خبط های کودکی
الان که نگاه می کنم می بینم من یک زخم خورده رها شده ام!

خبط های کودکی

نویسنده : قالپاقی ها

حوادث رخ داده در این یادداشت واقعی بوده و انجام این حرکات در خانه و بیرونِ خانه اکیداً توصیه نمی شود!

***

کودکی هر شخص از خاطرات و سوتی های تلخ و شیرین پر است و شاید همین خاطرات است که انسان را مجاب میکند حداقل برای یک بار هم که شده به آن دوران برگردد!

اما من از این خاطرات فراری ام و چهار دست و پا زمان حالم را چنگ میزنم. اما خب، نمی شود!

 

سه سالگی: جان سخت

سه سالگیِ من مانند سه سالگیِ همه‌ی بچه های دیگر بود:

من: شیر میخوام 

مادرِ مهربان: بزار جوش بیاد 

من: شیر میخوام

مادرِ معمولی: میگم شیر روی سماورِ،  بزار جوش بیاد 

من : شیر میخوام 

مادرِ عصبانی : اصن برو خودت بردار از رو سماور 

با یک حرکت انتحاری خودم را به سماور رساندم و همینطور که در حرکات نینجایی‌ام غرق شده بودم با یه دست گلِ حسابی ظرف شیر داغ روی سرم واژگون شد و در حالی که از پسِ کله ام تا کف پا در حال سوزش بود:

مادرِ متعجب : چیکار کردی باز ؟

من : سوختم

مادرِ دلسوز : سوزوندی خودتو، خاک تو اون سرت 

من : سوختم

مادر مضطرب : پاشو بریم درمانگاه

من : سوختم

مادر نگران : دکتر دستم به دامنت 

دکتر : چیزی نیست ، با یه پماد مالیِ حسابی حل میشه

من : سوختم

 

 

چهار سالگی: دهقانِ فداکار

سوزشی که من در این سن احساس کردم از شیرِ داغ هم دردناک تر بود و سال های سال با من باقی خواهد ماند!

همین بَس که دو چرخه‌ی نازنینم را در خیابان با یک عدد شکلات طاق (مبادله ی کالا به کالا) زدم، در این سن بود که معنای واقعی کمک به هم‌نوع(!) را آموختم

 

پنج سالگی: سریع و خشن 

پنج سالگیِ من به دور از هرگونه تشنج و اضطراب سپری می شد! (اعضای خانواده ، همگی هم صدا: آره جون خودت)

عاشق مستند حیات وحش بودم و از آن فجیع تر عاشق یوزپلنگی که در مستند با سرعت نور می‌دوید. چه سرعتی، چه شکوهی، هر کس ِ دیگری هم جای من بود به همان چیزی فکر می کرد که من در سر داشتم؛ یک مسابقه.

هوا تاریک شده بود و بچه های محل همه در یک خط ایستاده بودند. با صدای سوت بلبلیِ یکی از بچه ها مسابقه آغاز شد. چه سرعتی، چه شکوهی ، دهان همه باز مانده بود. شبیه تیری بودم که به سمت خط پایان شلیک میشد.

پشتم را نگاه کردم، هه، به گَردِ پایَم هم نمیرسیدند. لبخند ملیحی به بچه ها تحویل دادم و به صورت ملایم صورتم را برگرداندم ، و مانند گوجه ای لِه شده به سپرِ یک پیکان چسبیدم، آخرین تصویر دیده شده از من در آن لحظه چیزی شبیه عکس زیر بود همراه با جمله ای که زیر زبانم می لرزید: "عجب سرعتی"

 

حالا که با دقت به گذشته ام می اندیشم بیشتر به این نتیجه میرسم که من یک زخم خورده ی رها شده ام.

 

اول ابتدایی:جبارسینگ

 

سبیل داشت، قدِ دسته ی بیل، مگر میشود ناظم ِ مدرسه بی سبیل باشد؟، وقتی که با آن دستِ غول پیکرش سیلی نثارِ صورتمان میکرد حداقل سه دور دورِ خودمان دَوَران میکردیم و منظره ای شبیه رقصِ باله برای دیگران تداعی میشد!

اولین سیلی که از ناظم خوردم هیچوقت یادم نخواهد رفت.

دست کَفگیری اش را آنچنان بر صورتم نوازش داد که انگار وارد دنیایی دیگر شده بودم، همه جا را سکوت فرا گرفته بود و در لحظه ای موجود نازنینی را در رو به رویم نظاره گر بودم. شبیه حوری بود، اما نه از آن هایی که در محلِ کارِ پدرم می دیدم. زیباتر بود. اصلا قابل قیاس نبود. روبه رویم نشست و صورتش را به من نزدیک کرد. انگار میخواست چیزی به من بگوید. صحنه داشت کم کم رومانتیک میشد که با نعره‌ی آن غولِ بی شاخ و دُم همه چی دود شد رفت هوا. ناظم رو به رویم نشسته بود. سبیل‌هایش دماغم را قلقلک می‌داد. حوری نبود. خوب شد زودتر فهمیدم وگرنه منظره ی بدی رخ می داد.

با فریادِ ناظم سریع به کلاسم روانه شدم ، همراه با چهار خطِ قرمزِ مُوازی ، رویِ گونه ام!

 

imanhkt

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
M-N-SONEI
M-N-SONEI
٩٤/٠١/٠٩
١
٠
به به اصلا این عکس آخری شبیه خود ایمان کله آبی هست شماها ندیدنش ولی مادیدیم میگیم شبیهشه
خورشید بانو
خورشید بانو
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
منم دیدم ایشونو....ولی هییچ شباهتی نمیبینم:-d.....این عکسه خعلی خوشگلتره:-d
neyosha
neyosha
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
من دیدمشون:)
خورشید بانو
خورشید بانو
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
:-))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))).....................خخخخخخخخخخخخخخخخخخ.........خعلی باحال بود......بسی دلمون شاااد شد........منم یه خاطرع دارم مث خاطره سومیس....فقد من با دوچرخه بودم....بعدش با مخخخخخخخ رفتم تو تریلی......دهنم کاملا سرویس شد:d
imanhkt
imanhkt
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
من الان نگران تریلیه هستم :دی
ali_sh
ali_sh
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
خخخخ عاااااااااالی بود ینی ایبللللللل
imanhkt
imanhkt
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
قربانت ... بازم بیا این طرفا
faranak_b
faranak_b
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
:)) جالب بود! اون مکالمات ایده ی جدید و خوبی بود. فقط سطح قسمت آخر از بقیه پایین تر بود. موفق باشید :)
imanhkt
imanhkt
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
اتفاقا همون قسمت آخرش رو ساعت چهار نصف شب نوشتم ... مغز دیگر توان فکر کردن نداشت ...ممنون از شما
Mahboubeh-A
Mahboubeh-A
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
حوری های محل کار پدرم ! خخخخخخخخ دوچرخه با شکلات ؟؟؟؟؟؟؟ خخخخخخخخخ چی کشیدین !؟ :)))))
imanhkt
imanhkt
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
من اصلا اهل دخانیات نیستم ... ممنون از شما :دی
فاطمه خانووم
فاطمه خانووم
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
زیبا بود:)))دوچرخه با شکلات آخه:///
imanhkt
imanhkt
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
از کودکی دست و دلباز بودم
vesal
vesal
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
وااااااااییییییییی چ جوری حساب کردین که دوچرخه رو با شوکول طاق زدین؟؟؟؟؟؟؟؟:)))))))))))))).....قشنگ بود لذت بردم بسی:)
imanhkt
imanhkt
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
ممنون از لطفتون ... مال دنیا و چرک کف دست :دی
m-nik110
m-nik110
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
خخخخ عالیییی بود!
imanhkt
imanhkt
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
:)
par!sa
par!sa
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
عااااااااااااااالیییییییی =)))))
imanhkt
imanhkt
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
:))))
PDrAM
PDrAM
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
آقا بیا دوچرخه ات رو پس بگیر..شوکولاتم رو هم بیار بده...دگه به درد ما نمیخوره....خخ
imanhkt
imanhkt
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
خوب ازش استفاده کردی حالا ؟ :دی
PDrAM
PDrAM
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
سه نسل متوالی...البته معامله با کمال رضایت طرفین انجام شده...:دی
neyosha
neyosha
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
صحنه داشت کم کم رومانتیک میشد خخخخخ:)) عالیییییییییییی :)) تشکرات:))
imanhkt
imanhkt
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
ممنون از لطفتون :دی
Ms.Khass
Ms.Khass
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
خوب بود :))) موفقیات :)
imanhkt
imanhkt
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
:) ممنون
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
مرسی مرسی ایمان عزیز ! از دوش خراب آب سرد هم می نوشتی ! :) خخخخخخخخخخ! من و دوش آب سرد یهویی :)!
imanhkt
imanhkt
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
:دی بهمن صداشو در نیار ... قربانت ...
sin germany
sin germany
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
:| ://
imanhkt
imanhkt
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
:دی
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
:))))))))))))))) کلا زندگیتون سیر داغونی داشته :)))))))))) خسته نباشین....شیک نوشتین...قلمتآن مستدآم (^_^)
imanhkt
imanhkt
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
داغون که چه عرض کنم ... خداروشکر کنید که تا اول دبستان نوشتم :| ... ممنون از لطفتون
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
قشنگ تا به ماجرای اول رسیدم حدس زدم نویسنده اقا ایمان باشن. احسنت به خودم :دی .. به ترتیب جذابیت : دومی، سومی، اولی، چهارمی :دی ..خسته نوباشید در کل..بسی این رنج هایی که بهتون برفته بود در نظر مایه خواننده خوش امد..به امید رنج های بیشتر و مطالب بیشتر شما راجع به این رنج ها..از دوم دبستان شروع کنید..منتظر میمونیم..خخخخخ
imanhkt
imanhkt
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
جذابیت کجا بود ... پوستم کنده شد تا به این سن رسیدم ... ممنون از لطفتون
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
میگن هر که در این بزم مقرب تر است جام بلا بیشترش میدهند..افتخار کنید اقا..افتخاااااااار :دی
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
خیلی خوووب بود واای مردم از خنده :))) اولیش مخصوصا :))))
imanhkt
imanhkt
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
خوشحالیم که باعث خوشحالیتان شدیم ،،، ممنون
خاصـ استم
خاصـ استم
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
:)) اخههه اون کف گرگی رو خیلی خوب اومدید! کاش خاطرات هم گروهیاتونم بود!:دی
imanhkt
imanhkt
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
درود بر شما ... زجر کشیده ایم کلا ... داغون :| ممنون از شما
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
:)))))))
imanhkt
imanhkt
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
:)
Vania
Vania
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
مگه شیر رو سماور جوش میاد؟ سماورتونم ازون سماورا بوده ها! پس بگین همینه که الان کچلین مو ندارین..شیرو چپه کردین رو سرتون!خخخخ////آخییییی این قسمت آخرو چقد دلم سوخت..ازین معلما وناظمای خشن بدم میاد!هرچند میگن پسرارو نمیشه کنترل کرد مجبورن بزنن دیگه!ولی خب اول ابتدایی..دلمون کباب شد واستون.//راستی ازون پولای مستر کلد و صنعی بگیرین برین مو بکارین کچل نمونین بهتون زن نمیدن ها!خخخ
imanhkt
imanhkt
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
منه مظلوم ... منه سر به زیر :D
M-N-SONEI
M-N-SONEI
٩٤/٠١/٠٩
١
٠
دوستان من بازم میگم ها اون عکس آخری خود ایمان هست دقت کنید خخخخ اصن محو اون سیبیلاش میشم خخخ
Farzane_v
Farzane_v
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
معلوم بود آقا ایمان نوشتن:)) عالی:))
M-N-SONEI
M-N-SONEI
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
از همون عکس آخری فهمیدید که ایمانه مگه نه؟؟؟خخخ
Dokhtare Mashreghi
Dokhtare Mashreghi
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
باورم نمیشد مستر ایمان به این خوبی بنویسن..خخخخ..عالـــی بود.خیلی هم عالی...خدا قوت..:)
M-N-SONEI
M-N-SONEI
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
ایمان رو دست کم گرفتید ها خخخ جبارسینگیه برا خودش خخخ
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
خیلی خلاقانه بود. :) مرسی و خسته نباشییید.
M-N-SONEI
M-N-SONEI
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
ممنون با تشکر از شما خستگی پرید:).
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
خوب بود:) اون خوردن به سپر رو منم یه مشابهشو دارم.با این تفاوت که من رفتم تو تیغه یه دیوار و وقتی بیدار شدم یه یک ساعتی از اون زمان گذشته بود:)
M-N-SONEI
M-N-SONEI
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
خدا رحم کرده این امینم از این ژانگولک بازیا زیاد انجام میده
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
این مطلب رو بهترین کار تولیدیِ امروز شما میدونم. هم خلاقانه بود، هم مسلط نوشته بودید.(فقط اگر املای "بذار" رو هم درست می نوشتید این پرانتز من هم اینجا نبود! مخفف "بگذار" هستش دیگه! مگه نه؟).. امروز واقعا روز خوبی رو پشت سر گذاشتید، براتون بهترین ها رو آرزو میکنم دوستان خوب من... :-))
قالپاقی ها
قالپاقی ها
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
نظر لطفتون اینکه شمکا تعریف کنید برای ما باعث افتخاره شرمنده اشتباه چاپی بود بازم ممنون :)).
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٤/٠١/١٠
٠
٠
مهندس؟ :)))) بچگیا اژدهایی بودی واسه خودت ها :))))))))))))
imanhkt
imanhkt
٩٤/٠١/١٠
٠
٠
از اون پلاستیکی هاش ... :D ممنون
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠١/١٠
٠
٠
این قلم فقط از مهندسمان برمیاد. خخخ دمتون گرم. :)
imanhkt
imanhkt
٩٤/٠١/١٠
٠
٠
:)
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠١/١٢
٠
٠
خيلي هم عالي:) مرسي:))
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨