بهترین خانواده دنیا

بهترین خانواده دنیا

نویسنده : Mostafa_h

یک رسم قشنگی که ما در خانواده داریم، این است که هر آخر هفته، مجلس کوچکی می‌گیریم برای تفسیر یکی، دو آیه از قرآن؛ و این بهانه خوبی ست برای تجدید دیدار با کسانی که توی دنیا از همه بیشتر دوست‌شان داریم؛ پدربزرگ و مادربزرگ، دایی‌ها و خانواده‌شان و خاله‌ها و خانواده‌شان.

*

مقابلم روی میز، یک ظرف پر از آجیل است. در بین اینجور خوراکی‌ها، من فقط بادام و فندق را دوست دارم و می‌خورم. ولی از آن‌جا که خیلی تابلو است که بخواهم دانه دانه بادام‌ها را سوا کنم، پس مثل بقیه با ملاقه از توی ظرف برای خودم در کاسه آجیل می‌ریزم.

در حالی که فندق‌ها را می‌شکنم، از سمت راست خودم، افراد را که دور تا دور روی مبل‌های هال خانه‌ی مادربزرگ نشسته‌اند، از نظر می‌گذرانم و بی‌اختیار لبخند می‌زنم.

خواهرم مشغول صحبت کردن با دخترخاله‌ام درباره مراسم عروسی ست که قرار است تابستان آینده برگزار کنند. کمی آن طرف‌تر، مادرم و سه تا خاله‌ها نشسته‌اند که طبق معمول، هرکدام‌شان درباره این‌که کدام دختر برای دایی کوچکترم مناسب است، تبادل نظر می‌کنند. مادربزرگ، بالای سر آن‌ها نشسته و با قیافه‌ای متفکر، فقط هر از گاهی اظهار نظر می‌کند.

در ضلع مقابل، دو تا شوهرخاله‌ها مشغول صحبت کردن با دایی محمد هستند درباره مراسم اسکار امسال و این‌که چرا فلان فیلم در هیچ بخشی نامزد نشده است. دایی محمد، دختر دو ساله‌اش را که بی‌شباهت به یک هندوانه خوشگل مشگل نیست، روی دو تا پایش گذاشته و در حال گفتمان، یکتا سادات را قلقلک می‌دهد.

بزرگترین مجلس گفتمان، مربوط به بخشی ست که دو باجناق (پدرم، و همسر خاله مهین) دارند با دایی مرتضی و دایی مهدی درباره سیاست بحث می‌کنند و پدربزرگم هم در این جمع حضور دارد. دو تا زن دایی‌ها در آشپزخانه مشغول تهیه ساندویچ هستند و می‌دانم که به زودی مادرم به همراه خواهران خود، به آن‌ها ملحق خواهد شد.

آه! داشت یادم می‌رفت! این هم از پارسا و محمدحسین – پسرخاله‌هایم – که به همراه دختر بزرگتر دایی محمد – یگانه سادات – مشغول دویدن و شلوغ بازی هستند. همین چند شب پیش، تولد پنج سالگی یگانه سادات بود.

*

با مشاهده همه این‌ها، دلم می‌خواهد به همه دنیا اعلام کنم: من بهترین خانواده دنیا را دارم.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
راتا
راتا
٩٤/٠٣/٢٦
١
٠
قشنگ بود.....فقط یادت باشه بی انصافیه که خاندان پدری ازیادمون برن!
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٣/٢٦
١
٠
قربان شما/ بعله، از یاد نرفتن. حالا اینیکی اختصاص داشت به اینور :))
tanin
tanin
٩٤/٠٣/٢٦
١
٠
خداحفظشون کنه براتون:))این خیلی خوبه که اخر هفته بهم سر میزنید:))این جوری هم روحیتون عوض میشه میشه هم صله ی ارحام کردین:)))
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٣/٢٦
١
٠
منم خیلی این جلسات رو دوست دارم. هر آخر هفته یه انرژی مثبت می گیریم با دیدار خانواده! :))
t_hadighanbari
t_hadighanbari
٩٤/٠٣/٢٦
١
٠
روزمرگی های عالی,محل جاری بودن زندگی
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٣/٢٦
١
٠
جاری بودن زندگی؛ صحیح :))
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٣/٢٦
١
٠
چ خونواده خوبی دارین!اون تفسیر رو خیلی پسندیدم!=)
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٣/٢٦
١
٠
آره، به معنای واقعی کلمه "مختصر و مفید"! :))
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٣/٢٦
١
٠
خودتون رو نگفتین کجا بود و چیکار میکردین؟؟! خدا نگه داره برای هم این خانواده ی مهربون رو .ان شالله مهرتون مستدام باشه و از آسیب و گزند به دور
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٣/٢٦
١
٠
ما داشتیم آجیل می خوردیم! متشکرم، ایشالا خانواده ی شما هم یه عمر به سلامتی و خوشحالی کنار هم زندگی کنن ))
kianaz_k
kianaz_k
٩٤/٠٣/٢٦
١
٠
خيلي قشنگ بود :-) عالي با طعم پرتغالي
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٣/٢٦
١
٠
نظر لطفتونه. دلی بود دیگه، دلی! :))
Cold
Cold
٩٤/٠٣/٢٦
١
٠
چقد خوب بود...دور همی های دوست داشتنی :))...پس تو مثل ملاقرو جایی که پسته بیشتر داره نمیزنی :D...مرسی قشنگ بود
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٣/٢٦
٢
٠
نه خیلی با پسته حال نمی کنم راستش. فندقو بین آجیلجات ( ! ) از همه بیشتر دوست دارم. + خواهش می شود + لبخند :))
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٤/٠٣/٢٦
١
٠
یاد بچگیا و خونه مادربزرگم افتادم :(
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٣/٢٦
١
٠
والا مطلب که به قصد نشاندن لبخند روی لبهای مخاطب نوشته شده بود، ایشالا که در مورد شما هم اگه یه نوع ناراحتی نوستالژیک بوده، چاشنی لبخند لحظه ای رو حداقل داشته بوده باشه ( عجب فعلی! ) + لبخند :))
صدیقه حسینی
صدیقه حسینی
٩٤/٠٣/٢٦
١
٠
بزرگ ترین نعمت هم همینه :-)
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٣/٢٦
١
٠
حقیقتا همین طوره، و امیدوارم این نعمت هیچ وقت ازمون گرفته نشه :))
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠٣/٢٦
٢
٠
خدا برای هم حفظتون کنه :)) این جمع ، بهترین جمع و گردهمآیی تو دنیاست....داشتن خانواده و فامیل بزرگترین نعمت هر کس تو زندگیش هست :)) قلمتون مستدآم..اوقاتتون خوش (^_^)
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٣/٢٦
٢
٠
ما هم همه ی این آرزوهای قشنگ رو نسبت به مخاطبان سایت جیم و اصلا، همه ی آدمهای خوب دنیا داریم! + مستدام بودن قلم بر شما نیز، باد! + اوقات شما نیز ایضا + (^_^)
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٣/٢٧
٢
٠
عکاس خوبی هستید :) مرسی
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٣/٢٧
٢
٠
خواهش :))
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٣/٢٧
٢
٠
هفت و نیم از ده :) !
میرزا
میرزا
٩٤/٠٣/٢٨
٢
٠
سلام و عرض ادب و احترام. خانواده؛ از گروهکی سخن گفتید که واقعا نعمت بزرگیه و این رو وقتی متوجه میشیم که بزرگتر ها از بین ما میرن و این جمع دوست داشتنی را تا حدودی از هم جدا می کنند. سایۀ بزرگترهاتون بر سرتون مستدام + هشت از ده + :)
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٣/٢٨
٢
٠
ما هم سلام و احترام! + حق با شماست + همین آرزو، برای شما و همه ایضا! :))
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

گاهی به جای تردید، باید بلعید!

٩٦/٠١/٠٧
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خيانت به معشوق سي‌سي

٩٦/٠١/٠٦
تبلیغات
تبلیغات