بابا بزرگ ها / داستان کوتاه
برگزیده‌ مرحله اول مسابقه نقطه سر خط

بابا بزرگ ها / داستان کوتاه

نویسنده : سایت جیم

زهرا صنعتگران

عصای بابابزرگ را برداشتم و رفتم به سمت بزرگ شدن

پیتیکو پیتیکو پیتیکو...جنگل

پیتیکو پیتیکو پیتیکو...دریا

پیتیکو پیتیکو پیتیکو...

نفسم گرفت، خسته شده بودم، کم کم باید می رسیدم به خانه. پیشانی و دور لب هایم خیس خیس بود.

- مامان، یک دستمال به من بده

مامان جواب نداد!

رفتم توی دستشویی. شیر آب را باز کردم و خواستم سرم را زیر شیر بگیرم که رگ گردنم گرفت. راست ایستادم، پیرمرد زل زده بود توی چشم هام.

- بابا، بابا یک غریبه توی دستشویی وایستاده

بابا جواب نداد!

می‌خواستم مثل یک مرد قوی باشم اما نگاهم را دزدیدم و آبی به دست و صورتم زدم و جلوی تلویزیون نشستم.

ساعت 5/1 شبکه 5 کارتون داشت. پیرمرد کنترل را از دستم گرفت و منتظر اخبار ساعت 2 ماند.

از دستش خسته شده بودم، حوصله ام سر رفت، میخواستم گریه کنم اما وسط اخبار خوابم برد.

بیدار که شدم ساعت 4 بود

- مامان من گرسنه ام شده، ناهار نداریم؟

مامان جواب نداد...

ترسیده بودم، تنم ذوق ذوق می کرد، شیشه ی عینکم خیس شده بود. درش آوردم و رفتم به سمت آشپزخانه.

2 تا تابلوی سیاه روی دیوار بود. چشمم نمی دید. برگشتم و عینکم را زدم

مامان...

بابا...

حالا قدم به چوب لباسی می رسید، کتم را برداشتم و راه افتادم توی خیابان. روی نیمکت پارک نشسته بودم که صدای بازی بچه ها بلند شد. یکی می خندید، یکی جیغ می زد، یکی گریه می‌کرد.

سرم را روی عصا گذاشتم و خوابم برد. یک بچه توی گوشم می گفت: پیتیکو پیتیکو پیتیکو...

===========

ادمین نوشت: چون رعایت اصول ویراستاری و املایی هم بخشی از امتیاز مسابقه است،   تمامی مطالب مربوط به «نقطه سر خط» بدون ویراستاری و تغییر منتشر می‌شود.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٠
٠
٠
عجب داستانی... عجب چرخشِ روایی، عجب فلسفه ای... همه چیزش سرجاش بود... بعید میدونم تو لیست برنده ها نباشید خانم صنعتگران! (البته که این فقط نظر شخصی منه). یک داستانک چفت و بست دارِ معنامحور نوشتید که امیدوارم برید تا مراحل بالاتر.. خداقوت خواهرم :-))
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٠
٠
٠
یه مرورِ انتزاعی بود که با جهشِ زمانیِ هوشمندانه ای، "یک عمر" رو روایت کرد...
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠١/١٠
٠
٠
چقدر خوب وخلاقانه نوشته بودید احسنت :))
r_zeyghami
r_zeyghami
٩٤/٠١/١٠
٠
٠
موفق باشی خیلی عالی بود
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠١/١٠
٠
٠
سلام. داستان خوب و خلاقانه ای نوشته بودید و خیلی خوب هم روایت شده بود. ولی موضوع محوریش «گذر زمان» بود و نه «تغییر»! این موردی هستش که تو کارای دوستان شرکت کننده ی دیگه هم اتفاق افتاده؛ اینکه، اون تغییر مورد نظر در حاشیه ی داستانه و خوب بهش پرداخته نشده! داستان شما از نظر مفهومی، قرابت زیادی با شعر «آینه ها»، سروده ی اردلان سرفراز داشت. با این تفاوت که در داستان شما، به این دو بیت که تغییر رو نشون میدن، پرداخته نشده بود :« آینه میگه تو همونی که یه روز، می خواستی خورشید رو با دست بگیری / ولی امروز شهر شب، خونه ات شده، داری بی صدا تو قلبت می میری!» در کل، این نظر شخصی من بود. امیدوارم در مسابقه موفق باشید.
Soraya_Sh
Soraya_Sh
٩٤/٠١/١١
٠
٠
محشر بوددددددددددددددد منو ببخشید که همه کامنتام بدون نقد ماهرانه هستنا :) من فقط ذوقمو تایپ میکنم :دی
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠١/١٢
٠
٠
خيلي خوب بود، اميدوارم موفق و پيروز باشيد :)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

شهرزاد

٩٦/٠٢/٠٢
جهان از زاویه من

نکته پردازی های نخواندنی / قسمت دوم

٩٦/٠١/٣٠
شعری سروده خودم

خار آن شعر که از زلف تو کوتاه بود!

٩٦/٠٢/٠٤
با یک چمدان دلتنگی

یهویی

٩٦/٠٢/٠٣
خسته شده ام

مونث بودن

٩٦/٠١/٣٠
ارزش کلمات

تذکره الکارگردان

٩٦/٠٢/٠٣
خسته تر...

به شیرینی یک خواب

٩٦/٠٢/٠٢
معرفی کتاب

چشم هایش

٩٦/٠١/٣١
فقط زانو می‌زنم

دیوانه

٩٦/٠٢/٠٢
شعری سروده خودم

کاسب دیوانه

٩٦/٠١/٣٠
آخرین خواسته

محبوس آرزو

٩٦/٠٢/٠٥
شعری سروده خودم

دل دیوانه ام

٩٦/٠٢/٠٤
هیچکس حالم را نمی فهمد

تو که نیستی

٩٦/٠٢/٠٥
گذار بازهم ببینمت...

چشم هایم را بگیر

٩٦/٠٢/٠٢
یادم تو را فراموش

خنده هایش آغاز ماجرا بود

٩٦/٠١/٣٠
منتظرتم!

این آدم های ناشناس مهمان نواز!

٩٦/٠٢/٠٤
شعری سروده خودم

به نام عشق

٩٦/٠١/٣١
حس دلتنگی

همه ی دار و ندارم به تو بر می گردد

٩٦/٠٢/٠٦
بارها خدا را شکر!

یک صبح دانشجویی

٩٦/٠٢/٠٣
از والیبالیستی تا خوابیدن با چشم های باز

معلم ها در گذر زمان

٩٦/٠١/٣١
تبلیغات
تبلیغات