ذهن تکانی
برگزیده‌ مرحله اول مسابقه نقطه سر خط

ذهن تکانی

نویسنده : سایت جیم

سارا سمرقندی

وارد خانه که می شوم سری به چپ و راست می گردانم بلکه اثری از مادر پیدا کنم .نتیجه ی جستجویم می شود حرکت به سوی آشپزخانه. سلام بلندی سر می دهم و مادر از جا می پرد. دستش روی قلبش است و طوری نگاهم می کند که یقین می کنم اگر مادر نبود، اگر دلسوز نبود،اگر دل نازک نبود، زنده ام نمی گذاشت. سلامم را پاسخ میدهد و برمیگردد سرکارش.

نگاه کنجکاوم اطراف آشپزخانه را می کاود. بوی تغییر می آید! باز اسفند آمد و تغییر را کشان کشان به خانه ها درز داد! ولی من بوی این تغییر را عجیب دوست دارم این تغییر، یادآور تغیــــیر است؛ یک تغییر عظیم خانوادگی .نمیدانم شاید این تغییر در خانواده ی ما ،حکایت همان جمله ی معروف«چشم ها را باید شست،جور دیگر باید دید» است؛ مثلا هر سال اسفند که می شود مامان می گوید:«خیلی تغییر کردی ،بزرگ شدی ماشالا.» یا بابا همیشه می گوید: «دخترم خانوم شده، عاقل شده.» یا هرسال که می گذرد برق چشم های خاله بیشتر می شود و من از نگاهش میخوانم که کسی که بیشتر از همه مشتاق بزرگ شدن من است اوست، فکر هایی برای من و پسرش در ذهن دارد انگار! یا عمو، دایی، مادربزرگ، دخترعموهایم و...

خلاصه همه از تغییر می گویند و خلاصه ی منظور همشان هم این است که «بزرگ شده ام»

اما من عقیده ی دیگری دارم. سوا از تمام حرف و حدیث ها، هرسال اسفند که می شود و تغییر می آورد، ذهن من با آغوش باز این تغییر را می پذیرد به گمانم ذهنم بیشتر از من دلش تغییر می خواهد. هر سال اسفند که می شود، همه جا صحبت از خانه تکانی و پشت بندش دل تکانی می شود ولی در وجود من مقوله ی دیگری هم رخ میدهد:«ذهن تکانی!»

امسال وقتی از کنار خیابان خانه ی عمو اینها گذشتم، وقتی چشمم به آن قصابی بزرگ نبش خیابان افتاد و دیدم روی شیشه اش بزرگ نوشته«پلمپ شد» حسی در وجودم دوید که هنوز که هنوز است نمیدانم چه بود. فکرم فورا پردازش را شروع کرد و من زمانی را به یادآوردم که چندان هم دور نبود، زمانی که فکر می کردم آن پیرمرد قصاب چقدر مرد خوبیست. چقدر در دل انصافش را تحسین می کردم. و آن روز وقتی دیدم قصابی اش پلمپ شده به خود لرزیدم. و از همان جا بود که ذهن تکانی ام شروع شد.

بعد که به خانه آمدم خیلی فکر کردم .خیلی خیلی.و در نهایت به این نتیجه رسیدم که واقعا در سالی که داشت آخرین نفس هایش را می کشید چقدر قضاوت اشتباه کردم! کم کم تمام ماجراهای سال رو به پایان را مرور کردم و در انتهای هر ماجرایی یک قضاوت اشتباه و مبنی بر دهن بینی و ظاهر بینی، با تمام قدرت به من دهان کجی کرد! و من تازه به خود آمدم که ای وای! چقدر کوته بین و بی خرد بودم! از آن روز تا به الان که دیگر چیزی تا رسیدن تغییر نهایی نمانده من دارم در کنار مامان که به خانه تکانی مشغول است، ذهن تکانی یا شاید بهتر باشد بگویم قضاوت تکانی می کنم!

===========

ادمین نوشت1: چون رعایت اصول ویراستاری و املایی هم بخشی از امتیاز مسابقه است،   تمامی مطالب مربوط به «نقطه سر خط» بدون ویراستاری و تغییر منتشر می‌شود.

ادمین نوشت2: این مطلب تیتر نداشت،   تیترش را خودمان اضافه کردیم برای خالی نبودن عریضه! 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
من نگرفتم چی شد (0_o)
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
نگاه خوب و تازه ای رو انتخاب کردید و ای کاش که روی متن و پردازش جمله ها تا رسیدن به مرحله پختگی بیشتر کار می کردید. به عنوان مثال ( تغییر را کشان کشان به خانه ها درز داد) جمله درستی نیست. اگه میخواین از ایهام و استعاره و سایر صنایع ادبی استفاده کنین بهتره که کمی به "هم معناسازی" هم فکر کنید! بعضی افعال هرچند زیبا بنظر می رسن اما معنای درستی ندارن. فعل "درز داد " معنا نداره و بهتر بود به جاش از " سوق داد " یا "سُر داد " استفاده می کردید. موفق باشید.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
این بار هم همین کامنت، نظر من هم هست. / نگارش جملات و بهره برداری از افعال صحیح نیستند. شما دایره لغات خوبی دارید، قلمتون هم تواناست و نگاه خوبی هم دارید به موضوعات اما همین مثالهایی که خانوم قاسمی زدند یکسری اشکالات جدی هستند برای این داستانک. فاصله گذاری ها هم بی دقت و پراشتباه بودند متاسفانه. ضمن اینکه من این رو نمیتونم هضم کنم که چرا نباید یک نویسنده خودش عنوان انتخاب کنه برای محصولی که زحمتش رو خودش کشیده؟ این اشکال(بدون تیتر بودن) برای خیلی از مطالب بود متاسفانه. دست نوشته بدون تیتر، مثل انسانِ بدون کارت ملی مونه! میتونیم بالاخره بشناسیمش اما زمان می بره و یقینا تاوان داره برای صاحبش! موفق باشید خانم سمرقندی :-))
Soraya_Sh
Soraya_Sh
٩٤/٠١/١١
٠
٠
آقای شمشیری خوب بعضی ها از روی فراموش کاری و عجله تیتر رو یادشون رفته :)
پربازدیدتریـــن ها
دیوان خنده های تو

بفهم

٩٦/٠٥/٢١
شعری سروده خودم

یک مرد به جا مانده ای از عاشورا

٩٦/٠٥/٢٢
کاش کسی شاملو و فروغ را صدا بزند

در نبودنت

٩٦/٠٥/٢٢
شعری سروده خودم

می نویسم از تو

٩٦/٠٥/٢٢
شیرینی اش را نفهمیدم

اولین حقوق کاری

٩٦/٠٥/٢٢
ماجرای اولین باری که به استخر رفتم

توافق ذهنی مشترک بچه های جنوب شهر / قسمت اول

٩٦/٠٥/٢٥
این روزها همه چیز به تو مربوط است

نامه هایی به همسرم / نامه چهارم

٩٦/٠٥/٢٣
یکی باید بیاید

ویرانه دل ماست

٩٦/٠٥/٢٤
به کی جز خدا پناه می بری؟

جهل چه آهسته می آید

٩٦/٠٥/٢٦
تو مکمل منی

بوسه های نگفته

٩٦/٠٥/٢٣
مردم این چیزها را باور نمی کنند!

موی سفید

٩٦/٠٥/٢١
مثل دختر انار

آرايش غليظ

٩٦/٠٥/٢٦
شعری سروده خودم

چقدر حرف زدم!

٩٦/٠٥/٢٦
عمریست برایت می نویسم

گمنام خاص

٩٦/٠٥/٢٣
از آرزوهای خوب

کمی وقت شناسی

٩٦/٠٥/٢١
شعری سروده خودم

معنی فاصله این نیست که از آنِ همیم

٩٦/٠٥/٢٤
تو دلت چه می خواهد؟

تاوان دلتنگی

٩٦/٠٥/٢٤
شعری سروده خودم

موج خروشان قلم

٩٦/٠٥/٢١
حس خوب شعر

شاعرانه ها

٩٦/٠٥/٢٥
ذهن من پر شده است از دیگران

خودم چی پس؟

٩٦/٠٥/٢٣
تبلیغات