مربعی شکل  ناقابل هم به ذهنمان برخورد نمی کند.تکنولوژی خودش را به بلند ترین برج جهان میرساند و تمامی رقیبان را از میدان حذف میکند،ماچه؟هنوز در فرمول های حسابرسی اختلاف عیارظاهرمان با این و آن در جدال هستیم،اگر می خواهید کمی نسبت به دیگران جلوتر قدم بردارید،و سریع تر از سایرین پاسخ گوی این اختلاف های ناچیز باشید،به خریدهایتان یک دفترچه مربعی شکل هم اضافه کنید.تا به حال چنین تبلیغ دلچسبی را شنیده بودید؟ حالا چرا مربع؟خب،شما دفترچه ای را دیده اید که به شکل ذوزنقه یا مثلث تساوی الساقین یا متوازی الاضلاع و...باشد؟معلوم است که ندیده اید،من هم ندیده ام. کاغذ و قلم،بعد از خدا،آرام بخش ترین موجودات روی زمین هستند،به این باور،ایمان داشته باشید.

خود اینجانب هم بعد از خرید این موجود رنگی،حس خیلی خوبی داشتم،حس کردم مدال «به فکر خود بودن» را هدیه گرفته ام،آن هم پنهانی،بی آنکه دیگران خبردار شوند و کسب این موفقیت دوست داشتنی ریا شود.صفحه اول را مثل سالهای گذشته خالی گذاشتم تا کاغذ برایم حرف بزند ودرد دل کند،از صفحه دوم شروع کردم.نوشتن گِله هایم ازسالی که گذشت و انتظار و امید به سال رنگی ای که در پیش روست،میتوانست تا حدی دل گوسفند جان سال 94 را ببرد،اما بطن واژه ها چیز دیگری را میخواست، "تغییر".

قصد ندارم گوشی موبایل،ظاهر و حتا خلقیاتم را تغییر دهم،در انتظار بهاری هستم که شکوفه هایش گنجایش و ظرفیت ذهنی ام را بالا ببرد،میخواهم یاد بگیرم،یاد بگیرم، یادبگیر.آنقدر که لوب های مغزی ام کش بیایند،دادشان در بیاید،ناسزا بگویند اما تنها پاسخشان لبخند  و صبری دلچسب برای رسیدن به نتیجه باشد و بس.

=============

ادمین نوشت: چون رعایت اصول ویراستاری و املایی هم بخشی از امتیاز مسابقه است،   تمامی مطالب مربوط به «نقطه سر خط» بدون ویراستاری و تغییر منتشر می‌شود.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠١/١١
١
٠
نگاه جدید و قشنگی بود، خیلی خوشم اومد موفق باشید ((:
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/١١
٠
٠
همین که این میگه :دی :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١١
١
٠
من هم موافقم، نگاه خیلی قشنگی بود و تذکرها و تلنگرهایی به موقع. دو سه مورد اشکال تایپ وجود داره و فاصله گذاری هایی که تقریبا اغلب شون صحیح نیستند. یکی دو مورد از علامت سوالها هم کاملا غیرضروری هستند. در کنار این اشکالاتی که نوشتم، یکی از نقاط قوت این یادداشت(علاوه بر ایده خوب)، پاراگراف بندی صحیح نویسنده محترم هستش و همچنین "شروع خیلی خیلی خوب" هم از دیگر نقاط قوت این یادداشته. همون جمله اول کاملا "قلاب" رو میندازه به ذهن و چشم مخاطب و وادارش میکنه به خوندنش ادامه بده. براتون آرزوی موفقیت میکنم خانم رمضانی بزرگوار :-))
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠١/١٢
٠
٠
:) اتفاقا همین امروز یکی بهمون گفت دقیقه 90 هم نیومدین...دقیقه 105 اومدین...خیلی دیر....آدما دیگه دقیقه نودی هم نیستن...105 ان ....شیک نوشتین ودغدغه مند...قلمتان مستدام (^_^)
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨