سبز بود، سبز ماند، سبز رفت
برگزیده‌ مرحله اول مسابقه نقطه سر خط

سبز بود، سبز ماند، سبز رفت

نویسنده : سایت جیم

عطیه میرزا امیری

به این فکر میکردم که بالاترین پتانسیل تغییرات مربوط به چه چیزی ست... گردش زمانه؟! گذشت ایام؟! پیشرفت علم و تکنولوژی؟! جنگ و ویرانی؟! مخلوط شدن انسان ها با حیوانات؟! و... بعد یادم به او افتاده بود... که چهل و اندی سال با وضعیت جسمی و ظاهری نرمال زندگی کرده بود... چشمانی براق، موهای پرپشت، هیکلی تنومند، صدای پر انرژی و لبخند پررنگی بر لب... سلامت را با صدای بلند جواب میداد. کلاه قدیمیِ مشکی سرش بود که به ابهتش می افزود. و هر به چند ساعت پیپش را روشن میکرد. و لبخندش و لبخند جدا نشدنی سبزش، تمام او بود... شاید پیپ را ترک میکرد اما لبخندش را نه... داشتم فکر میکردم قدرتمندترین نوع تغییر یکباره به او هجوم آورد... سرطان... سرطان به یکباره شروع کرد به قلقلک دادن او... سرطان نوعی جنگ است که ویرانی اش بالاتر از جنگ های جهانی ست. بدون هیچ هماهنگی ئی، بدون اینکه به تو سلاحی بدهند، بدون اینکه از مرکز فرماندهی به کمکت بیایند، بدون هیچ زمینه ای شروع میکند به خوردنت. به تغییر دادن جسمت. به تغییر دادن روحت. به تغییر دادن ظاهرت... شش ماه بعد از مطلع شدن، اولین شلیلک ها برای مقابله شروع میشود. شیمی درمانی... شیمی درمانی یعنی مرگت با تاخیر است... یعنی تو را تغییر میدهیم، زشتت میکنیم، تمام قوایت را میگیریم، برق چشمانت را بده، بازوی قوی ات را بده، سلام پر انرژی ات را بده، تا مرگت را به تاخیر اندازیم... یک ماه بعد از شیمی درمانی اش او را دیدم... کله ای که توده ای مو پخش شده بود رویش... مثل اینکه گندمی پاشیده باشند روی زمینی و بعد از دو ماه بیایی ببینی جوانه زده اند. میخواهم بگویم نه کامل کچل شده بود و نه مثل سابق سرش مو داشت. این ها را وقتی دیدم که داشت وضو میگرفت و کلاهش را برداشته بود... اولین تغییر... ماه بعد کامل کچل شده بود. از زیر کلاهش هم مشخص بود... ابروهایش هم یکی در میان ریخته بودند.برق چشمانش رفته بود. برق چشمانش سوخت. دومین تغییر... ماه بعد از روی صندلی کنار مغازه اش نمیتوانست بلند شود... روی پاهایش یک پتو می انداخت. تغییرات پشت سر تغییرات... مثل ماشین هایی که برای رسیدن به مقصد با هم کورس گذاشته اند... با این حال، که تن صدایش از شدت ضعف، پایین آمده بود، سلامت را با لبخند جواب میداد و برایت دست تکان میداد... دیگر ندیدمش... سرطان ، خانه نشینش کرد... هفته ی بعد کرکره ی مغازه اش پایین بود. با یک پرچم سیاه و عکسی از او... عکسی از او با لبخند... لبخندی سبز... سرطان هر چقدر هم فاتح تغییرات بزرگ بود نتوانست رنگ لبخند او را تغییر دهد...

===========

ادمین نوشت1: چون رعایت اصول ویراستاری و املایی هم بخشی از امتیاز مسابقه است،   تمامی مطالب مربوط به «نقطه سر خط» بدون ویراستاری و تغییر منتشر می‌شود.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠١/٠٩
١
٠
موضوع زیبا و خاصی بود. اندوه راوی در روایت داستان واضح بود و خواننده رو هم درگیر می کرد و این نقطه قوت داستان بود. فقط ای کاش کمی بیشتر روی پاراگراف بندی ها کار می کردید. خیلی جاها به جای سه نقطه ها (که گاهی واقعا لازمن و من خودم یکی از طرفداران پروپاقرص سه نقطه ها در جای مناسب هستم) از نقطه یا علائم دیگه استفاده می کردید و متن رو به دو یا سه پاراگراف (حداقل) می شکستید. موفق باشید
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٠٩
١
٠
همین کامنت(مشکل پاراگراف بندی) + در نیمه اولِ داستان سه چهار اشکال تایپی بود که یقینا به شتابزدگی شما مرتبط هستش... خیلی زاویه دیدِ خوبی رو انتخاب کردید و خیلی خیلی جسورانه سراغِ "پایانِ خوش" نرفتید. این جسارت شما قابل ستایشه. همیشه الزامی به پایان خوش نیست. شما تهِ سیاهی ها یک بارقه امید گذاشتید برای خواننده و همین نشان از آگاهی نویسنده داره... امیدوارم همیشه موفق باشید خانم میرزا امیری :-))
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠١/٠٩
١
٠
خیلــــــــــــــی قشنگ بود.....ان شالله خدا همه مریضارو شفا بده و شر این سرطان رو از ریشه بکنه....شیک نوشتن...قلمشون مستدآم (^_^)
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠١/٠٩
١
٠
خیلی خوب بود (((: برق چشماهاش سوخت. این جمله رو خیلی دوست داشتم و انتخاب سوژه تون هم مناسب بود. موفق باشید.
Soraya_Sh
Soraya_Sh
٩٤/٠١/١١
٢
٠
امیدوارم هیچ تغییری لبخندمون رو شکست نده :)
مریم
مریم
٩٤/٠١/١٣
١
٠
متن اندوهناک و قشنگی بود ... ولی امیدوارم فقط کسی که مبتلا به این بیماریست این متن را نخواند... توصیفاتت، اینکه نوشتی ویرانیش از جنگ جهانی هم بیشتر است ، اینکه نوشتی شیمی درمانی مرگ را به تاخیر می اندازد و ... اینهارو می شد بهتر از این نوشت! اینکه سرطان تلخ و غم انگیزه درست اینکه یکی از عزیزانم را به خاطر سرطان از دست دادم و چقدر درد کشید و .... درست ولی بوده بیمارانی که با شیمی درمانی خوب شدند و بیماریشان را شکست دادند! همان که اول نوشتم... یک بیمار مبتلا به سرطان امیدوارم اینجا را نخواند...
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/١٤
٠
٠
این رو راست میگه. جدنی فکر کنم اگه یه سرطانی این رو بخونه و روحیه اش داغون باشه بپاشه از هم :دی . ولی واسه ما که سرطان نداریم عالیه
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/١٤
٠
٠
درسته که منم تایید کردم ولی قوی بودن متنت باعث میشه که حتی اگر تو که قلمت انقد تلخه از منی که قلمم شیرینه ( و مسلما من طرفدار قلم خودم که شیرینه هستم )ببری. بازم راضی باشم :)
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/١٣
٢
٠
اول که یادداشتتو شروع کردم به خوندن و رسیدم به جای حساسش زخمی شدم. روحم برید. گفتم این چیه. خیلی تلخه ولی در عین حال انقدر قوی و عالی نوشته بودی که نتونستم دست بکشم از خوندنش. به اخرش که رسیدم خوشحال شدم از اینکه تا اخر خوندمش چون یادداشت تو با این که برنده بود ولی شبیه چسب زخم هم بود. یعنی هم بریدی و هم دوختی و نذاشتی اذیت شم چون قهرمان قصه ات سبز بود و سبز ماند و سبز رفت و اینه که مهمه :)
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/١٣
٠
٠
راستی عکس مطلب خیلی فوق العادس. بهترین عکسیه که راجع به سرطان دیدم
فهیمه جاوری
فهیمه جاوری
٩٤/٠١/١٤
٤
٠
سرطان ... هولناک بودنش را مطمئنم،این که از هر مرض دیگری صعب العلاج تر و گاهی لاعلاج می شود را هم... اما همان لبخند سبز،همان انرژی توی جواب سلام،همان دست تکان دادن اگر نبود قطعاً این چند ماه مقاومت هم در کار نبود... عطیه ی عزیز از تغییر تعبیر فوق العاده ای ابراز داشته،چرا که آدمی هر تغییری داشته باشد مثل این تغییر ناخودآگاه سریع السیر خودنمایی نمی کند و شاید کمتر کسی بیاید و از لا به لای تغییرها برسد به این تغییر تلخ انسان...تغییرها هر چقدر هم که شیرین هرچقدر هم که تلخ باشند،جان آدمیزاد را بی رحمانه نمی گیرند اما امان از این سرطان...و راه مبارزه ی با آن که همان روحیه داشتن است،همان لبخند...و مهم تر آدم هایی که این تغییر را ببینند از نزدیک. ممنون از متن فوق العاده ی نویسنده که مختصر و مفید در پس پرده در میان تلخ بودن ها وادار کرد همیشه لبخند را روی لب داشته باشیم. لبخند جز دارایی آدمی ست با یک لبخند و بخشیدن آن به دیگران هم ،آدم فقیر نمی شود ! تنها یادش هست که می ماند،راستی اگر او لبخند نمی زد کسی به یادش می ماند که با سرطان چطور دست و پنجه نرم کرد؟!
نفس
نفس
٩٤/٠١/١٤
٢
٠
عالی. .عالی. . اشکم دراومد. .خعلی خوب بود متنت. . هرچند کوتاه. .اما حسش عالی بود. . و توی نوشته مهمتر از قواعد دستوری و این چیزا،حروف و کلمات مهمند و حس نوشته. . و چقدر خوب حس غم و امید رو با هم نشون دادی. . ک لزومن امید د ر پایان ِ خوش نیست. . که پایان ِ غم انگیز هم میشه که امیدی داشته باشه،که مرد ِ نکونام نمیرد هرگز. . قلمت سبز عطیه جون. .همیشه بنویس و بزار لذت ببریم از نوشته ات. .
ســآرا
ســآرا
٩٤/٠١/١٤
١
٠
عالی بود و دردناک ...
zizigolu
zizigolu
٩٤/٠١/١٤
١
٠
خیلی خوب تونستی حجم بزرگی از این درد رو توی یه داستان کوتاه خلاصه کنی :)
چکاوک
چکاوک
٩٤/٠١/١٤
٣
٠
سرطان ... تمام این تغییرات رو من دیدم ... بهمن 92 ... 28 سال بیشتر نداشت ... با یک دختر 6 ساله که حالا 8 سالشه ... یهو حالش بد شد ... طوری که هیچ کس رو نمیشناخت ... گفتن قندش افتاده ... یواش یواش داشت خوب میشد ... گفتن باید یه سری آزمایش بده ... رفت اصفهان ... گفتن سرطان کبد و ... ... همه جای بدنش پخش شده بود ... دکترا گفتن تنها کاری که از ما ساختس اینه که بجای 1 سال موعد مرگش رو بندازیم 2 یا سه سال دیگه ... تو این یک سال هر کاری کردن نشد که نشد ... این اواخر تمام بدن لاغر ولی شکمش شده بود مثل زن های 8 9 ماه حامله ... اسفند 93 ...23 روز پیش ... تمام. عطیه همون جور که توصیف کرده بودی... حالا یکی دیگه داره دست و پنجه نرم میکنه.
محبوبه
محبوبه
٩٤/٠١/١٥
٠
٠
همیشه آدم فکر میکنه سرطان و کل مریضی ها مال بقیه است و فقط زمانی میتونه درست قضیه رو درک کنه که برای خودش پیش بیاد . خیلی خوب حس و حالش منتقل شده و این اندوه طولانی بی پایان چقدر سنگینی میکنه
شیوا
شیوا
٩٤/٠١/١٥
٠
٠
خیلی خوب بود
مریم سمیعی (می را)
مریم سمیعی (می را)
٩٤/٠١/١٦
٠
٠
اینکه سبز آمد و باز هم جوانه ی سبز بودنش را در دل طوفان های زندگی سبز نگاه داشت را دوست می‌داشتم عطیه. هرچند نوشته ات از ابتدای طلوع سبز بودن تا غروب تلخِ‌نبودن پیش رفت اما لبخندِ‌توی عکس دل را آرام می کرد. نوشته ات را دوست می داشتم. قلمت مانا دوست جانم:*
هانیه
هانیه
٩٤/٠١/١٦
١
٠
با اینکه کوتاه بود ولی خیلی خوب تونسته بودی همه چیز ُ توی داستان بیاری .خیلی خوب تر توصیف کرده بودی و احساسی که باید رو به من داد طوری که موهای تنم سیخ شد.لبخند آخر داستانم دوس داشتم.چون به تلخی ختم نشد:)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/١٢/٠٥
٠
٠
خیلی قشنگ و غم انگیز بود اما کاش انتهای داستان با درمان شدن پایان می گرفت تا تلخی های داستان یکباره شیرین میشد :) موفق باشین
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤