سیاه گرم ترین رنگ است!
برگزیده‌ مرحله اول مسابقه نقطه سر خط

سیاه گرم ترین رنگ است!

نویسنده : فو فا نو

قبل تر ها ، آن قدیم ها که بهش گذشته یا نوستالژی یا خاطره هم می گویند ، رنگش قرمز بود. ولی حالا مدتی است که کم کم شروع کرده به تغییر رنگ دادن.دیروز مانند کرمی که به مرور زمان پروانه می شود دگردیسی اش تمام شد و بالاخره رنگ قرمزش پشتِ سیاهی ها پنهان شد یا راحت تر بگویم : سیاه ِ سیاه شد .تراش قصه ی ما آن قبل تر ها که هنوز قرمز بود و سیاه نشده بود ، به خاطر رنگش هرجا که میرفت راحت به چشم می آمد چون رنگ قرمز یک تندی خاصی دارد که از ده فرسخی هم قابل تشخیص است.جوری که بیشتر همه ی رنگ ها به چشم می آید . مثل خورشید که بیشتر همه ی ستاره ها به چشم می آید.خلاصه خواستم بهت بگویم که همچین تراشی بود ولی الان دیگر اصلا به چشم نمی آید ، چون جایی که او را انداخته اند مثل رنگ جدیدش سیاه ِ سیاه است .برای همین حتی اگر کسی هم از آنجا رد بشود و حتی اگر او را ببیند هم متوجه اش نمی شود و با خودش فکر می کند که حتما او هم جزوی از سیاهی آنجاست و شخصیتی جدا از سیاهی های آنجا ندارد .هر جا قانونی دارد دیگر.درست است؟ قانون سرزمین آن ها هم این بود که سیاه ها را از خودشان دور کنند.فکر می کردند سیاه نحس است و بدبختی می آورد .خلاصه هر کس که در این سرزمین سیاه می شد یا سیاه به دنیا می آمد عاقبتش همین بود.البته کسان دیگری هم بودند که عاقبتشان این بود که به اینجا بیایند.مثل همین امروز بود که یکهو مداد سفید بی سری به آنجا آمد و خب قاعدتا چون سر نداشت پس چشم هم نداشت و به همین خاطر جلوی پایش را ندید و پرت شد در دهان او.بعد از این اتفاق مداد چون فکر میکرد اسیر شده همه اش تلاش می کرد که از دهان او بیرون بیاید ولی چون دستی نداشت که به کمک آن بتواند خودش را بکشد بیرون حرکت هایش فقط باعث چرخشش در دهان او میشد. مداد همینطور که می چرخید و می چرخید و می چرخید  یکهو حس کرد که  چشم هایش دارند دنیا را می بینند ولی خب چون داخل دهان او سیاه بود باز هم دنیا را سیاه می دید ولی این سیاه با آن سیاه برایش خیلی فرق داشت.برای همین هم بود که فهمید که دارد دنیا را می بیند .این سیاه یک جور حس خاص داشت. این سیاه او را یاد کسی که قدیم ها از او نگهداری میکرد می انداخت.یاد حسی که حمایت های او وقتی که خیلی قد بلند بود به او می داد.که بهش میگفت نباید هر جایی دلت خواست بروی.باید خودت را در جاهای خوب جا بگذاری نه هرجایی که دلت خواست. به این خاطر که  وقتی کوتاه و کوتاه تر و آخر سر هم تمام شدی حس خوبی از تو به جا مانده باشد ، هم برای خودت و هم دیگران . مداد سفید بعد از به یاد آوردن این ماجرا به تراش قصه ی ما لبخند زد و بعد از آن آنقدر چرخید و چرخید و چرخید تا تمام شد ولی این پایان ماجرا نبود چون مداد ما هم حس خوبی از خودش به جا گذاشته بود و هم حتی میشود گفت یه جورایی خودش را در تراش ما به جا گذاشت و به خاطر همین باعث شد که تراش قصه ی ما از جایش بلند شود و برود تا مداد های دیگری مانند مداد سفید را پیدا کند و چشم آن ها را هم به روی دنیا باز کند.

===========

ادمین نوشت1: چون رعایت اصول ویراستاری و املایی هم بخشی از امتیاز مسابقه است،  تمامی مطالب مربوط به «نقطه سر خط» بدون ویراستاری و تغییر منتشر می‌شود.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
همتا
همتا
٩٤/٠١/٠٩
١
٠
تبریک ! دیدی اومد ؟:)
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
فک کنم اولین نفریم تو سایت که هنوز مطلبش نیومده داریم نظر میدیم براش..خخخخ..ممنون ^___^
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
این قضیه اش چیه که ساعت انتشار 13:00 ثبت شده، اما کامنت های شما حوالی 11، 12 هستش؟ پارتی بازی تا چه حد؟ این درسته آیا؟
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
پارتی بازی چیسته ؟بس که من غر میزدم مطلبم کو چرا هنوز نیومده همتا هم هی میومد تو پروفم سرک میکشید که ببینه کی میاد برا همین وقتی دیده نظر داده..اون موقع هنوز متن نیومده بود برا همین اینجوریه :دی
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
..! خب چطور؟ تو کدوم صفحه کامنت رو تایپ میکردند؟ متوجه نشدم!
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
آقای شمیری نمونش الان تو پروفایل من هست ، مطلب من ساعت 5 منتشر میشه اما الان تو پروفایلم هست البته متن نیست فقط عنوان هستش
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
آهان... حالا توجیه شدم! رفتم دیدم! مرسی خانوم فنایی. :-)) ساعت 5 هم منتظر شما هستم ایشالا! :-))
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
خواهش میکنم :) الان من زیر سیبیلی تبلیغ کردم یعنی :)))
همتا
همتا
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
خوب دیگه نیازی به توضیحات من نیس گویا خخخخ :)))
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٠٩
١
٠
با تشکر از مهسای عزیز که منو از مخمصه ی توضیح دادن نجات دادن..اخه من کلا هروقت میام توضیح میدم بدتر گند میزنم ..میترسم اگه تو توضیح نمیدادی اقای شمشیری فکر میکردن من دخترخاله ی ادمینی چیزیم :دی
دخترخاصــ
دخترخاصــ
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
کو؟! خخ
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
ساعت یک میاد :دی
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠١/٠٩
١
٠
به به بالاخره انتظار به پایان رسید :))) داستان که خوب بود خیلی،موضوعش هم جدید بود :) مثل داستان های پریان روایت شده بود تراشی که تاثیر گذار بود و دیدگان را باز میکرد :)) فقط یه دو جا "از" حذف شده بود "جوری که بیشتر همه ی رنگ ها به چشم می آید" از میخواد دیگه نه ؟ بیشتر از ! بقیش خیلی خوب بود مخصوصا که برای کودک میخوای بنویسی ف من داستان رو برای یه پسر هشت ساله خوندم کلی کیف کرد :) موفق باشی از صمیم قلب ;)
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
یعنی خوشم میاد هرکی اومده اینجا گفته انتظار به پایان رسید..انقد همه جا غرغر کردم که دیگه همه اینو میگن..خخخخ ..درست میگی..مشکل داشت اونجاش :) ..جدنی ؟ کیف کرد واقعا ؟ ممنون که خوندی..اگه بچه ی دیگه ای هم میشناسی براش بخون :دی ^___^ ..هم کودک هم نوجوان کودک خالی نه :) ..ممنووووووووووون ..همچنین ^_____^
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠١/٠٩
١
٠
فقط کودک داشتیم :))) فک کنم جایزه تو مشتت باشه :)) خیلی خوب بود ، کودک نوجوان درهم نداریم :))
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
خودت نوجوانی دیگه..نوجوانی که به سن نیس ^___^ ..پس همین که تو خوشت اومده معلومه خوبه و ارتباط برقرار میکنن :)..جایزه ی چی ؟ کشک چی ؟ :| ..نمیبینی اشکالای نگارشی رو ؟ :-/ ..در هم که اره..منظورم اینه که هم برا اون رده هم این رده..کلا دوس دارم جوری بنویسم که همه باش ارتباط برقرار کنن..مثلا الان اقای شمشیری سی و خرده ای سالشونه ولی ارتباط برقرار کردن..اینجوری :دی
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠١/٠٩
١
٠
کلا خوب بود :)) از نظر کاربرا شاید بهترین شد :) من که خودم از اینکه نوشته هام تا همین مرحله هم اومدن کلی راضیم :) تازه نکات مثبت هم زیاد داشت شاید به خاطر اونا جایزه بردی :)) بله اینجوری :)) اصلا ما رو غرق غبطه کردی با نوشته هات،فاطمه خانم دریایی :)) به قول آقی شمشیری اگه همینجوری ادامه بدی یکی از بهترین نویسنده ها میشیا !! حواست رو جمع کن :) موفق باشی ( تازه من 24 سالمه جیم الکی زده بیست و پنج :))) منم حساااس :)) )
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٠٩
١
٠
منم از اینکه تا همین مرحله اومد راضیم..جون تو فکر میکردم تا اینجا هم نیاد..اخه قبلا که سه تا مسابقه شرکت کردم اخر شدم همشو تقریبا :دی..برا همین الان که این همه تعریف کردید ازم تو شوکم هنوز :دی ..غبطه نداره جانم فقط کافیه اون کارتونا رو ببینی یکم با دقت تر به اطرافت نگاه کنی..اونوقت تو هم ذهنت باز میشه..تازه من یه دوست داشتم که اون خیلی خلاق تر منه..اونم با حرفاش به خلاق تر شدن ذهنم کمک کرد..خلاصه که اکتسابیه و راحت میتونی یاد بگیری تو هم :)..سن که مهم نی..دل مهمه که تو دلت نوجوونه :) امیدوارم موفق باشی تو هم :)
PDrAM
PDrAM
٩٤/٠١/٠٩
١
٠
بالاخره اومد...خخخخ
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
بعله ممنون از شما که همشوقی کردید با من :دی
Narjes_sf
Narjes_sf
٩٤/٠١/٠٩
٢
٠
خیلی قشنگ بود،کلا امیدواری و نشاط و حس خوب تو همه نوشته هات هس!همین خیلی عالیه!فقط بعضی جاهاش با بقیه داستانت همخونی نداشت!مثلا بهش یا یه جورای!اینا بیشتر محاوره این!درسته؟!حالا شاید من اشتباه فکر میکنم.به هر حال اینقد قشنگ بود که اینا زیاد به چشم نمیاد.با آرزوی موفقیت...
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٠٩
١
٠
نه اشتباه فکر نمیکنی..واقعا مشکل داره :دی ..خوشحالم که حس های خوب رو دریافت میکنی ازش..اولین دلیل نوشتن برا من همینه :) ..تو مطلب نفرستادی ؟ موفق باشی تو هم..دفعه ی اول که اول شدی..ببینیم این دفعه چه میکنی
Narjes_sf
Narjes_sf
٩٤/٠١/٠٩
١
٠
چرا فرستادم :| ولی قشنگ نیست:/برگزیده هم نشده تا الان!اون قدری که وقت داشتمو همش باید امتحان میخوندم،فرصتی نموند واسه مسابقه!ایشالا خودم بعدا همینجا میذارمش:/
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
میذارن احتمالا..منم فکر میکردم نمیذارن داستانمو ولی گویا رو نوبتی که فرستادی میان..اگه اون اواخر فرستاده باشی مثلا اون اخرا میاد لابد..تا 15 هم وقت هس
Narjes_sf
Narjes_sf
٩٤/٠١/٠٩
٢
٠
بیستو چهارم فرستادم!ایشالا!دچار ناامیدی شده بودم!:دی
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠١/٠٩
١
٠
سلام:پروردگار عالم همواره پشت و پناهتان باشد.سالی سرشار از شادکامی وکامروائی برایتان آرزومیکنم.
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
سلام..همیشه ارزوها و دعاهای قشنگی برا ادم میکنین..ممنون ^__^ ..امیدوارم خدا همیشه پشت و پناه شمام باشه و سال خوبی داشته باشید..ولی اگه نظرتونو راجع به متن میگفتید بیشتر تر دوست داشتم :دی ..بازم ممنون از حضورتون :)
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
سلام..همیشه ارزوها و دعاهای قشنگی برا ادم میکنین..ممنون ^__^ ..امیدوارم خدا همیشه پشت و پناه شمام باشه و سال خوبی داشته باشید..ولی اگه نظرتونو راجع به متن میگفتید بیشتر تر دوست داشتم :دی ..بازم ممنون از حضورتون :)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠١/١٠
١
٠
سلام شمالطف دارید.غیرازدعا وآرزوبرای دوستان کاردیگه ای نمیتونم انجام بدم.لبتون خندون
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٠٩
١
٠
خب بالاخره نوبت داستانک شما شد...! با توجه به اینکه تقریبا اغلب داستانهای دیروز یکی دو اشکال مشترک داشتند، اول خودتون اعتراف کنید یکمی، بعدش در کامنت بعدی من بیام جزئی تر بگم! منتظرم! :دی
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٠٩
١
٠
خخخخخ..من گردنم از مو باریکتره اقای شمشیری..خودم میدونم نگارشم پر از اشکاله..لحن محاوره..فاصله گذاریا..ازی که مهسا گفت..دیگه چی میخواید بگم ؟ تازه من اینو قبل مسابقه نوشتم..یه روز انقد کلافه شده بودم از اینکه سوژه به ذهنم نمیاد که هی به تراشم خیره شده بود و هی تلاش میکردم یه چیزی بنویسم که اخر این داستان به ذهنم اومد..خلاصه نوشتمش..البته اول سه خط بیشتر نبود..بعد تکمیل شد..بعدشم که مسابقه شد و فرستادم..الان اگه بخوام بنویسم چون از نگارش چیزای بیشتری فهمیدم بهتر مینویسمش..خوبه ؟اعترافم چطور بود ؟ :دی
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٠٩
١
٠
:دی به این میگن یه دخترِ خوبِ علاقمند به پیشرفت! بیشنرین چیزی که آزاردهنده است علائم سجاوندی یا همون نقطه ویرگولها و فاصله گذاری هاست که با توجه به اینکه فرمودید قبلتر نوشته بودید، قابل قبوله. (به همین فاصله گذاری ها و نقطه ویرگولهای کامنتهای من یا خانوم قاسمی یا خیلی از دوستان دیگه نگاه کنید، خیلی راحت متوجه میشید)// ایده خیلی خیلی خوبی رو انتخاب کردید. به این میگن داستان سرایی از یک سوژه ی خیلی ساده ی دم دست. درستش همینه. آفرین. اشکالات نگارشی هم همونهایی بودند که خودتون فرمودید، محاوره کردن های نادرست. وگرنه این داستان شما تقریبا میشه گفت یکی از بهترین شخصیت پردازی ها و اسکلت بندی های داستانهای شما بود. قهرمان تون خیلی خوب معرفی شد، خیلی خوب در تار و پودِ قصه تنیده شد، خیلی خوب رشد کرد و به "تحول" خوبی رسید. این تحول یا "کاتارسیس قهرمان" یکی از مهمترین شاخصه های داستانها یا فیلمنامه های "قصه محور" هستش. و خیلی خیلی خوب از پس ش بر اومدید. تکرار کلمه(یا صفتِ) سیاه هم کاملا به اندازه بود، چون یک مفهومه و فقط اسم یا صفتِ تنها نیست و تاثیرگذاره کاملا. پس اشکال درشتی نداره این داستان جز همون نکاتی که خودتون هم بدرستی اشاره(اعتراف) کردید! خیلی خوشحالم که گام بزرگی رو در داستان نویسی برداشتید... "شخصیت پردازی" یکی از بزرگترین قدمهای یک نویسنده است. از این به بعد و در داستانهای بعدی سعی کنید به شخصیت هاتون " بُعد" هم بدید. در این داستان، کااکتر الزاما تک وجهی بود و اشکالی نداشت، اما در شخصیتهای انسانی حتما حواستون به همه ابعادش باشه. راجع به بُعد بعدا بیشتر با هم حرف میزنیم. انشالله داستانهای دیگری رو از شما که بخونم هر جا لازم باشه اشاره میکنم. اینجا مشکلی نبود. مرسی :-))
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٠٩
١
٠
و خیلی احتمال میدم این داستانک بخاطر ایده متفاوتش توی لیست نهایی قرار بگیره... تا اینجا که از نظر من و "از لحاظِ ایده"، جزو سه ایده برتر بود. "تراش" یک نماد خیلی خیلی خوبه برای "تحول". چون می تراشه و بدنیا میاره رنگهای جدید رو. موفق باشید دختر صبور دریا :-))
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠١/٠٩
١
٠
فوفانو این مطلب رو قبلا فرستاده من هم یه مطلب برا جیم فرستاده بودم ( نه برای مسابقه) که چند روز پیش ویرایش روش انجام دادم( که فکر کنم برای مسابقه این امکان ویرایش وجود نداشت) پس فاطمه حق داره در کل سعیمون رو میکنیم آقای شمشیری قول میدیم شاگردای خوبی باشیم :) دعواش نکنید :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٠٩
٢
٠
اینطوریا هم نیست خانوم فنایی! خانم فوفانو کاملا اخلاق منو میشناسن و میدونن هدفم فقط و فقط رشد قلمشونه. شاید باورش برای هر کسی سخت باشه اما من به عینه از روز اولِ عضویت شون در این سایت تا همین امروز و همین داستانک، رشدی 50، 60 درصدی رو می بینم در ایشون. که با توجه به این مدت کوتاه خیلی خیلی عالی و فراتر از انتظار من از یک هنرجوی نویسندگی هستش. من پدرم درمیاد تا "شخصیت پردازی" رو به بچه های کارگاهم تفهیم کنم. چون خیلی ها اهل مطالعه نیستند و مگر به زور و اجبارِ کارگاه چهار خط بنویسند، اما ایشون تا یک "ف" میشنوند میرن تا تهِ تهش؛ تا فرح آباد. و تا متوجه اصل قضیه نشن ول کن نیستند اینها عالی اند. خیلی پشتکار دارند و من از همین جا به همه قول میدم یکی از موفق ترین نویسندگان نسل امروز بشن؛ بی نردید. خدا میدونه که قصدم روحیه دادن نیست. گاهی وقتها تعریف و تمجیدِ اضافه و بی دلیل عین خیانت می مونه. پس میدونم چی میگم! شخص شما هم از قلمهای خیلی خوبِ سایت هستید اما خب باید مطالب بیشتری رو ازتون بخونم... ک-))
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٠٩
١
٠
اصلاحیه: :-))
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠١/٠٩
١
٠
بله فوفانو هم ایده های خوب و جالبی داره ، هم اینکه خیلی خوب می نویسه ، ضمنا محتوای نوشته هاش همیشه پر از امید و نوره :) میدونم که نقدای ریز شما فقط از روی دلسوزی و کمک به نویسنده متنه :) من هم فقط گفتم احتمالا چون نوشته مال یه مقدار قبل تر هست پس احتمالا نکاتی که تو این اواخر یاد گرفته رو نتونسته بکار ببره :) بازم ممنون هم به خاطر کمکایی که به من کردید هم به بقیه ! من هم مدت خیلی زیادی نمی نوشتم یعنی قبلا هم نویسنده نبودم ولی برای خودم هرروز می نوشتم الان هم واقعا از جیم و جیمی ها ممنونم که عشق اول من رو دوباره تو وجودم زنده کردن :)) فوفانو هنوز خیلی جوونه و انقدر خوب می نویسه !! من هم با شما هم عقدیم ، انشالله که این سیر صعودیش رو بیشتر و بیشتر ادامه بده ، از صمیم قلبم میگم :)
همتا
همتا
٩٤/٠١/٠٩
١
٠
ما هم خواندیم و استفاده نمودیم :))راضی باشین :دی
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
اقا به من اجازه میدید در جواب گریه کنم فقط ؟ البته هر چی زور زدم گریه ام نیومد ولی دوست داشتم گریه کنم تا این حسای عجیب از بدنم خارج شه..اخه فکرشو نمیکردم یه روز یه کسایی پیدا شن که همچین حرفایی به من بزنن :) ..خلاصه که من سختمه بخواب جواب شما رو با کلمات بدم پس عفوم کنید
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
فقط یه چیزی بگم..من هنوزم بلد نیستم درست لحن محاوره رو از نوشتاری جدا کنم پس فعلا اگه دیدید بازم نوشته ای از من که اشکال اینجوری داشت ببخشایید :دی
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
اصلاحیه به قول شما : بخوام ..راستی هنو داستان شما و خیلیا دیگه مونده..خانم قاسمی هم هست احیانا پس فک نکنم بخوام جزو سه نفر برتر شم اونم با این افتضاحات نگارشی :دی..ولی خیلی خوشحال شدم که همچین حرفی زدید..همین که تا اینجا رسیدم و انقد از بچه ها و شما انرژی گرفتم هم خوبه ^___^
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٠٩
١
٠
یقین داشته باشید اغراق نکردم... سعی کنید بیشتر از همیشه مطالعه کنید و گوش کردن به رادیو هم فراموشتون نشه. برای محاوره هم با توجه به اینکه هنوز مسلط نیستید توصیه میکنم فعلا فقط رسمی بنویسید، برای جشنواره، روزنامه یا سایت های رسمی شیوه محاوره کاملا تعریف و چهارچوب خودش رو داره و اغلب مجاز نیستید و کسر امتیاز بهمراه داره. پس بهتره فقط روی همون شیوه رسمی نگارشی متمرکز بشید. هنوز فرصت هست سایر قالب ها و فرمت رو یاد بگیرید، از این شاخه به اون شاخه نپرید! صبور باشید وقتش که برسه براحتی متوجه خواهید شد. کلا یادتون باشه: برای شکستنِ هر اصولی(ساختار شکنی منظورمه؛ مثلا محاوره نویسی) اول باید خودِ اصل(ساختار) رو کامل بلد باشید و در اجراش بی نقص باشید بعدا به فکر شکستنش بیفتید. مثل اینکه فرضا کسی که تازه گواهینامه گرفته قصد شرکت در مسابقات رالی رو داشته باشه؛ طبعا به در و دیوار میخوره. پس عجله نکنید راه درازی در پیش هست و در ذهنتون یک برنامه ریزی حدودا دوساله در نظر بگیرید. دو سال دیگه تا حدودی مسلط خواهید بود تا با هر ماشینی راندگی کنید. اوکی؟ شب خوش :-))
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/١٠
٠
٠
منوون..ممنوووووون..ممنوووووووووووووووووووووووون ^_________^ ..روزتون خوش :دی :)
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠١/٠٩
١
٠
سلااااام. به به! چشممون به داستان تو ام روشن شد بالاخره و انتظارها به پایان رسید :)) داستانت از نظر تخیل عالی بود و شخصیت سازی ها هم خیلی باورپذیر بودن. روایتش هم اگه خودتو در بین داستان و لابلای بعضی جمله ها که از فرم ادبیاتی خارج شدن و به فرم محاوره ای تبدیل شدن، گم نمی کردی تقریبا قابل قبول بود فوفانوی عزیز اما هنوزم اگه چندبار دیگه قبل ارسال، مرورش می کردی و یه جاهایی هم در نکات دستوری و علایم گرامری و هم در خود جملات داستان بیشتر تامل می کردی، حتما خیلی درخشانتر می شد. بااین حال واقعا دوست داشتنی بود. برات آرزوی موفقیت دارم عزیزم :)
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
سلااااااااااام ^____^ ..بسی ممنون اره درست میگی..این داستانه مال اوایل بهمنه فکر کنم..پس اگه بخوام الان بنویسم مقادیری بهتر میشه حتما..سعی میکنم بیشتر تلاش کنم..ممنووووووووون ..موفق باشی تو هم ^___^
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠١/٠٩
١
٠
ایراد و اشکالات دستوری رو که کنار بذاریم؛ ایده ی داستانتون خیلی خوب و متفاوت بود. مخصوصا اینکه به طور نمادین هم بیانش کرده بودید.با آرزوی موفقیت تون در مسابقه.
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
ممنووووووووووون ^___^
همتا
همتا
٩٤/٠١/٠٩
١
٠
خب حالا من بگم ! اصلن و ابدن اهل تمجید بی جا نیستم ولی حقیقتا شگفت زده شدم از یه بابت ! راستش من خودم واسه این مسابقه متنی نفرستادم چون هیچ سوژه ناب و خاصی به ذهنم نرسید ! ولی الان که این متن رو خوندم که در مورد تراش نوشتی واقعا یه دم شما گرم حسسسااااااابی بهت گفتم :)))) در مورد باقیشم که مستر شمشیری هستن دیگه ;) ولی آفرین خوشم اومد :)))
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
منم اگه قرار بود واسه مسابقه بنویسم احتمالا همینجور میشد..ولی از اونجا که این داستانو قبل اون نوشتم برا همین فکر کنم اینجور شد..چی گفتم :دی..متوجه شدی ؟ :دی
faranak_b
faranak_b
٩٤/٠١/٠٩
١
٠
به به چشممون روشن :) ایده ی خیلی قشنگی بود. آفرین. واقعا خوشم اومد. اشکالات نگارشی داشتی که خودت اعتراف کردی و کاری بهت ندارم. همین. امیدوارم که یکی از برنده ها باشی. تا حالا که جز 10 نفر اول ذهنم هستی! موفق باشی :)
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
ممنوووووووون ^___^ ..همین که خوب دیدیش خوبه :) ..تو هم موفق هستی بیشتر باشی ایشالا :)
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠١/٠٩
١
٠
منم نمادین بودنش رو دوس داشتم...اینکه سیاه گرم ترین رنگه.....تراش، آغاز تحول و....شیک نوشتین...قلمتون مستدآم (^_^)
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
خوشحالم که خوشتون اومد :) ..منتظر متن شمام هستم..قلم شمام مستدام :)
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠١/٠٩
٢
١
سلامممم، به به تا دیدم نوشته فوفانو دویدم(((: بفرما منتشر شد (((: به دلم نشست . امیدوارم موفق باشی و برنده (((: آرزومند شادی هایت...
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
سلاااااااااااااااااااااام ^______^ ..عزییییییزم ^___________^ ..همینطور تو..امیدوارم تو هم موفق و شاد باشی همیشه ^_______^
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
از پشت صحنه خبر رسید که جزو داستانا حساب نمیشه نوشته ام..هیچی دیگه..همین ..قلبم شکست :| :دی
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
یعنی چی ؟:|
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/١٠
٠
٠
یعنی جزو یادداشتا حساب شده نوشته ام -__-
Soraya_Sh
Soraya_Sh
٩٤/٠١/١١
١
٠
سوژه رو خیلیییییییییییییییییییییییییییی دوس داشتم :)
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/١١
٠
٠
چه خوب :)
صدیقه حسینی
صدیقه حسینی
٩٤/٠١/١٣
١
٠
سلام!بهار مبارک من تمام مطالب سایت رو می خونم و این متن رو هم خونده بودم منتها نشده بود چیزی درباره ش بنویسم تا امروز که کامنتتون رو دیدم... از زبان کار می گذرم چون یکی دوتا کامنت رو که خوندم دیدم دوستان اشاره کردن... نمی دونم چرا این مطلب رو به عنوان یادداشت فرستادین درحالی که کاملا داره یک داستانی رو تعریف می کنه هرچند که من معتقدم بیشتر شبیه به قصه ست تا داستان و چیزی که من رو به شخصه اذیت کرد تکرار این جمله در طول متن بود "تراش قصه ی ما" برای من مثل این می موند که یه بازیگر درست وسط بازی جدی ش برگرده به دوربین نگاه کنه و یه جمله ای بگه و بهت یادآوری کنه که داری فیلم میبینی و شما هم مدام به ما یادآوری می کنید که داریم قصه می خونیم ... که به نظرم این حس مخاطب رو می گیره! و مورد بعد اینکه این قصه انگار ادبیات شفاهی مکتوب شده ست یعنی انگار برای تعریف شدن نوشته شده نه برای خوندن چون این حالت و لحن در تمام جمله ها هست ... و اما می تونم بگم بهترین نگاه رو به تغییر داشتید و سوژه ی بسیار خووووبی هم انتخاب کردین و خوب هم بهش پرداختید هرچند من فکر می کنم بیشتر می تونستید از اون تراشیده شدن و کوچیک شدن استفاده کنید و حتی می تونستید مثلا فضا رو ببرید توی یه جعبه ی مداد رنگی که بعضی مدادها کوچیک شدن و بعضی ها همون طور قدبلند موندن مثلا نشون دادن مدادی که خیلی کم استفاده میشه و کم تر تراشیده میشه این می تونست نماد آدم هایی باشه که مدام تو زندگی با مشکل مواجه میشن و درد بیشتری می کشن و مثلا چون مفیدترن حالا نمی گم عینا همین، منظورم اینه میشد که غیر مستقیم و با نمادسازی و استعاره ها کار رو جلو برد و اینکه من متوجه ی دلیل این تغییر رنگ ها توی متن نشدم... و اینکه خیلی در مورد رنگ ها توضیح دادین قرمز بود به چشم میومد و چون تندی خاصی داشت و سیاه دیده نمیشه و همه فکر می کنن جزیی از سیاهیه و از این دست توضیحات که به نظرم اومدنش لزومی نداره حتی اون جمله ی هرجا قانونی دارد دیگر درست است؟!... هم واقعا به نظرم اضافه ست ... جزییات زیاده و منم خیلی حرف زدم شرمنده امیدوارم بیشتر از این ها از ذهن و قلم خلاق شما بخونیم ... شاد باشید :-)
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/١٤
٠
٠
میدونی؟ شاید اگه مینوشتم مثلا اول مغرور بوده به خاطر اینکه خیلی معروف و تو چشم بوده و هیچ مدادی رو تراش نمی کرده این جوری منظورم بهتر می رسید :-/ ..ولی خب چون تراش بنده خدام از همون اول خوب بود دیگه این به ذهنم نرسید
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/١٤
٠
٠
جوابت اشتباهی رفته پایین
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/١٤
٠
٠
سلام. خیلی خیلی ممنون. بهار شمام مبارک و امیدوارم سال خوبی داشته باشید ^____^ . راستش منم خیلی دوست داشتم تو داستانا شرکت داده شم ولی خب نمیدونم چرا جزو یادداشتا شده نوشتم. احتمالا به خاطر همینه که شبیه تعریف کردن یه مفهوم که تغییر باشه با نماده. حالا این قصه وار بودن و اینکه شبیه ادبیات شفاهی هستش به خاطر اینه که دلم میخواست خیر سرم ساختار شکنی کنم و مثل اقای حمید حاجی میرزایی که برای کودک و نوجوان مینویسن، بنویسم ولی گویا خیلی خوب این کارو انجام ندادم برای همین اینجوری شده. راجع به تغییر رنگ. من اینو قبل از مسابقه نوشتم و ایده اش برمی گرده به تراش قرمز خودم که سیاه شده بود و چرک گرفته بود. راستش دلم واسش سوخت که چرا حالا که سیاه شده باید بهش کم محلی شه. یعنی یه چیزی تو مایه های یادداشت شما که دوست نداشتید چیزا رو دور بندازید. یعنی تراش نمونه ی ادمایی شاید باشه که تغییر میکنن و این تغییرشون ضرری برای دیگران نداره ولی چون چیزیه که برا دیگران عجیبه طردش میکنن. برای همین شروع کردم به نوشتن این قصه که به تراش بیچاره ام بگم این تغییره رنگ تو برای من باارزشه و باعث کم شدن ارزشت پیش من نشده. مداد سفید هم شاید استعاره ای از خودمه. کسی چه میدونه؟ چون من بودم که بهش گفتم تو باارزشی هنوزم. از سفید استفاده کردم چون برعکس سیاهه و ما همیشه این دو رو متضاد هم میدونیم و سفید رو خوب و سیاه رو بد و من میخواستم نشون بدم اینطور نیست به همین خاطر از سفید استفاده کردم. راستش حق میدم که متوجه ی این منظورم نشده باشید چون اخه کی میاد دلش برا تراشی که سیاه شده بسوزه یا بگه مثلا چرا تراش سیاه نسیت به قرمز باید بهتر باشه تو این متن جز خود خیال پردازم ؟ :دی .خیلی ممنون که این همه وقت گذاشتی و نوشتی. واقعا خوشحال شدم و سعی میکنم بهتر شم ^__^
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/١٤
٠
٠
راستی دیروز دیدم مامانم تراشمو شسته و دوباره قرمزش کرده. انقدر ناراحت شدم وقتی دیدمش -____- . یعنی قشنگ تمام تخیلات منو زد داغون کرد با این کارش :دی
صدیقه حسینی
صدیقه حسینی
٩٤/٠١/١٤
١
٠
من توضیحاتت رو بیشتر از داستانت دوس داشتم چیز خوبی تو ذهنت بوده ولی اون چیزی که نوشتی اونی نبود که توی ذهنت بوده یعنی عملا خیلی جاها رو ما باید حدس می زدیم البته که من با درگیر کردن مخاطب موافقم تو باید نشونه بدی مخاطب نشونه ها رو دنبال کنی باید تو هر مسیری که داری میری پشت سرت گل بپاشی که ردت بمونه و ما ردت رو دنبال کنیم و بیایم یه جا اگه گل نریزی و مسیر رو عوض کنی ارتباط ما هم با مسیر قطع میشه ... بهرحال من فکرت رو دوس داشتم در دنیایی زندگی می کنیم که دیگه از چی نوشتن مهم نیست چه جوری نوشتن مهمه حالا که تو یه سوژه ی خوب داری اگه خوووبم بنویسیش دیگه عالی میشه بازم مرسی از توضیحاتت و بازم امیدوارم بیش از این ها از هم بخونیم مرسی
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/١٤
٠
٠
اهوم. متوجه شدم. راستش هنوز جای کار زیاد دارم. ولی اگه اولین بار که همین ایده رو نوشتم میدیدی چی میگفتی؟ 3 الی 4 خط بیشتر نبود. ایشالا دفعه بعد همینو بازنویسی میکنم و امیدوارم اون موقع اگه جایی دیدیش ازش راضی باشی ^__^ . منم امیدوارم :)
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٤/٠١/١٤
٢
٠
الان اول شدی تو؟ من نفهمیدم چی شد :دی واب اون مسابقه اومد؟ کاچی ام
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/١٤
٠
٠
اول چی چی؟ واس چی شایعه می پراکنی اخه دختر؟ :دی . هنوز جوابش نیومده :)
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/١٤
٠
٠
یه متنی به عنوان انشا راجع به تقییر از اسنو کویین اومد. خودتی فک کنم اون؟اره؟ جزو 90 تای برتر شدی. حالا نهایی رو دیگه خدا میدونه قبول شی یا نه
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٤/٠١/١٤
٠
٠
اره کجاست بابا؟ من گم میشم اینجا که :( یکی هم نیست راهنمایی کنه!میشه بگی دقیق باید کجا برم مطالب خود و بقیه رو بخونم؟ سادتره بگم میشه لینک بدی؟:))))
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/١٤
٠
٠
http://jeem.ir/pagetwo.php?type=10&print=3&id=19397 این لینک متن خودته. باقی هم رو ص اصلی بری رو جدید ترین ها رو پوشه ابیه پایینش که بزنی همشونو میاره. سر تیتیرش زده برا مسابقه ان. می تونی ص به ص بری جلو و بخونیشون
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٤/٠١/١٥
١
٠
خوب بود ولی خیلی واو نبود! شاید از زبان خود تراشه نقل میشد تاثیرگذارتر بود! ولی خیلی متفاوت بود دیدت!عافریم : )
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/١٥
٠
٠
اهوم. در تلاشم برای این که چیزی بنویسم که واو باشم :دی . مرسی خانوم معلم :دی
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٤/٠١/١٥
٠
٠
ببخشید بازم سوال میپرسم داستانی که دارمو کدوم قسمت باید بزارم؟پنجره یا جاهای دیگه؟
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/١٥
٠
٠
راحت باش. هر وقت سوالی داشتی بگو .خودمم اول غریب بودم. درکت میکنم :) راجع به اونم والا نمیدونم. تو همون پنجره بذار اگه لازم باشه عوض میکنن جاشو خودشون. راستی با گزینه ی اخر هم میتونی اگه کاری داشتی پیام بدی به مدیریت
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٤/٠١/١٥
١
٠
مرسی خانومی :">
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/١٥
٠
٠
(: ^____^ :)
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠١/١٩
٢
٠
سعیتون در "جدید نگریستن" خیلی قابل ستایشه. این، تنها حرفیه که بین کامنتای دوستان، شاید باقی مونده باشه. مرسی واسه این مطلبتون. + :))
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
(: ^___^ :)
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠١/٢٧
١
٠
خلاقیتت در انتخاب سوژه و شخصیت هات خیلی خوب بود.هر داستانکی معیارهایی داره برای خوب بودن که خلاقیت هم یکی از اونهاست.ولی خب مثلا شروع داستانت در مقایسه با میانه و پایانش خیلی زولانیه.یعنی 4خط اول رو میشد خیلی خلاصه تر بگی.همونطور که بعضی ووستان هم گفتن استفاده ات از محاوره خوب ننشسته و گاهی درست نبوده.پایان داستانت خوب بود اما میشد با جملات دیگه ای طوری بیان کنی که از حالت پیام دادن خارج بشه.خواننده ها از داستانی که غیر مستقیم پیام بده بیشتر تاثیر میگیرن.هرچند داستانک تو هم مستقیم نیست ولی میشد با یه بازنویسی خیلی از ایرادهای حزیی اش رو اصلاح کرد.موفق باشی دوست خوبم.حتما روی ایده ها و شخصیت های خاص این مدلی کار کن باز هم...
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
ممنوووووووون خیلی ^___^ انرژی دادی بهم. حتما ادامه میدم ^___^
A_paridokht
A_paridokht
٩٤/٠٢/٢١
١
٠
این :دی چیه که همش تکرار میکنین.متن جالبیم بود.مرسییییییییی.فقط تکلیف من و با این :دی مشخص کنین.بازم مرسی
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠٢/٢٤
٠
٠
http://jeem.ir/pagetwo.php?print=3&type=10&id=19180 جوابم به اقای میرزا تو این تاپیکو بخون :) مرسی که خوندی :)
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/١٩
٠
٠
خانم فوفانو یادش بخیر! من اون سوالو برای این پرسیدم که شما هم :دی گذاشته بودین و هم :) یغنی: ":دی :)"
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/١٨
١
٠
شما شروع رو ببینید. "قبل تر ها ، آن قدیم ها که بهش گذشته یا نوستالژی یا خاطره هم می گویند" این شروع یک تحلیله؛ این روایت مال داستان نیست. روایت داستان اینه که بعدش نوشتین: "رنگش قرمز بود" یعنی اگر می خواستین داستان بنویسین، با این عبارت شروع می کردین.// عبارتهایی رو شما استفاده کردین که داستانی نیستند و اصلا راوی نمیگه؛ مثل: "راحت تر بگویم" "تراش قصۀ ما" "هر جا قانونی دارد دیگر، درست است؟" "ولی خب چون داخل دهان او" "ولی این پایان ماجرا نبود" "خلاصه خواستم بهت بگویم" و... // اینها داستان تعریف نمی کنند. راوی در حال گزارش از مشاهداتش هست و یادداشت یعنی این. من وقتی مثلا داستان خانم رهبر رو می خونم، شروع می کنم در مورد نوشته های ایشون تحلیل نوشتن، که این قسمت ایشون چی نوشت و برای چی نوشت و میشه یادداشت من و تحلیل من در مورد اتفاقی که خانم رهبر تعریف کردن/ همینجام شما مشاهداتتون رو مثل "یکی بود، یکی نبود" شروع کردین و حتی بررسی هم داشتین؛ مثل: "به این خاطر که وقتی کوتاه و کوتاه تر و آخر سر هم تمام شدی حس خوبی از تو به جا مانده باشد" به هر حال پیشنهاد می کنم که تک تک نوشته های سایت یا اونهایی که برگزیده هستند و حتی خارج از سایت رو مطالعه کنین و در موردشون زیاد فکر کنین. امیدوارم که تونسته باشم ذره ای کمکتون کنم :)
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/١٢/١٨
٠
٠
خیلی ممنون :) روایته رو فهمیدم ولی تو تحلیل ماجرا هنوز مشکل دارم! چون من معمولا تحلیل دارم تو داستانام بعد موندم وقتی از زبون اول شخص باشه داستان حساب میشه یا یادداشت! اره کمک کرد :) الان حداقل جریان روایت رو فهمیدم ولی برا تحلیل باید برم مطالعه کنم. ممنونم :)
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/١٨
١
٠
حالا شما زیاد روی تحلیل پافشاری نکنید. اینکه صحبت از تحلیل به میون اومد، منظور من بیشتر این بود که فرق بین داستان و یادداشت رو بفهمید. عرض کردم داستان، بیان و تعریف یک قصه است و یادداشت مثلا تحلیل و بررسی اون قصه؛ توجه کنید، مثلا! یعنی یک مثال بود. در داستان هم ممکنه تحلیل باشه، مثل موقعی که راویِ اول شخص، به بیان رویداد اتفاق افتاده و پیش رو و ایضا حس و حال خودش در اون موقعیت می پردازه. یا راوی سوم شخص، درکش رو از بالا، در مورد اتفاق بیان می کنه. مهم در تشخیص داستان، همون عناصر تشکل دهندش هستند. تشخیص داستان از نوع روایت هست، از گره های ماجرا، از شخصیت مثبت و منفی و از اتفاق رخ داده، که اینها دارای موضوع واحدی هستند؛ یعنی وحدت موضوع در همشون به چشم میاد. اما یادداشت این عناصر رو در بر نداره؛ یعنی نویسندۀ یادداشت ممکنه توضیحات زیادی رو حول یک محور و موضوع بده. مثلا نوشتۀ "من و فرزندم" رو در صفحۀ اول جیم ببینید. موضوعش "داشتن فرزند" اما همین موضوع رو در موقعیت های مختلف توضیح دادند. به قید "توضیح" توجه کنید. یادداشت یک متن توضیحیه؛ داستان یک متن روایتگری و دارای قصه و رویداد.
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/١٢/١٩
٠
٠
فک میکنم الان دیگه متوجه شدم :)) ببخشید انقد اذیتتون کردم امروز بابت توضیح این موضوع بهم :)) بی نهایت ممنون :)
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/١٩
١
٠
من اذیت نشدم، امیدوارم کمک کرده باشم :)
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/١٢/١٩
٠
٠
امیدوار ینی هنوز شک دارید کمک کرده باشید؟ :)) خداییش این دفعه دیگه جدی کمکم کردین و فهمیدم جریان چیه :) الان فهمیدم چرا بهتون میگن استاد :)) از امروز هر متنی رو خوندم رو یادداشت یا داستان بودنش فک میکنم تا اویزه گوشم شه کامل و دیگه سر سوزنی هم اشتباه نکنم :)) واقعا کمک بزرگی کردین :)
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/١٩
١
٠
:)) آرزوی من برای شما موفقیته بانوی دریا. ان شاءالله موفق باشین!
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/١٢/١٩
٠
٠
مرسی از ارزوی خوبتون :) منم همین ارزو رو برا شما در تمام ابعاد زندگی دارم :) راجع ب کامنتی ک بالا دادینم بله یادش بخیر :))
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١٢/١٨
١
٠
توی مداد رنگی ها بعضی از مدادها مثل مداد سفید کمترین استفاده رو دارن! شما اگر این نوشته رو از دید مداد سفید مینوشتید و روایتتون از زبون مداد سفید بود که بعد از همه قراره حتی تموم هم نشه! به نظر من خیلی بهتر میشد.
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/١٢/١٩
٠
٠
اینی ک میگید هم ایده ی جالبیه و جالب تر این ک خانوم حسینی هم بالا پیشنهاد دادن اینو یه چیزی مشابهش ینی دقیقا نگفتن مداد سفید :) ولی خب جریان الهام شدن این ایده بهم چیزی بود ک نمیشد اون موقع همچین فکری کرد :دی کما اینکه اگر اینی ک میگید مینوشتم زیاد ب موضوع مسابقه ک تغییره نمیخورد ب نظرم... میخورد؟ مگراینکه مثلا ازین ک تغییر نمیکنه گله کنه یه همچین چیزی :دی ولی وافعا ایده ی جالبیه شاید نوشتم بعدها یه چیزی با این ایده :)
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١٢/١٩
١
٠
عه؟ گفته بودن بالا! به تعداد کثرت نظرات من نظرات رو نخونده بودم. ان شاءالله که روزی داستان نویس موفقی میشید.
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/١٢/١٩
٠
٠
میدونم ایده ی خودتون بود و نظرا رو نخونده بودید، فقط تشابهشون برام جالب بود برا همین گفتم :) همچنین :) هم داستان هم هرچی ک دوس دارید...
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨