برای وقوع معجزه یک لحظه کافیست / داستان کوتاه
برگزیده‌ مرحله اول مسابقه نقطه سر خط

برای وقوع معجزه یک لحظه کافیست / داستان کوتاه

نویسنده : سایت جیم

ترمه امیرپور

آلارم را خاموش کردم. سمت کمدم رفتم. مانتوی مشکی شلوار مشکی مقنعه مشکی کفش مشکی. اگر کیف مشکی هم داشتم دریغ نمیکردم. شاید احمقانه بنظر برسد اما به این قصد از در خانه بیرون رفتم که برنگردم که بمیرم. تمام راه به مردن فکر کرده بودم. پا به خیابان نزدیک خانه که گذاشته بودم آرزو کردم ماشین زیرم بگیرد. از کنار ساختمان نیمه کاره نزدیک بستنی فروشی مورد علاقه ام که گذشته بودم آرزو کردم آجر بخورد توی سرم. تمام روز را به مردن فکر کردم. سر کلاس ریاضی میان انتگرال گرفتن‌های استاد به مردن فکر کرده بودم. توی سلف در حال گاز زدن ساندویچ به مردن فکر کرده بودم. حتی وقتی توی آن قسمت دانشگاه که عاشقش هستم روی نیمکت قهوه ای نزدیک گلهای زردی که اسمشان را نمیدانم نشسته بودم و با آدمهایی که نسبتا دوستشان داشتم قهقه میزدم به مردن فکر کرده بودم. روز تمام شد. بدون اینکه مرده باشم به سمت خانه راه افتادم. توی راه از شیشه‌ی رستوران به دخترک پشت پیشخوان نگاه کردم. لبخند زد. واقعا چه چیزی توی این دنیای مزخرف برای این دختر اینقدر جالب بود که همیشه ی خدا در حال لبخند زدن بود. آن هم نه لبخند های مصنوعی. لبخند های شاد و ازته قلب. انگار که واقعا زندگی، آدم ها و شغل خسته کننده اش پشت پیشخوان را دوست داشت. از کنار رستوران رد شدم بدون اینکه به لبخند دخترک پاسخ بدهم. از همه چیز بیزار بودم. از سنبل های رنگارنگ مقابل گلفروشی از بساط سبزی فروش ها از بچه های توی پارک از صدای بوق و حرکت ماشین ها. وقتی به خیابان نزدیک خانه رسیدم تصمیمم را گرفته بودم. خیابان شلوغ و به شدت خطرناکی بود. آنقدر که مادرم تا قبل هفده سالگی هربار که لازم بود از این خیابان عبور کنم میامد دستم را میگرفت و ردم میکرد. به مادرم که فکر کردم... قبل از آنکه پشیمان بشوم سرم را پایین انداختم و بدون نگاه کردن به ماشین ها به خیابان زدم. هنوز قدم دوم را برنداشته بودم که صدای ترمز و بعدش یک برخورد شدید بلند شد. هزار فکر به مغزم هجوم آورد:تصادف کردم؟دارم میمیرم؟نکنه قطع نخاع بشم! به مادرم فکر کردم. چه حالی پیدا میکرد وقتی میدید توی همان خیابانی مرده ام که هر بار موقع رد شدنمان سمت حرکت ماشین ها می ایستاد تا اگر ماشینی کنترلش را از دست داد او بمیرد نه من. چه راه ظالمانه‌ای را برای مردن انتخاب کرده بودم. تمام این افکار در کمتر از یکصدم ثانیه به مغزم خطور کرد. بعد از آن یکصدم ثانیه طولانی! و قبل از آنکه سرم را بالا بیاورم به خودم آمده بودم و میدانستم سالمم. اما در نزدیکی من مردی سی چهل ساله روی زمین افتاده بود آنقدر نزدیک بود که اگر یک قدم برمیداشتم وارد خونابه های دورش میشدم. حالت تهوع داشتم. سرم گیج میرفت و نفسم بالا نمیامد.

چند ساعت بعد از شوک آن ماجرا که بیرون آمدم احساس عجیبی داشتم. روی تختم نشسته بودم و درباره‌ی آن روز فکر میکردم. چقدر آدمی که پایش را برای خودکشی در خیابان گذاشته بود به نظرم بیگانه و احمق میرسید. و زندگی، لعنتی زندگی هنوز پر از چیزهایی بود که باید تجربه میکردم. به اتاقم نگاه کردم. چقدر میزم کتابخانه‌ام تختم و حتی لکه قرمز روی موکتم را دوست داشتم. عکس خانوادگی کنار آینه... چطور از تمامشان گذشتم؟. ته دلم برای فردا و دوباره دیدن سنبل ها بساط سبزی فروش ها و بچه ها لحظه شماری میکردم. انگار نه انگار چند ساعت قبل از تمامشان بیزار بودم. میترسیدم یک هفته دیگر از جو آن روز که بیرون آمدم دوباره همان آدم غمگین ناامید شوم و روزهایم همانقدر تاریک و بی رویا سپری شود. هرچند که چیزی در ته قلبم ندا میداد آن من قدیمی همان روز توی همان خیابان نزدیک خانه مرده بود بدون اینکه خونش بپاشد کف آسفالت. 

===========

ادمین نوشت: چون رعایت اصول ویراستاری و املایی هم بخشی از امتیاز مسابقه است،   تمامی مطالب مربوط به «نقطه سر خط» بدون ویراستاری و تغییر منتشر می‌شود. 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٠
٠
٠
موضوع قشنگی بود با یک پرداخت خوب... شاید یک بازنویسی دوباره باعث میشد کنترل "زمان" رو در پاراگراف آخر از دست ندید. بین "چند ساعت" و "چند روز" نوسان داشتید. یک "ه" ناقابل در "قهقهه" جا افتاده بود که البته تنها اشکال تایپی این متن بود. زاویه نگاه اول شخص خیلی بجا بود و از لحاظ ویراستاری و فاصله گذاری هم "بی اشکال" بودید. ایشالا عضو رسمی سایت بشید و دست نوشته های دیگه تون رو هم برای ما بفرستید که بخونیم و لذت ببریم.. موفق باشید خواهرم :-))
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠١/١٠
٠
٠
منم از انتخاب موضوع و نحوه ی نوشتنتون خوشم اومد. امیدوارم موفق باشید.
Soraya_Sh
Soraya_Sh
٩٤/٠١/١١
٠
٠
موضوع قشنگی رو انتخاب کرده بودید و طبق فرمایش آقای شمشیری ویراستاری هم مشکلی نداشت امیدوارم برنده باشین چرا که متن زیبایی بود :)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣