موضوع انشاء: تغییر
برگزیده‌ مرحله اول مسابقه نقطه سر خط

موضوع انشاء: تغییر

نویسنده : سایت جیم

فاطمه حکیم آراء

ما در زندگیمان باید تغییرات زیادی ایجاد کنیم که من در این انشاء بیشتر به این موضوع میپردازم. اول از خودمان شروع میکنم بهار نزدیک است و ما باید در خانمان تغییراتی ایجاد کنیم مثلا مامان میگوید برای اینکه امسال چشم های عمه ات از کاسه بیرون بزند باید دکوراسیون خانه را عوض کنیم.

یا مثلا میگوید برای اینکه بابا شبیه آن بازیگر خارجی معروف شود باید حتما سیبیل هایش را بزند و موهایش را طلایی کند و دماغش را هم عمل کند و گن لاغری ببند خلاصه باید تغییراتی را در خودش ایجاد کند.

بابا میگوید که مامان خیلی ایراد میگیرد و باید در رفتارش تغییراتی ایجاد کند مثلا باید کمی مهربان‌تر باشد و با مگس کش به جان سوسک های خانه نیفتد یا دیگر سیبیل های بابا را در خواب قیچی نکند و یا طلا و جواهراتی را که صغری خانم تازه خریده است را نخواهد.

کمی آن ورتر میرویم از دایی جعفر شروع میکنم دایی میخواهد زن بگیرد و برای اینکه زن بگیرد باید تغییراتی را انجام دهد مثلا خانه بخرد ماشین بخرد و به سرکار برود. بابا میگوید که دایی جعفر زن بگیر نیست مامان میگوید که هست آنها بر سر این موضوع زیاد دعوا میکنند.

به سراغ خاله شهین میرویم خاله شهین خیلی چاق است دکتر به او گفته است که برای سلامتیش باید تغییراتی را انجام دهد مثلا شیرینی و فست فود نخورد و هر روز ورزش کند اما او شیرینی و فست فود میخورد ورزش هم نمیکند. مامان به خاله شهین میگوید اینقدر بخور تا بترکی اما فکرش هم ترسناک است که خاله شهین یکدفعه بترکد.

اسم مادربزرگ من یعنی مامانِ بابا «عطیه» است مامان میگوید که او خیلی بد اخلاق و غرور غرو است و باید در رفتارش تغییراتی را ایجاد کند و رفتارش را با مامان عوض کند و دیگر او را به خاطر دماغ عمل کرده اش در جمع مسخره نکند.

کمی آن ور تر میرویم به سراغ درو همسایه مثلا این همسایه روبرویی مان مهناز خانم دختری دارد مامان میگوید دم بخت است من نمیدانم دم بخت کجاست . او برای اینکه خواستگارانش زیاد شوند تغییراتی را در چهره اش ایجاد کرده مثلا دماغش را عمل کرده و لب هایش را هم پروتز کرده. من هم میخواستم لب هایم را پروتز کنم که با کمک بابا و یک دمپایی ابری این کار را کردم از نظر من دمپایی ابری برای پروتز لب بهتر است چون  که هم کم هزینه است هم بهتر از آب در میاید این را از این جهت میگویم که لب های من بیشتر از لب های دختر مهناز خانم باد کرده است. از وقتی لب هایم را به روش سنتی پروتز کرده ام پسر همسایه کناری یعنی پسر کوکب خانم از من خوشش آمده و میگوید که مرا دوست دارد. او شش سال از من کوچکتر است یعنی دو سالش است. این دوستت دارم را من از چشمهایش خواندم چون هروقت مرا میبیند به من زل میزند و گریه میکند او طاقت دیدن چشم های معصوم مرا ندارد اما مامان میگوید او از قیافه‌ی من وحشت میکند.

فکر کنم انشایم تبدیل به زندگی نامه شد خوب همین جا نتیجه گیری میکنیم که بعضی اوقات خوب است در رفتارمان تغییراتی ایجاد کنیم من هم میخواهم تغییراتی در خودم ایجاد کنم و دیگر دست از شیطنت بردارم و دیگر یواشکی پول از جیب بابا برندارم یا دیگر در خواب موهای تازه رنگ کرده‌ی مامان را قیچی نکنم و دیگر هیچ وقت وقتی بابا خواب است دماغش را با پر قلقلک ندهم شما هم بیایید در رفتارهایتان تغییراتی انجام دهید. نقطه سر خط

این بود انشای من 

 ===========

ادمین نوشت: چون رعایت اصول ویراستاری و املایی هم بخشی از امتیاز مسابقه است،   تمامی مطالب مربوط به «نقطه سر خط» بدون ویراستاری و تغییر منتشر می‌شود.  

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Mahboubeh-A
Mahboubeh-A
٩٤/٠١/١٠
٠
٠
خداوکیلی عکس پیدا نکردین دیگه ؟!؟؟
admin
admin
٩٤/٠١/١٠
٠
٠
سلام؛ اتفاقا عکس کاملا با متن نوشته هماهنگ هست. اگر متن رو بخونید در پاراگراف یکی مونده به آخر متوجه میشید چرا این عکس انتخاب شده
Mahboubeh-A
Mahboubeh-A
٩٤/٠١/١٠
٠
٠
فقط از لحاظ "حس بدی " که بهم داد گفتم ، وگرنه حق با شماست :))
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٠
٠
٠
همین که در مسابقه شرکت کردید نشان از علاقمندی شما به نویسندگیست، موفق باشید و خدا قوت خواهرم :-))
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٤/٠١/١٠
٠
٠
چه عکسی!چه لبی!چه قلوه ای!
Soraya_Sh
Soraya_Sh
٩٤/٠١/١١
٠
٠
از دید یک دختر هشت ساله خوب بود :)
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠١/١١
٠
٠
وسعت نگاهتون در این دستونشته قابل تحسینه اما کاش آخرش رو به قول خودتون انشایی تموم نمی کردید!! کاش اینقدر عریان نتیجه گیری رو به چشم مخاطب نمی کشوندید! موفق باشید. :)
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨