کسی که تو را خورد شبیه تو نبود! / داستان کوتاه
برگزیده‌ مرحله اول مسابقه نقطه سر خط

کسی که تو را خورد شبیه تو نبود! / داستان کوتاه

نویسنده : سایت جیم

مینو خ

کوچیک تر که بودم گاهی شیوا دختر همسایه مان می آمد خانه ی ما تا با هم بازی کنیم، بعضی روزها قبل از اینکه مرا ببیند می رفتم پشت تخت پنهان می شدم و وقتی پیدایم می کرد، درحالی که با انگشتان دست ها، گوشه ی چشم ها و لب هایم را کشیده بودم پایین و به خیال خودم خیلی وحشتناک شده بودم می گفتم نه من مینو نیستم، من مینو را خورده ام، لباس هایش را پوشیده ام، و حالا هم می خواهم تو را بخورم.

*

وقتی که تو رفتی و من با یک عالم سوال و یک دنیا دلتنگی مات ماندم که چطور یک روزه به همه ی حرف هایی رسیدی که روزها و ماه ها سعی کردم بهت بفهمانم اما نشد،  وقتی این بار به جای تمام آن حرف های قشنگ همیشگی، فقط بهم گفتی که عذاب وجدان داری از این که توی این مدت من را به زور پیش خودت نگه داشتی و موقع خداحافظی با حرف هایت بهم فهماندی که این رفتن، برگشتی ندارد، وقتی بهم گفتی که حتی اگر روزی صاحب فرزندی هم بشوی نمی توانی به اندازه ی من دوستش داشته باشی، آن روز وقتی با چشم های خیس برگشتم خانه و وقتی شب شد به بهانه ی سرماخوردگی هر چه قرص خوردم، حتی یک

 لحظه خوابم نبُرد، آن شبِ بدِ اردیبهشتی ، من برای همیشه مهدی را از دست دادم.

اما مدتی که گذشت، یک نفر مهدی را خورد، لباس هایش را پوشید و آمد سراغم.

کسی که وقت رفتن، برای همیشه ازم خداحافظی کرده بود، کسی که دیگر هیچ وقت برنگشت مهدی بود. اما کسی که برگشته بود و می گفت تا کجاها بی من رفته، و چه ها به سرش آمده، کسی بود که او را خورده بود.

کسی که دوستم داشت و دوستش داشتم مهدی بود. کسی که قرار نبود برود، همان که همه چیز را فقط با من می خواست و اگر نبودم، با خودش هم قهر می کرد و روزها لب به غذا نمی زد و مثل بچه ها لج می کرد و یادش می رفت که دیگر دارد سی ساله می شود، مهدی بود. کسی که مرا بیچاره ی خودش کرده بود، کسی که یک جور با اطمینان مرا می خواست که اصلا نمی شد حدس زد که بعدها این طور پشیمان می شود و می رود، همان که هزار بار مُرد و زنده شد و مرا هم کُشت و زنده کرد تا ازم قول گرفت که برای همیشه مالِ هم باشیم، همان که مرا بیشتر از هرکسی دوست داشت و هرگز حاضر نبود ولم کند، مهدی بود. که عاقبت یک روز ولم کرد و رفت.

اما کسی که مهدی را خورده بود و لباس های مهدی را می پوشید برگشت. کسی که مهدی را خورده بود خیلی منطقی بود، من را به اندازه ی دیگران دوست داشت، دیگر برای من نمی مُرد، عاشق من نبود، رفته بود سراغ یکی دیگر، نمی دانم تا کجا با او پیش رفته بود اما وقتی طرف حسابی حالش را گرفته بود و همه چیز به هم خورده بود برگشته بود و دوباره آمده بود سراغ من، اوایل همان حرفهای مهدی را می زد، بعد کم کم متوجه شدم که قضیه چیست. کسی که مهدی را خورده بود، حرف های احمقانه ای می زد، مرا می خواست ولی می گفت دیگر وقت ندارم به تو فکر کنم، می گفت دیگر نمی خواهم فکرم درگیر تو و نداشتنت باشد، از من هم می خواست قبول کنم، می خواست من را داشته باشد که دیگر بهم فکر نکند! چون در زندگیش اولویت های دیگری داشت و به قول خودش فکرِ من و نبودنم، تمام انرژی اش را می گرفت و خیال می کرد من یادم نیست که مهدی می گفت تنها اولویت زندگیش فقط منم و وقتی من نباشم برود سر کار که چه؟ اصلا زنده باشه که چه؟ می خواست بمیرد من که نبودم... من هم خیلی دلم می خواست بمیرم... وقتی کسی که مهدی را خورده بود و لباس های او را تن می کرد می آمد و می خواست ادای مهدی را دربیاورد ولی نمی توانست، خیلی دلم می خواست بمیرم...

دلم برای مهدی تنگ شده بود اما کسی که مهدی را خورده بود و ادای مهدی بودن را درمیآورد مرا دلتگ تر و دلتنگ تر و دلتنگ تر می کرد...

دلم می خواست برگردم به روزهای دورِ کودکی، شیوا بیاید خانه ی ما، وَ من هیچ وقت پشت هیچ تختی پنهان نشوم. از این بازی بیزار بودم.

==============

ادمین نوشت1: چون رعایت اصول ویراستاری و املایی هم بخشی از امتیاز مسابقه است،   تمامی مطالب مربوط به «نقطه سر خط» بدون ویراستاری و تغییر منتشر می‌شود.

ادمین نوشت2: این مطلب تیتر نداشت، تیترش را خودمان اضافه کردیم برای خالی نبودن عریضه!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
میرزا
میرزا
٩٤/٠١/١١
٠
٠
نوشته را که باز می کنی و پاراگراف اول رو که می خونی کاملا قابل تصور و نشان از شروع یک داستانک زیبا و خواندنیست. ستاره اما انگار جدی جدی جدا کرد ادامه را با پاراگراف اول. تمام حرف این است که یک نفر مهدی را خورده و لباسش را پوشیده و الان با تفکرات و اعمالی کاملا برعکس، روبروی من قرار گرفته که این نکتۀ تک خطی، میان کسی که، کسی که، کسی که و جملات طولانی که همه با "کاما" به هم ربط داده شدند، گم شده. اینکه شروع با آن بازی با شیوا استارت خورد و انتها هم با سخن از همان بازی به اتمام رسید خیلی خوب است، ولی تصورم می کنم حرف اصلی در وسط ماجرا جا مونده.
Soraya_Sh
Soraya_Sh
٩٤/٠١/١١
٠
٠
خوندم و یک لحظه آرزو کردم هیچکسی کسی دیگر رو نخوره و لباساشو نپوشه ... هرکسی جای خودش قشنگه ...
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١١
٠
٠
خیلی پرداخت خوبی داشتید خانم مینو.خ. به جز دو سه نکته ریزِ تایپی و فاصله گذاری؛ اشکالی در نوشتار و ویراستاری ندیدم. پاراگراف بندی ها میتونستند بهتر از این باشند، اصولا هر پاراگرافی تعریفی(و نه معنایی) مستقل داره و با یک زنجیره به بعدیش و قبلیش وصله، اما شما گاهی فقط جملاتِ اخباری رو تفکیک کرده بودید. وقتی که "اما" میارید اول پاراگراف، خودش خطاست. اگر "اما" داره یعنی هنوز به قبلی وصله، پس نباید اینتر بزنید خواهرم. شروع و پایانِ استانداردی داشتید اما(همونطور که دوستمون آقای میرزا هم اشاره داشتند) در میانه داستان کمی "دور باطل" زدید و نَفَسِ رویداد رو بند آوردید. در میانه یک سکته خورده بود یعنی دقیقا بعد از ستاره ای که گذاشتید تا قبل از شش خطِ پایانی. این سطور کاملا "نفس گیر" بودند بدون اینکه هیجانِ اضافه یا گره اضافه یا بحرانی رو ایجاد کرده باشند. همه چیز بدرستی در پاراگراف اول(قبل از ستاره) اتفاق افتاده بود. علیرغم همه این توضیحاتی که عرض کردم معتقدم این داستانک شما یکی از خوب های مسابقه است...و بزرگترین امتیازش رو هم ایده ی "کسی که تو را خورد شبیه تو نبود!" میدونم. موفق باشید :-))
ف . اُمه طلب
ف . اُمه طلب
٩٤/٠١/١١
٠
٠
قشنگ بود ...
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨