حس بویایی‌ام ضعیف شده
برگزیده‌ مرحله اول مسابقه نقطه سر خط

حس بویایی‌ام ضعیف شده

نویسنده : F_ahmadi

اسفند آرام آرام به نیمه میرسد و من یاد حرف مادرم می افتم که گفته بود سال اسب خیلی زود میگذرد!  امسال چقدر زود گذشت.

قدری عمیقتر که نفس بکشی بوی بهار را شاید حس کنی، اما آن قدیم ترها نیازی نبود به نفسهای عمیق، پنجره را که باز میکردی بوی بهار به مشامت می رسید،این روزها حس بویاییمان بدجوری ضعیف شده..

دیشب از شلوغی خیابانها و هیاهوی مردم متوجه این موضوع شدم، که عید نزدیک است و زمین قرار است دوباره نو شود. 

ناخودآگاه یاد چندین سال پیش افتادم، همان روزهایی که بچه تر بودیم و خدا خدا میکردیم زودتر اسفند بشود تا خرید عید انجام دهیم. هر روزی از اسفند که میگذشت توی مدرسه به بغل دستی میگفتیم که امروز فلان چیز را برای عیدم خریدم، یادم هست که حتی باید جورابهایمان هم نو باشد برای لحظه تحویل سال.

یادش بخیر، وقتی مامان میخواست خانه تکانی را شروع کند من و داداشم از خوشحالی بالا پایین میپریدیم، دوست داشتیم توی کارها و مخصوصا شستن فرشها کمک کنیم،البته بیشتر دلمان برای آب بازی تالاپ و تولوپ میکرد، یا شاید هم برای پولهایی که بابت دوختن ملافه های پتوها از مامان به عنوان دست مزد می گرفتیم و بعد همه اش را آدامس بادکنکی و لواشک می خریدیم.

اصلا اسفند که میشد کل شهر حال و هوای خاصی میگرفت، همه دوستش داشتیم. همه مردمی که در خیابان میدیدیم خوشحال بودند و بوی عید را میشد با تمام وجود حس کرد. 

اما حالا انگار خود عمو نوروز هم خسته شده از خودش. خیابانها هنوز هم مثل قبل شلوغ و پر رفت و آمد ند، اما دیگر آن خوشحالی و ذوق و شوق در نگاه مردم موج نمی زند.

حتی خود من هم عوض شده ام ،که دلم نمیخواهد عید شود، وقتی اسفند به پایانش نزدیک میشود دلم می گیرد. سالهاست که لحظه تحویل سال نو گریه میکنم جای اینکه بخندم، وقتی میبینم پدرم هر سال موهای سپیدش بیشتر میشود و مادری که تا چند وقت پیش همه فکر میکردن خواهر بزرگترم است حالا صورتش به راحتی بیشتر از سنش نشان می دهد و برادری که حالا بجای نظر دادن درمورد هفت سین و ایراد گرفتن از سلیقه خواهرش در مورد چینش سفره ،فقط آرام صورت من و خواهرم را می بوسد و میگوید امیدوارم امسال سال خوبی برایت باشد.

دلم برای بچه های نسل جدید میگیرد، همین بچه های باهوش و دیجیتالی ، این ها هیچوقت معنای واقعی کودکی را حس نمی کنند. بچه هایی که تمام دنیا و کودکیشان درون تبلت و گوشیهای هوشمند خلاصه می شود . دختراهایی که جای شانه زدن موهای عروسکهایشان برای ،پو، مادر میشوند، وپسراهایی که جای گل کوچیک پی اس بازی می کنند.

نمیدانم سهراب اگر الان بودی باز هم می توانستی بگویی «زندگی رسم خوشایندی است» درحالی که دخترک هنوز پشت چراغ قرمز گل میفروشد و پسرک سر چهارراه هنوز با همان ترازوی قدیمی و کتاب و دفترهایش نشسته . 

دلم برای کودکی هایم تنگ شده، همان روزهایی که کل تعطیلات عید را با بچه های فامیل می گذراندیم و سر اینکه عیدی های کی بیشتر میشود شرط می گذاشتیم.

همان روزهای بی دغدغه که با ۱۰۰۰ تومانی توی جیبمان خوش بودیم.

کاش میشد به روزهای خوش کودکی برگردیم.

==============

ادمین نوشت: چون رعایت اصول ویراستاری و املایی هم بخشی از امتیاز مسابقه است،   تمامی مطالب مربوط به «نقطه سر خط» بدون ویراستاری و تغییر منتشر می‌شود.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١١
٠
٠
یک یادداشت سراسر نوستالژیکِ خوشایند! کاش همون دو سه اشکال تایپی و بی دقتی های فاصله گذاری هم نبودند تا با خیال راحت میگفتم یکی از "نرمال ترین" یادداشت های مسابقه است... اما خب یکی از آیتم های داوری مسابقات "ویراستاری" هستش و کاریش نمیشه کرد! در حد هفتاد هشتاد کاراکتر قابلیت کم کردن داشتید خانم احمدی، درست قبل از ورودتون به دنیای بچه های نسل جدید. و البته همین پنج سطرِ انتهایی یادداشت، نفسی دوباره دادند به مطلب شما؛ مطلبی که (بدلیل همون زیاده گویی ها) توی سراشیبی افتاده بود. می تونستید سه خط آخر رو هم در یک پاراگراف جمع کنید. این اینترهای بی دلیل، بطرزی کاملا نامحسوس بافت یکدستِ یادداشت رو پاره پاره میکنن و بخصوص اگر در اواخر مطلب باشند بیشتر آسیب میرسونن درست در لحظاتی که خواننده "تخت گاز" داره میره تا به حرفِ آخر نویسنده برسه. اینها رو عرض نکردم که بگم متن ضعیفی شده. اتفاقا نرمال و احساسی و خوب از کار در اومده اما خب... من کمی بیشتر از بقیه حساسیت دارم و دلم میخواد هر مطلب جدیدی که می نویسید قدمی جلوتر باشه نسبت به گام قبلی شما... با آرزوی بهترینها... :-))
F_ahmadi
F_ahmadi
٩٤/٠١/١٢
٠
٠
خیلی ممنون از این همه دقت. اما راستشو بخواین من وقتی متنهای خودم رو میخونم خیلی متوجه اشکالات املایی و ویراستاریش نمیشم . شاید چون از قبل توی ذهنم هست و سریع میخونم و همه چیز رو درست میبینم.! درمورد کوتاه شدنش هم چون روزهای آخر به فکر افتادم چیزی بنویسم خیلی فرصت نداشتم دوباره اصلاحش کنم. امیدوارم در آینده بهتر بشم. هرچند من همیشه گفتم که من یک نویسنده نیستم . من فقط واقعیات زندگی روزانه خودمو و چیزهایی که اطرافم میبینمو یادداشت میکنم. و به همین خاطر شاید نشه با بقیه رقابت کنم.
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠١/١٢
٠
٠
شما بگو 200 تومن...100تومن که خیلی بود...شیک نوشتین ودغدغه مند...قلمتآن مستدآم (^_^)
F_ahmadi
F_ahmadi
٩٤/٠١/١٢
٠
٠
ممنونم دوست عزیز
judy_abbott
judy_abbott
٩٤/٠١/١٣
٠
٠
شیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییره،خاهری قهرمان میشه/خدا میدونه ک حقشه....من از همین تریبون حمایت خودمو اعلام میکنم:دی
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣