لب‌هایی با قوس منفی

لب‌هایی با قوس منفی

نویسنده : Mostafa_h

این روزها خیلی کم حوصله شده‌ام. اطرافیانم به من می‌گویند خیلی زود از کوره در می‌روم و تقریبا در همه موارد، با دیگران به سردی برخورد می‌کنم. نه فقط با دوستانم؛ بلکه با عزیزترین کسانی که دارم هم این گونه شده‌ام. دائم از خودم می‌پرسم چرا؟ کجای کار اشتباه است؟ از چه زمانی این‌گونه شده‌ام؟ دلیلش چه بوده است؟

دلیلش هرچه که هست، به مادرم هم ربط دارد. او هم این روزها اصلا آن آدم خوش خنده سابق نیست. مدام از درد شانه چپش آه و ناله می‌کند و به هر بهانه‌ای، اخم‌هایش در هم فرو می‌رود. نگاه‌های بی حال و پریشانش این روزها خیلی بیشتر از قبل شده‌اند. نمی‌دانم خیالاتی شده‌ام یا او هم واقعا مثل من عصبی شده.

اصلا شاید این حال دیوانه من، مسری ست و اول از همه هم به عزیزترین کسم حمله‌ور شده.

هیچ وقت دوست نداشتم انسان ناراحت یا گوشه گیری قلمداد بشوم. در گذشته داستان‌هایم را هم در میان جمع می‌نوشتم، اما این روزها...

این روزها حس می‌کنم من از بقیه و بقیه از من فاصله می‌گیریم. دست خومان هم نیست و هیچ اختیاری هم از خود نداریم. حتی عده‌ای هستند که متوجه این افزایش فاصله‌مان نمی‌شوند. حسی به من می‌گوید: شاید هم برای‌شان مهم نیست.

این روزها، خیلی از خیلی‌ها می‌ترسم. توی آینه نگاه می‌کنم و هیچ کس را نمی‌بینم. آخرین باری که مقابل آینه ایستاده بودم و توانستم یک تصویر ببینم، خیلی خوب به خاطرم مانده. آن قدر وحشتناک بود که در ذهنم حک شده است. توی آینه به قصد یافتن خود نگاه کردم و تصویر یک مرد غریبه را دیدم با نگاهی خسته و درمانده و لب‌هایی با قوس منفی.

توی اتاق خودم، توی ماشین، هنگامی که همه مشغول حرف زدن با یکدیگرند، توی میهمانی، خانه مادربزرگم، توی کلاس‌های درس، در خیابان‌های خاکستری رنگ، زیر آتش خورشید و همراه نور نقره فام ماه، همه جا، این حس دنبالم می‌آید و روی قلب روی به سیاهی‌ام سایه خسته و اندوهگینش را می‌اندازد.

آن را با تمام وجود لمس می‌کنم. از فرق سر تا نوک پا؛ همه جا هست. پیش خودم، گاه آن را به پیرمردی قدبلند و بی‌چهره تصور می‌کنم که شنلی مشکی به دور خود پیچیده و با خودش زمزمه می‌کند. پیرمرد، دست راستش بر اثر زخمی قدیمی چروکیده شده و حالت چشم‌هایش مانند هیچ کس دیگری در دنیای فانی نیست. پیرمرد، پشت سر سایه‌اش حرکت می‌کند. اما در برخی موارد هم، احساسم را به هیئت کلاغی غول پیکر می‌بینم که قارقارش زخمی و بال‌هایش خسته‌اند.

صدای قارقارهای محزون کلاغ، مرا از اندیشه و خیال بیرون می‌کشد و به خود می‌آیم. دوباره نشسته‌ام آنجا؛ توی اتاق خودم، توی میهمانی، توی ماشین، سر کلاس درس، خانه مادربزرگم، خیابان‌های خاکستری...

این روزها، سایه مردم را راستگوتر از خودشان می‌بینم، و سایه‌ها به من می‌گویند از دست همدیگر، عاجز و خشمگین هستند. من هم به آن‌ها می‌گویم که کاری از دستم برای‌شان برنمی‌آید؛ چرا که سایه خودم، افسارگسیخته‌ترین آن‌هاست.

این روزها، قوس همه لب‌ها، منفی ست...

بیست و چهارم بهمن ماه نود و سه

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
راتا
راتا
٩٤/٠٣/١٧
٢
٠
عجیب.....امیدوارم الان قوس لبهاتون مثبت شده باشه:-)
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٣/١٧
٣
٠
بله، الآن بهترم. یه سری روزهایی هست کهه آدم کلا از اول تا آ[رش - حتا گاهی بدون اینکه خودشم بدونه چرا! - فرو میره تو فاز غم دیگه... ما هم در بیست و چهارم بهمن نود و سه ( تاریخ رو پائین متن به عمد آوردم ) این چنین بودیم... اممم... :))
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٣/١٧
٢
٠
بعنوان مثال، مطلب بعدی تا حدودی ته مایه های طنز داره... :))
راتا
راتا
٩٤/٠٣/١٧
٢
٠
خب خداروشکر.....:-)
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٣/١٧
٣
٠
:))
میرزا
میرزا
٩٤/٠٣/١٧
٦
٠
سلام؛ باز یه نوشتۀ خوب از جانب حضرتعالی، مرحبا! شکر خدا مسلط کار کردید فقط یه دونه دال در "خودمان" خط هفتم از دستتون در رفته که چه اشکال؟ پیش میاد :)
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٣/١٧
٣
٠
شما که تعریف کنین ما روحیه ای مضاعف می گیریم، آقای میرزا. من باب دال هم، پوزش اگر اختلالی در فرایند روان خوانی ایجاد نمود! + لبخند :))
میرزا
میرزا
٩٤/٠٣/١٧
٤
٠
فدای مرام حضرتعالی و من هم + لبخند و + آرزوی آتیه ای درخشان
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٣/١٧
٢
٠
قشنگ بود آقا مصطفی...... با شما احساس همدردی کردم
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٣/١٧
٢
٠
واقعن؟ به خاطر همدردی، خوشحال شدم ( نشون میده منظور رو رسوندم ) ولی چون متن خیلی شاد نبود، امیدوارم شما شاد باشین:)
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٣/١٧
٢
٠
من کلا شادم..... :))...... امیدوارم بعضی روزا غمگین بشم........ :))
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٣/١٧
٢
٠
چه روحیه ی خوبی. اوهوم :))
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٣/١٧
٠
٠
هفت از ده!
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/٠٣/١٧
٠
٠
اصلا شاید این حال دیوانه من، مسری ست و اول از همه هم به عزیزترین کسم حمله‌ور شده.... منم تازگی یه همچین حسی دارم :(( امیدوارم قوس لب هاتون مثبت بشه :)
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٣/١٨
٠
٠
مرسی خانوم باباپور، ایشالا شما هم همیشه شاد باشین از زندگی + لبخند :))
ahoo_khademi
ahoo_khademi
٩٤/٠٣/١٨
٠
٠
خیل با نوشتتون احساس همدردی کردم...آره واقعا نمیدونم چرا گاهی بی دلیل دلمون میگیره و حالمون خوب نیس و دلمون خالی شدن میخواد...حال و هوای من متاسفانه خیلی وقته این جوریه ولی دیگه خیلی خوب یاد گرفتم نقاب شادی به چهرم بزم و دیگرانو از غم دلم با خبر نکنم...ممنون امیدوارم همیشه شاد باشین
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٣/١٨
٠
٠
هر غمی که هست، امیدوارم برطرف بشه خانوم خادمی. شما هم ایشالا همیشه شاد ببیننتون. ولی این اخلاقی که گفتین دارین، مصداق عینی حدیث از حضرت علی (علیه السلام) هست ها؛ که مضمونش یه همچین چیزی بود که سینه ی مومن ممکنه پر از غم باشه ولی چهره ش همیشه شاد و سرسبزه. ( از این نظر، حسادت خود را اعلام می دارم!! ) + لبخند :))
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠٣/١٨
٠
٠
بله هست روزایی که به قول مهدی عسگری : غصه می خوری الکی/نمی دونی برای چی/حتی نمی دونی برای کی ؟/منم به اندازه ی تو/تو هم به اندازه ی من/همه به اندازه ی هم/ پریم ازاین غصه و غم.....داریم دیگه...ان شالله که همیشه لبتون خندونو دلتون شاد باشه (^_^)
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٣/١٨
٠
٠
شما هم همین طور، خانوم دنیادیده ( اگه این اسم یا لقب، در عالم حقیقت هم برای شما صادقه که خوش بحالتون! ) + لبخند :))
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠٣/١٩
٠
٠
:) نه بابا خوشبحالم که نیست همیشه باید نقش ریش سفیدارو بازی کنم....یه پا مشاور شدم برا خودم :))))
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٣/١٩
٠
٠
^_^
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨