موش دستی به سبیلش کشید / داستان کوتاه
برگزیده‌ مرحله اول مسابقه نقطه سر خط

موش دستی به سبیلش کشید / داستان کوتاه

نویسنده : سایت جیم

نعیمه نبی زاده

موش دستی به سبیلش کشید و گفت: تو جانورشناس نمیشی!

دانشجوها دور میز حلقه زده بودند و به حرکات موش هایی که درون محفظه ی شیشه ای زندانی شده بودند، نگاه می‌کردند. یکی از موش ها دستانش را به شیشه تکیه داده بود و بو می کشید و دیگری، دمش را دور در ِ محفظه ، حلقه زده بود و خود را تاب می داد!

استاد نزدیک محفظه شد؛ به موش ها نگاهی کرد و گفت: این جلسه بهتون یاد میدم چطوری یه موش زنده رو بردارین.

همه از این جمله ی استاد غافلگیر شدند. پسرها که وانمود می کردند، هیچ ترسی از موش های زنده ندارند؛ با حالت مسخره ای به دخترها خندیدند . آرزو که از تعجب چشمانش گرد شده بود با صدای بلند پرسید: استاد مااااا؟ 

استاد ماسکش را به صورتش زد و با اشاره ی سرش تایید کرد سپس در محفظه را برداشت. همه یک قدم عقب تر رفتند . استاد خندید و گفت: بچه ها یادتون باشه موش ها جزو پرندگان نیستند ، نترسین و بیاین جلوتر!

دانشجوها مثل موش ها به ورجه ورجه کردن افتاده بودند. هر کدام سعی می کرد جایش را با بغل دستی اش عوض کند تا آخرین نفری باشد که با موش غول پیکر که به بزرگی کف ِ دست یک مرد تنومند بود، رو به رو شود.

استاد، انگشت هایش را دور گردن موش انداخت و بلندش کرد : آهان، اینطوری . باید خیلی محکم نگهش دارید. بعد دم موش رو با انگشت کوچکتان بخوابانید کف ِ دستتان.

موش عین میخ ایستاده بود و مظلومانه به آن ها نگاه می کرد و هر از گاهی ناله ی خفیفی از او بلند می شد.

استاد موش را به داخل محفظه برگرداند و گفت: حالا نوبت شماست.

آرزو بیش از همه استرس داشت. پرش گونه ها و بالای پلک اش شروع شده بود.

نوبت آرزو رسید. با قدم هایی آهسته به سمت استاد رفت. با ترس دستش را درون محفظه برد. موش ها فرار می کردند. دستش را بیرون کشید و ملتمسانه به استاد نگاه کرد. استاد بی توجه به استرس آرزو فریاد زد: زود باش!

آرزو دوباره دستش را داخل محفظه برد. هر یک از دوستانش ترفندی به او یاد می دادند تا بر ترسش غلبه کند. جمله های آن ها مثل پتکی بر سر او فرود می آمد و عصبی ترش می کرد. دستش به پوست یکی از موش ها خورد و چندشش شد. انگشت هایش را دور گردن موش قفل کرد. ضربان تند قلب ِ موش را حس می کرد. موش بین زمین و هوا معلق مانده بود و تقلا می کرد تا از دست او رها یابد. استاد گفت: خوبه. حالا دمش رو بگیر .

موش با زیرکی دم اش را دور انگشت آرزو حلقه زد. آرزو جیغی کشید و موش را رها کرد .

موش از لا به لای پاهای آن ها راه فراری برای خود جست وجو می کرد . دانشجوها از ترس روی صندلی ها ایستاده بودند و جیغ می زدند.

همه چیز دور سر آرزو چرخید و به زمین افتاد!

**

هنگامی که به هوش آمد، بیتا را بالای سرش دید. با صدایی گرفته پرسید: بیتا ؟ موش رو تونستند بگیرن؟ 

بیتا خندید: تو دانشکده جنجالی به پا کردی! 

با شنیدن صدای ویبره ی گوشی اش ، جمله اش را نا تمام گذاشت . به صفحه ی گوشی اش زل زد :اه ، اینا هم با این اس ام های تبلیغیشون ! نوشته دانشگاه آزاد مراغه بدون کنکور برای رشته های هنر دانشجو می پذیرد! مسخره ها!

نور خورشید روی ِ صورت آرزو می تابید. دستش را روی چشم هایش گذاشت و به فکر فرو رفت.

===========

ادمین نوشت1: چون رعایت اصول ویراستاری و املایی هم بخشی از امتیاز مسابقه است،  تمامی مطالب مربوط به «نقطه سر خط» بدون ویراستاری و تغییر منتشر می‌شود.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
خیلی خیلی موضوع خاص و خوبی رو انتخاب کردید، اما آخرش چی شد؟ در دنیای حقیقی شاید یک اتفاق خیلی جذاب و خنده دار بنظر برسه اما در دنیای ادبیات و داستانی نمیتونیم عینا نقل قول کنیم که! طبعا باید پرداختی داشته باشه، شروع و میانه و پایان استانداردی داشته باشه... ضمنا در فاصله گذاری ها هم دقت کافی نداشتید خواهرم، پایان داستان هم (علیرغم اون شروع و میانه قدرتمند) رها شده بود به امان خدا... منتظر محصولات بعدی ذهن و قلم خلاق و توانای شما هستم... بعد از روزهای مسابقه حتما برای ما و این سایت داستانهاتون رو بفرستید... مشتاقم... :-))
Mahboubeh-A
Mahboubeh-A
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
:)) یاد دوران دانشجویی خواهرم افتادم !! اونم رشتش زیست بود و قرار بود سر یکی از کلاسهای آزمایشگاهیشون یه قورباغه رو بگیرن، که مسبب همچین دردسرایی میشه ! :)) ولی خداییش دیگه بیهوش نشد ! اما درمورد شروع داستان ! به نظرم هیچ لزومی نداشت از زبان موش صحبت بشه، اونم وقتی که این صحبت فقط قراره محدود به همین یه خط و یه جمله باشه. شروع یه داستان همیشه تو شکل گیری ذهنیت مخاطب خیلی تاثیر داره ولی فضای این یه خط با بقیه داستان خیلی متفاوت بود. ولی پایانش خیلی خوب بود. اینکه مستقیما حرفی از تغییر و عوض شدن نمیزنه ولی این مفهوم و (با بیان یه شرایطی که حالا (درست یا اشتباه) واقعا تو زندگی آدم تاثیر میزاره ) به خوبی به مخاطب میرسونه .
faranak_b
faranak_b
٩٤/٠١/٠٩
١
٠
چرا من اینا رو میخونم نمیفهمم تغییر در چی داشتن؟؟!!! روایت جالبی بود. کشش خوب بود ولی منتظر یه پایان جذاب بودم که متاسفانه نرسید! و فکر میکنم ورجه وورجه درست باشه. توی این عبارات دوتایی، نمیشه دوتاش عین هم باشن! موفق باشید :)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
من هم همچنین! اینطور که بعضی دوستان شرکت کننده نوشتند، میشه همه ی داستانهای دنیا رو به تغییر ربط داد!!! خب بالاخره توی هر داستانی یه تغییری برای قهرمان داستان رخ میده! ولی این داستان خوب بود به نظرم. راجع به تغییر رشته ی (و به پیروش تغییر سرنوشت) اجباریِ یک دانشجو بوده. که البته برای تاثیرگذاریِ بیشترش نیاز به پرداخت بیشتری داره، که محدودیت کلمات این اجازه رو نمی ده.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
محدودیت کلمات فقط و فقط توجیهه و قابل قبول نیست. جدول و آیتم های ده گانه ی قضاوت و داوری جشنواره های داستان کوتاه هیچ جای اغماضی رو برای محدودیت کلمات نذاشتند. هر چه فرمتِ حجمی کوچکتر میشه طبعا کارِ نویسنده سخت تر میشه... مثل مینی مالیستها یا شاعران هایکو.
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
منظور من، محدود بودن کلمات و معترض بودن به این امر، نبود! منظورم این بود که این داستان به پرداخت بیشتری احتیاج داشته. شاید با تغییر طرز روایت ، می شد همین داستان رو با پرداخت بیشتردر 600 کلمه جا کرد. *** و اما از نقطه نظر شخصی (راجع به همه ی مسابقات): درسته که میشه با 600 کلمه، داستان نوشت؛ ولی "هر" داستانی رو نمیشه نوشت! این محدود کردن کلمات، شاید خیلی از ایده های خوب رو، از دور مسابقات حذف کنه! به نظرم همون دسته بندی های داستان کوتاه، داستان بلند، رمان کوتاه و رمان بلند به تنهایی کافیه!
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
حالا با شما موافقم آقای علوی.. فقط یک نکته ای هست... ترجیحا باید ساختارِ داستان کوتاه رو "تک پیرنگ" انتخاب کنیم تا مجبور نشیم بطور عرضی بازش کنیم. یک "طولِ سرراست" رو پیش بگیریم و بریم جلو. معمولا زمانی می تونیم با خاطر جمعی سراغ خرده پیرنگها و قصه های موازی بریم که محدودیتِ حجمی نداشته باشیم.... مثل رمان ها یا داستان بلند. به این دلیل من با قاطعیت گفتم محدودیت کلمات موجه نیست. چون فراخوان مسابقه رو مطالعه کردیم، داستان نوشتیم و ارسال کردیم... خلاص!
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
سلام:ایزد رحمان نگهدارتان باد.پیروز باشید.عیدبرشما همایون وفرخنده باد.
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
احتمالا منظور نهایی شما این بوده که آرزو با همون اس تبلیغاتی، تصمیم به تغییر رشته در فکرش قوت می گیره! اما علیرغم موضوع و پردازش و دیالوگهای قوی و خوب، پایان داستان توی ذوق میزنه! خصوصا جمله آخر که نوشتید به فکر فرورفت، زیادی جیغ و عریان شده و پایان داستان رو دفرمه کرده به نظر من!//موفق باشید.
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
بله اینم یه جورشه....کاش از این اس ام اسا بر منم میومد...شیک نوشتن...قلمشون مستدآم (^_^)
Narjes_sf
Narjes_sf
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
موضوع کلیش جالب بود!موفق باشید :)
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤