سال بعد / داستان کوتاه
برگزیده‌ مرحله اول مسابقه نقطه سر خط

سال بعد / داستان کوتاه

نویسنده : سایت جیم

فاطمه فرزان پور

كلاست كه تمام شد چادرت را سرت مي كني و بي اختيار مي زني به دل خيابان.ديگر داري كم كم به اين وضعيت عادت مي كني.شروع مي كني به خواندن تابلوها...مي دوي از اين طرف به آن طرف.آخرش دست خالي بر مي گردي و منتظر دوشنبه مي ماني.

لعنت بر دوشنبه

همه اش مي گويي شايد حل شود.درست مي شود.دعا مي كني حداقل بگويند تشخيص شان چيست.نوبتت كه شد مي روي داخل...نمي فهمي چه مي گويند.

ANA

ASMA

AST

خدايا!اين ها را كه مي گويند خيلي بد نباشد؟حتي جرات نمي كني سوال بپرسي.براي شان غير عادي است نگراني ات.دو قطره اشك را ته چشمانت نمي بينند.

باز از اتاق مي آيي بيرون با دست خالي...

منتظر دوشنبه هاي بعد...دوشنبه هاي بد...دوشنبه هاي بد بعد لعنتي مي ماني!

                                                                           # # #

امروز آب پاكي را ريختند روي دستم.اين چند وقت نشده به تو فكر كنم و گريه ام نگيرد.ياد حرف هايت كه مي افتم...ياد نگاه هايت...ياد مهرباني هاي بي پايانت...اين چند وقت قلبم براي خودم نمي تپد.فكر كنم ديگر مال من نباشد.آخربه جاي خون ياد تو را پمپا‍ژ مي كند به تك تك سلول هايم.

امروز آب پاكي را ريختند روي دستم.دوشنبه ي ديگري در كار نخواهد بود.دوشنبه هاي بعد براي خودم و خودت مي ماند.كل بيست و چهار ساعتش را مي گويم.

نمازت را كه خواندي دستت را مي گيرم و مي برمت توي بالكن.با هم به گل ها نگاه مي كنيم.به طلوع آفتاب.لبخند مي زني و خورشيد طلوع مي كند.

-"فاطمه!گلامون چقدر پلاسيده شدن.آبشون مي دادي اين چند وقت؟"

با خودم فكر ميكنم:بله.همه را آب داده ام،گذاشته ام نور بخورند،برگ هايشان را دستمال كشيده ام.همه چيز داشتند الا يك چيز.تو را مي خواستند. يك عمر با تو زندگي كرده اند.براي شان شعر خوانده اي.خاكروبي شان كرده اي.جا به جايشان كرده اي.همه چيز داشتند مگر تو را.مگر نمي داني تو براي شان همه چيز هستي؟:

                                                                          # # #

نتوانستم برايت بخرمش.همان گلداني كه آن روز پشت ويترين با عشق نگاهش مي كردي.پول هايم را پس انداز كرده بودم بخرمش اما همه را دادم دارو گرفتم.تو قول بده خوب شوي من هم قول مي دهم دفعه  ی بعدي بخرمش!

                                                                         # # #

نزديك عيد شده ديگر.لباس هاي بيمارستان را از تنت در آورده ام.حمامت كرده ام.موهايت را هم بايد رنگ كنم.شانه مي زنم مو هايت را.چقدر عوض شده اي اين روزها.نمي دانم يك جوري شده اي.شايد كمي پيرتر...

-"فاطمه!به نظرت تا عيد جاي كبودي آمپولا از رو دستام ميره؟

دستانت را مي بوسم...با خودم فكر مي كنم:آره ميره!

حالا دقيقا نمي دانم چقدر وقت داريم و چقدركار.بايد همه را دسته بندي كنم.اول گل ها.بايد همه را قلمه بزني.جاي شان تنگ شده.بهار نزديك است.تو هم كه هستي.بايد سرحالشان بياوري.

سبزه نكاشته ايم هنوز.به همه قول دادي امسال هم براي شان سبزه بكاري.بايد گندم ها را بگذارم تا جوانه بزنند.هم براي سبزه و هم براي سمنو.قول بده!قول بده سمنو هم بپزي!

خدايا!اين روزها كمي ديرتر بگذرند...خواهش مي كنم.آخر نمي دانم چقدر ديگر هست...دوباره بغض مي كنم...

بيدار شدم ديدم نيستي.پريدم از جايم.دويدم توي بالكن.يك عالمه گلدان خريده اي!خودت با بيلچه افتاده اي به جان باغچه!

-"فاطمه!پا شدي خانم خانما؟بيا كمكم كن.بايد گل ها را قلمه بزنيم.بدو دختر!

بوي خاك نم دار...بوي گل...بوي بهار...عطر تو...همه را با تمام وجود وارد ريه هايم مي كنم.چقدر خوب است كه هستي!

-"ميخواي چيكار كني؟"

-"مي خوام واسه همه همسايه ها گل بكارم.به هر كدوم يه گلدون عيدي بدم.تو هم بايد روشون با آبرنگ نقاشي بكشي.

مي دوم و بغلت مي كنم.با تمام وجود مي بوسمت.آخ كه تو چقدر مهرباني.از وقتي آمده اي معلوم است آمده اي!هر كس بيايد مي فهمد.بوي غذا، بوي گل، رنگ خانه، غبارهايي كه دستمال گرفته اي و پاك كرده اي.حالا توي بالكن يك عالمه گلدان رنگي داريم!كلي سبزه ي آماده ي ربان زده...بوي سمنو هم كه مي آيد.از وقتي برگشته اي معلوم است برگشته اي!

                                                                        # # #

سفره را چيده اي و منتظر تحويل سالي.او هم كنارت نشسته.خوشحالي كه تحويل سال بيمارستان نيستي.بيماري اش او را صبور تر كرد و تو را صبور.مي نشيني كنارش.آرام مي گويد:

-"امسال جاي يك عده خاليست...سال بعد جاي چه كساني خالي خواهد بود؟

دوباره بغض مي كني.اما خودت را آرام مي كني.بعد مي گويي:

-"مامان!تحويل سالي حرف هاي خوب بزنيم...

==============

ادمین نوشت: چون رعایت اصول ویراستاری و املایی هم بخشی از امتیاز مسابقه است،   تمامی مطالب مربوط به «نقطه سر خط» بدون ویراستاری و تغییر منتشر می‌شود.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Soraya_Sh
Soraya_Sh
٩٤/٠١/١١
١
٠
امیدوارم سر سفره ی هفت سین هر سالمون جای هیچ عزیزی خالی نباشه بخصوص "مامان" ها :(
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١١
١
٠
محتوای قشنگی داشت، شخصیت ها نسبتا خوب پرداخت شده بودند اما کمی در رفت و برگشت ها و دیالوگ گذاشتن در دهان کاراکترها می تونستید هوشمندانه تر عمل کنید تا با "وضوح بیشتری" حرف قشنگتون رو بزنید. چند سطری کم داره این داستان کوتاه، و چند سطری هم زیاده گویی. یک بازنویسیِ با حوصله میتونه تبدیلش کنه به یک داستانِ بصریِ زیبا. فاصله گذاری ها پرخطا بودند متاسفانه و گیومه های بسته نشده زیادی هم به چشمم خوردند. وقتی دیالوگ می نویسیم و اساس کار بر مبنای کلام هستش، لزومی نداره هر جمله رو داخل گیومه بذاریم. مگر اینکه نقل قولی باشه و یا مثلا تنها دیالوگ و حرفِ شخصیت داستان باشه. سه نقطه های بیدلیل زیادی هم بکار برده بودید که می تونستید خیلی راحت نقطه بذارید. هر حرفِ ناتمامی الزاما با سه نقطه تعریف نمیشه. براتون بهترین ها رو آرزو میکنم خواهرم :-))
ف . اُمه طلب
ف . اُمه طلب
٩٤/٠١/١١
٠
٠
خدا حفظ کنه ، همه ی پدرُ مادرها رو ... دلم گرفت ...
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠١/١٣
١
٠
خوب بود، ممنون:)
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤