بیست دقیقه دیرتر / داستان کوتاه
برگزیده‌ مرحله اول مسابقه نقطه سر خط

بیست دقیقه دیرتر / داستان کوتاه

نویسنده : سایت جیم

الهام سادات موسوی

آخرین روزهای زمستان است و من مثل روزهای گذشته،20دقیقه  مانده به  2 کارم را تعطیل می کنم،دیگر مراجعینم نیز به خود قبولانده اند که بعد از این ساعت مزاحمم نشوند.خودم را جمع و جور می کنم وآراسته به سمت ماشین می روم.هنوزچهارراه اول را نگذرانده تلفن همراهم زنگ میخورد،عکس همسرم با نگاه طلبکارانه اش خودنمایی می کند، حتما خورده فرمایش دیگری دارد در دل غرولندی می کنم، دکمه سبز را فشار می دهم و بله با غیظی می گویم. انگار متوجه ناراحتیم نشده،فقط سفارش ماست پرچرب می کند به خیرگذشت گاهی فکرمیکنم شایداین مجازات20دقیقه هایی است که پشت میز ننشسته ام.نمی دانم! خوشبختانه سوپراکبرآقا بازاست اما کسی در مغازه نیست.کمی این پا وآن پا می کنم.یعنی چه؟این هم ساز ناکوک می زند. در این فکرم که سطل ماست را بردارم وپولش را داخل دخل بگذارم که صدای جیغی مرا به خود می آورد همهمه ها بیش ترمی شود ازپشت مغازه اکبرآقا ست.کمی براق می شوم.صدای التماس های پیاپی و گریه درهم میپیچد.ازلای درسرکی می کشم.پسرکی روی پشت بام،خودش را خم و راست می کند و با هر کش و قوسش جان خانواده و همسایه ها را به لب می آورد.برحسب تخصصم که بازی با افکار این روانپریشان است،به اقتضای وظیفه ام و بالاتر از آن به حکم همسایگی،(نام هایی که من بر کنجکاوی بیش از حدم می گذارم)یا الله ای گفته ،داخل می شوم.اهل خانه خود را جمع و جور کرده،التماس کنان می خواهند از خر شیطان پیاده اش کنم. پسرک چهره اش واضح تر می شود، رضاست،پسر اصغر آقا و همکلاس پسرم (یادم باشد به خانم بسپارم پای امیر را از خانه شان ببرد)پسرک تعلق خاطری به من دارد،با اصرار از او میخواهم اجازه دهد،بالا بیایم تردیدی می کند ولی خواهش هایم کار ساز است.پله ها را دو تا یکی می کنم و صدبار به خودم لعنت که چرا 20 دقیقه زودتر کار را تعطیل کرده ام!

پشت درمی ایستم ،درمی زنم و او با اندکی تعلل در را باز میکند،پسرک حال خوشی ندارد،انگار چیزی مصرف کرده،از این قرصهای دل خوش کنک، با او حرف می زنم، بریده بریده جواب می دهد.لابه لای حرفهایش میفهمم،می خواهد کفترشود ولی پدرومادرش نمی گذارند .پسرک دیوانه! دیدم نصیحت راه به جایی نمی برد،نقشه ای کشیده،بالای بام رفتم و شروع کردم به داد و هوار که مگرکفترشدن چه اشکال دارد،کس وکارپسرک گیج نگاهم می کنند وادامه می دهم : من هم می خواهم کفتر شوم.بیچاره مادرش،همان جا پس افتاد.پدرش شروع کرد به بد و بیراه گفتن.اهمیتی نمی دهم،پسرک هم منگی اش کامل شده ،نگاهی به خودم انداختم،نگاهی به این آیت مفلوک و نگاهی به کفترهای حیاط.وسط خوش رقصیمان ابرو گره دادم و گفتم: تنهایی که نمیشود.با لودگی جواب داد:تنها نیستیم ،دونفریم،بپریم و دوباره قوسی به هیکل قناصش می دهد،صدای جیغ بلند شد.دستپاچه خودم را به او رساندم،بغلش کردم واشاره به کفترها،با آنها میپریم.سر پدر بیچاره اش دادی کشید( بیارشون).پدرش نگاهی به من انداخت،سری بالا دادم و گفتم :آره پراشون و قیچی کن.پسرک با بهت نگاهم کرد و من ادامه دادم: مگه نمی بینی نمیذاره بپریم حتمنی یه بلایی سرشون میاره،خودمون میاریم. پسرک به من اعتماد کرده،دستم را میگیرد ولی کلید را به من نمیدهد اصراری نمیکنم ،از پله ها لرزان پایین میرویم .رسیدنی به حیاط همه را کنار میزنم و پشت به قفس کفترها ضربه ای بین 2 کتفش و بیهوش میشود و بعدهم که معلوم است،آمبولانس وبیمارستان و... کار من دیگر تمام شد.اثر قرص ها که بیافتد یادش می رود چه خیالی در سرش داشته. وسط گریه زاری و قربان صدقه اکبر آقا، خواهش میکنمی تحویل می دهم و ماستم را بر میدارم و سرم را می اندازم پایین و پشت دستم را داغ میکنم 20 دقیقه زودتر به خانه برسم!

==============

ادمین نوشت: چون رعایت اصول ویراستاری و املایی هم بخشی از امتیاز مسابقه است،   تمامی مطالب مربوط به «نقطه سر خط» بدون ویراستاری و تغییر منتشر می‌شود.

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
m_ehyaei
m_ehyaei
٩٤/٠١/١١
٠
٠
سلام . داشتان کوتاه جالبی بود خسته نباشید :) ظاهرا از آن بالا دارد کفتر می آید :))
میرزا
میرزا
٩٤/٠١/١١
٠
٠
سلام؛ به موضوع خوبی پرداخته بودید خانم موسوی بزرگوار. در بعضی از جاها باید از علائم نگارشی هم بهره می بردید که خوندن متن کمی راحت تر بشه، به عنوان مثال "حتما خورده فرمایش دیگری دارد در دل غرولندی می کنم" که جملات باید از هم جدا شوند. در کل خوب نوشته بودید. امیدوارم موفق باشید.
Soraya_Sh
Soraya_Sh
٩٤/٠١/١١
٠
٠
تغییر در ساعات ِ کاری مثلا :) جالب بود :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١١
٠
٠
ایده جالبی بود اما متاسفانه با چندین اشتباه املایی و نگارشی و بیش از چندین اشکال فاصله گذاری... . قصه ای با این فرم حداقل احتیاج به چهارپاراگراف داره که خواننده فرصت تنفس داشته باشه. ضمن اینکه اگر غلظت طنزش رو بیشتر می کردید یا کلا جدی می نوشتید بهتر بود. این "حد وسط" ی که شما انتخاب کردید معجونی شده که با توجه به فضای سیاهِ داخلیِ روایت کمی ناهمگون بنظر میرسه... انتخاب تیتر عالی بود اما کاش در آخرین لحظات کمی پخته تر ازش بهره میگرفتید... همون نیم سطرِ آخر رو دوباره مرور کنید، هر بار یقینا یک کلمه اضافه یا کم خواهید کرد و این معناش فقط یک چیزه؛ که جمله ی پخته ای رو برای پایان بندی نذاشتید. البته کلیت پایان بندی خوب بود هر چند که می تونستید ار آمبولانس و اورژانس چشم پوشی کنید و در همون فضای پشت بام کار رو تموم کنید. بعضی روایت ها "کششِ جغرافیای باز" رو ندارند. به محض اینکه از فضای فیزیکیِ هسته اصلی خارج بشید کار دست خودتون دادید و نبضِ قصه تون رو با دست خودتون کند کردید. موفق باشید خواهر خوبم :-))
ف . اُمه طلب
ف . اُمه طلب
٩٤/٠١/١١
٠
٠
خیلی جالب بود ، نظر جناب شمشیری هم همینطور :)
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠١/١٢
٠
٠
من نفهمیدم....انگار خوب نخوووندم..یه بار دیگه بخونم ببینم چی میشه...میام میگم (^_^)
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠١/١٣
٠
٠
ايده‌ي جالبي بود. (فقط اينكه يه ذره تو هم نوشته شده بود) ممنون :)
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨