افکار
برگزیده‌ مرحله اول مسابقه نقطه سر خط

افکار

نویسنده : b_shooshtari

در حال رانندگی بودم و داشتم یادگار امام را تخت گاز می‌رفتم بالا. دیرم شده بود. می‌دانستم که با تاخیر به قرار می‌رسم. پایم را روی پدال گاز گذاشته بودم و فشارش می‌دادم و با سرعتِ ‌تمام توی بزرگراه لایی ‌می‌کشیدم. همه‌ی حواسم به دیرشدن و تاخیر بود. باید به سمت خیابان پیام میرفتم، خروجی پیام را اما دیر دیدم. چشمم روی تابلو بود، ولی توی لاینِ سمت چپ بزرگراه بودم و آنقدر سرعتم بالا بود که اگر می‌خواستم فرمان را به سمت راست بچرخانم قطعا ماشین چپ می‌کرد. با تابلوی خروجی پیام چشم در چشم بودیم، ولی نمی‌شد به سمتش بروم و این یعنی اوج درماندگی. می‌دانستم که حاضرینِ در محل قرار، تا رسیدنم به خروجی بعدی و دور زدن و برگشتنم صبر نخواهند کرد و این یعنی دانستنِ اوج درماندگی.

فکرکردم که تا به حال چندبار توی زندگی‌ام دنبال چیزی بوده‌ام که با سرعت از کنارش عبور کرده ‌باشم؟ چند بار پیش آمده و آنقدر عجله داشته‌ام که حواسم نبوده که مقصد من همین ‌جاست؟ آدم‌هایی که دنبالشان بودم و ازشان رد شده‌ام، موقعیتی را که می‌خواستم و از کنارش گذشته‌ام، خیابانی که در آن کسی منتظرم ایستاده ‌بوده و من تخت‌گاز دنبال‌ش می‌گشتم. یادم آمد که یک بار برای رسیدن به زنی با سرعت می‌راندم و فرمان ماشین را به سمت راست چرخانده ‌بودم و ماشین چپ کرده بود و چندین سال از زندگی‌ام را وسط بزرگراه غلت می‌خوردم و دستِ آخر هم خونین و مالین از ماشینِ مچاله‌شده‌ای پیاده‌ شده ‌بودم و زخم‌ها را روی سر و بدنم به یادگار گذاشته ‌بودم. چپ کرده ‌بودم و نه به زن رسیده ‌بودم و نه به هیچ‌کدام از قرارهای زندگی‌ام.

من هنوز هم نفهمیده‌ام که گاهی اوقات باید سرعت ماشین را کم کنم. من هنوز هم نفهمیده‌ام که گاهی اوقات باید کنار بزرگراه نگه دارم و خواست‌‌هایم را از زندگی مرور کنم. باید بایستم و دور و برم را به دقت بررسی کنم تا راه را اشتباهی نروم، تا بفهمم کجا ایستاده‌ام، تا یادم بیاید مقصدم کجاست. من باید یاد بگیرم که از ماشین پیاده شوم، با خونسردی قدم بزنم. و لبخند بزنم به زندگی‌‌ای که می‌گذرد و هرگز حسودی‌ام نشود به کسی که دارد تخت‌گاز حرکت می‌کند و جلو می‌زند.

 ===========

ادمین نوشت: چون رعایت اصول ویراستاری و املایی هم بخشی از امتیاز مسابقه است،   تمامی مطالب مربوط به «نقطه سر خط» بدون ویراستاری و تغییر منتشر می‌شود.  

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
میرزا
میرزا
٩٤/٠١/١٠
٠
٠
سلام؛ خوب بود و این قلم قابل تحسینه. یه مقدار بعضی از جاها از حروف ربط اضافی هم استفاده شده بود که حتی خوندنش رو هم سخت می کرد، مثل: "آنقدر عجله داشته‌ام که حواسم نبوده که مقصد من همین ‌جاست؟"، ولی در کل زیبا بود و قابل تأمل.
b_shooshtari
b_shooshtari
٩٤/٠١/١٠
٠
٠
متشکرم از نظر ارزشمند شما. سعی میکنم در نوشته های بعدیم رعایت کنم. سال نو مبارک:)
میرزا
میرزا
٩٤/٠١/١١
٠
٠
خواهش می کنم، ایشالا که موفق باشید.
میرزا
میرزا
٩٤/٠١/١٠
٠
٠
راستی، موفق باشید!
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٠
٠
٠
یک یادداشت استاندارد بود، پرداختن به یک موضوعِ فرعی با هدفی والاتر و رسیدن به نقطه دلخواه و مدنظرِ نویسنده. تنها نکته اش (بقول آقای میرزا که اشاره هم داشتند) همون حروف ربطی بودند که گاهی بیشتر از حدنرمال جولان میدادند وسط جملات. و البته "حسادت" ی که کاش اصلا در آخرین لحظات حرفش رو پیش نمی کشیدید... این یادداشت یک خطِ پررنگ مفهومی داشت که بدرستی به آخر رسیده بود و لزومی نداشت با "حسودی" بارش رو سنگین تر کنید... در عین حال، یکی از بهترین هایی بود که تا امروز خوندم... موفق باشید :-))
شکیبا مهرگان
شکیبا مهرگان
٩٤/٠١/١٠
٠
٠
ولی به نظرمن اون "حسودی" متن رو قابل لمس تر کرد.و گفتنش لازم بود.
b_shooshtari
b_shooshtari
٩٤/٠١/١٠
٠
٠
خیلی خوشحال میشم نظر شما رو پای نوشته هام میبینم آقای شمشیری عزیز:)
b_shooshtari
b_shooshtari
٩٤/٠١/١٠
٠
٠
متشکرم خانم مهرگان.سلامت باشین
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٠
٠
٠
خواهش میکنم جناب شوشتری... انصافا متن خوبی شده... دست مریزاد :-))
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠١/١٣
٠
٠
برعكس آقاي شمشيري من دوست داشتم اين كلمه حسودي رو در‌ آخر متنتون و به نظرم حسرت نخوردن به اونايي كه بي هدف گاز نميدن ميتونه يكي از پيام هاي اين يادداشت باشهه // به هر حال ممنون از نوشته تون، مرسي:)
b_shooshtari
b_shooshtari
٩٤/٠١/١٤
٠
٠
متشکرم آقا مصطفی از نظرتون:)
f_ahmadi
f_ahmadi
٩٤/٠١/١١
٠
٠
آقا حریفا خیلی قدرن! ما بریم یه دور بزنیم میایم دوباره :دییی
Soraya_Sh
Soraya_Sh
٩٤/٠١/١١
٠
٠
راستش من اونقدر به اصول و قواعد آشنایی ندارم که بتونم انتقاد کنم و اصلا در اون جایگاهی نیستم که بتونم انتقاد کنم و سبک سنجش هر مطلبی برای من "دلی بودن" ِ اون مطلب هستش ... از اینکه به دلم نشست خوشحالم :)
پربازدیدتریـــن ها
پیامی از تو

چایی را می‌ریزم همسرم

٩٦/٠١/٢٨
جهان از زاویه من

نکته پردازی های نخواندنی / قسمت دوم

٩٦/٠١/٣٠
شعری سروده خودم

شهرزاد

٩٦/٠٢/٠٢
هنوز تو را به خدا نسپرده بودم

عجب غروب غریبی است!

٩٦/٠١/٢٧
شعری سروده خودم

غزلِ شیرین ترین تردید

٩٦/٠١/٢٨
داستان کوتاه

رنگ پریده تر

٩٦/٠١/٢٧
خسته شده ام

مونث بودن

٩٦/٠١/٣٠
از رویای پرواز تا ...

زمین پیما

٩٦/٠١/٢٨
شعری سروده خودم

خار آن شعر که از زلف تو کوتاه بود!

٩٦/٠٢/٠٤
ازدواج اشتباه

خط فاصله

٩٦/٠١/٢٧
دشمن خدا

دروغ ممنوع!

٩٦/٠١/٢٩
با همان سرعت و دقت

ضَرَبَ، ضَرَبا

٩٦/٠١/٢٧
چقدر نبودنت توی ذوق می زند

شاید یک شروع جدید

٩٦/٠١/٢٩
شاید بتوان شنید!

خدا را نمی‌توان دید اما...

٩٦/٠١/٢٨
احساساتی که ابراز نشدند

مادر، دوستت دارم تا آن سوی ابدیت

٩٦/٠١/٢٧
اندر حکایت انتخابات ریاست جمهوری

ناموسا می دانستید؟!

٩٦/٠١/٢٩
ارزش کلمات

تذکره الکارگردان

٩٦/٠٢/٠٣
معرفی کتاب

چشم هایش

٩٦/٠١/٣١
با یک چمدان دلتنگی

یهویی

٩٦/٠٢/٠٣
کمی هم به فکر خودتان باشید!

تقدیری از دولت عزیز

٩٦/٠١/٢٨
تبلیغات
تبلیغات