ما چند نفر بودیم / داستان کوتاه
برگزیده‌ مرحله اول مسابقه نقطه سر خط

ما چند نفر بودیم / داستان کوتاه

نویسنده : b_shooshtari

داشت به سمتم می‌آمد. نگاهش تیز و مستقیم بود. چشمانش مانند چشم‌های گرگی زخمی برق‌می‌زد. پیشانی‌اش از عرق خیس‌شده‌بود. نزدیک‌تر می‌آمد و من خودم را برای هر اتفاقی آماده‌می‌کردم. نزدیک‌تر می‌آمد و من می‌دانستم حق دارد هرکاری که بخواهد با من بکند. حق دارد روی صورتم آبِ دهان بیاندازد. حق دارد کشیده‌ای آبدار نثارم‌کند. حق دارد با مشت گونه‌ام را نشانه‌بگیرد. من مقصر بودم و خودم را برای تاوان‌دادن آماده‌کرده‌بودم. دستش را آرام از جیب کاپشنش بیرون‌آورد. چشمم به چیزی که توی دستش بود و باعث انعکاس نور آفتاب می‌شد افتاد. حالا نفسم تندتر می‌زد. بدنم کم‌کم داشت از ترس تکان‌می‌خورد. قلبم آنقدر محکم به سینه‌ام کوبیده می‌شد که انگار طبل بزرگی دارد چهارستون بدنم را می‌لرزاند. او جلومی‌آمد و با هر گامش صدای پای لشکری که دارد توی میدان صبحگاهی رژه می‌رود به گوشم می‌رسید. قلبم طبل بزرگی شده بود زیر پای چپ لشکریانش. 

***

سال چهارم دانشگاه بود. دیگر از آن شور و شوق سال‌های اول خبری نبود. بچه‌ها خواسته و ناخواسته هرکدام به سمتی رفته‌بودند. علی برای یک گروه موسیقی نوازندگی می‌کرد و کمتر به دانشکده می‌آمد. سعید درس را ول کرده‌بود و توی کتاب‌فروشیِ نه چندان معروفی کارمی‌کرد. کتایون به خاطر فعالیت‌های سیاسی‌اش از دانشگاه اخراج‌شده‌بود. ندا، داوود، سپهر هرکدام به سمتی رفته‌بودند و خیلی سخت می‌شد پیدایشان کرد، چه برسد به اینکه بخواهیم مثل قدیم‌ترها دور هم جمع‌شویم. 

سال چهارم دانشگاه بود و سیامک تازه از جلفا برگشته بود تهران. سیا تنها پسرِ خانواده‌ای شش‌نفره بود و شاگرد زرنگ‌مان محسوب می‌شد. با اینکه در دو المپیاد مدال گرفته‌بود، باز هم با ما که دانشجوهای درس نخوانی بودیم می‌گشت. اواخر سال دوم بود که پدرش فوت‌کرد و او مجبورشد برای رسیدگی به مادر و خواهرانش دو ترم را مرخصی بگیرد و به جلفا برود. سال چهارم وقتی از جلفا برگشت، نرگس ازدواج‌کرده‌بود. سیا عاشق نرگس بود و این را فقط خودش می‌دانست و من. درست همان روزهایی که داشت برای جلورفتن و صحبت‌کردن با نرگس برنامه‌ریزی می‌کرد خبر را آوردند. توی اتاق نشسته‌بودیم و داشتیم روی کاغذ تمام حالات ممکن را برای برخوردش با نرگس طرح‌ریزی می‌کردیم که نگهبانِ خوابگاه در اتاق را زد و واردشد. بدون اینکه به چشمان سیا نگاه‌کند گفت: «تلفن داری». سیا برای پاسخ‌دادن به تلفن رفت و دقایقی بعد مانند سربازی که زیر شکنجه‌های سختِ دشمن زنده‌مانده‌باشد، لنگ لنگان بازگشت. بدون اینکه کلمه‌ای حرف‌بزند ساکش را بست و رفت.

***

تا به حال کسی به من ابراز علاقه نکرده‌بود. درست همانجایی که انتظارش را نداشتم اتفاق‌اتفاد. شب شده بود و بعد بازدید از نمایشگاه از بچه‌ها خداحافظی کرده‌بودیم و به خاطرِ هم‌مسیر بودن، دوتایی با هم توی پارک راه‌می‌رفتیم. من داشتم از درخت‌ها و فواره‌های پارک و سردی هوا حرف می‌زدم که بحث را عوض‌کرد و شروع‌کرد از عشق گفتن. او حرف‌می‌زد و مردمک‌هایش از اضطراب مثل گوی چوگان این‌طرف و آنطرف پرتاب می‌شدند. حرف می‌زد و توی صحبت‌هایش مِن‌مِن می‌کرد. ناگهان سرجایش ایستاد. من یک قدم دیرتر از او ایستادم. برگشتم و نگاهش کردم. توی چشمانم خیره‌شد و گفت: «دوستت دارم». حرفش را که زد درخت‌های توی پارک یکی یکی روی زمین افتادند، فواره‌ها از حرکت ایستادند، شهر از آدم‌ها خالی‌شد. حرفش را که زد ماه بالای سرمان بود و آسمان رو به قرمزی می‌رفت. حالا دختری با چشمان خیس روبرویم ایستاده‌بود، آسفالت را نگاه‌می‌کرد.

***

او نزدیک‌تر می‌آمد و من دیگر نمی‌توانستم به چشم‌های خون‌شده‌اش نگاه کنم. چشمانم دیگر یاری نمی‌کردند. مدت‌ها بود که می‌دانستم این اتفاق خواهدافتاد. حالا زمانش رسیده‌بود. باید به او حق می‌دادم. با نگاهی که هزاربار پریشان‌تر از روزی بود که خبر مرگ پدرش را دادند نگاهم‌کرد. چاقو را زیر گلویم گذاشت و درحالیکه به سختی نفس می‌کشید گفت:«نرگس سهم من بود».

===========

ادمین نوشت1: چون رعایت اصول ویراستاری و املایی هم بخشی از امتیاز مسابقه است، تمامی مطالب مربوط به «نقطه سر خط» بدون ویراستاری و تغییر منتشر می‌شود.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٠٩
١
٠
عجب تصویرسازی محشری داشتید و یک نقطه عطف محشر هم بعد از "دوستت دارم" بوجود آورده بودید که کاملا بی نقص بود.// اما یک نکته که لازمه در مورد این داستانک قشنگ بگم اینه که کمی گنگ بنظر میرسه؛ پاراگراف آخر که طبعا باید ضربه نهایی وارد بشه (و شده)، به اندازه کافی پرداخت نشده. فکر میکنم جا داشت که کمی از حجم پاراگراف(قطعه) دوم کم میکردید و یکسری کاراکترهای اضافه ی غیر ضروری رو حذف میکردید که کمی فضای شخصیت ها رو خلوت کرده باشید و به جاش، یه حلقه اتصال خوب بین پاراگراف پایانی و قبلش برقرار میکردید... قلم شما به وضوح تواناست، اصول رو مسلط هستید، اشکال فاصله گذاری و ویراستاری هم ندیدم(به جز فقط یک اشکال تایپی ریز) و بهمین دلیل چنانچه فقط یکبار دیگه بازنویسی میکردید و هوای بخش"پایانی" و "گره گشایی" رو بیشتر میداشتید؛ تبدیل میشد به یک داستانک محشر! هر چند الان هم از لحاظ فضاسازی و چینش بصری مشکلی نداره. براتون بهترین ها رو آرزو میکنم و امیدوارم در مراحل بالاتر ببینم این داستانک قشنگ رو :-))
b_shooshtari
b_shooshtari
٩٤/٠١/٠٩
١
٠
متشکرم از نظرتون./// من هم با شما موافقم ولی خب نوشتن داستان کوتاه با 600 کلمه که بشه به تمام وجوه داستان اشاره کرد واقعن سخته! /// قصدم از اضافه کردن شخصیت ها معنا دادن به تغییر بود و اگه اونها حذف میشدن عملن تغییری که توی روابط دوستی که توی این گروه به طور عام، و سیا و «من» به طور خاص مدنظرم بود از بین میرفت. /// دقت نظرتون ستودنیه:)
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
از معدود داستان هایی بود که از خوندنش کیف کردم خیلی پرداخت قوی و هنرمندانه ای داشتین و من هم با سخت آقای شمشیری موافقم موفق باشید
b_shooshtari
b_shooshtari
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
متشکرم. لطفا کامنت بالا رو هم مطالعه کنید.
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
چقدر روون و خوب نوشته بودید ، جز بهترین داستانایی که تو مسابقه بوده واقعا لذت بردم :) موفق باشید
b_shooshtari
b_shooshtari
٩٤/٠١/٠٩
١
٠
ممنون. شما هم موفق باشید
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
سلام:خیلی جالب بود. امیدکه در سایۀ خداوند حکیم موفق باشید و سلامت.
b_shooshtari
b_shooshtari
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
متشکرم. شما هم همینطور جناب حسنی
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠١/١٠
٠
٠
سلام زنده باشید
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
رمان "طبل بزرگ زیر پای چپ" اثر زیبای عباس معروفی که بعدها به علت سوءاستفاده از نام کتاب در یک فیلم و بدون اجازه ایشون، به "ذوب شده" تغییر نام پیدا کرد!! کاش از چنین اثری اون هم به ویژه از عنوان یک کتاب از یک نویسنده معروف، اینطور واضح و درشت استفاده شخصی نمی کردید در متنتون! منظورم اینه که اینطور کاربرد که اشاره مستقیم به یه کتاب داره هوشمندانه نیست و به استقلال متن شما لطمه زیادی می زنه!! و علاوه بر این، دلیل این استفاده جیغ و پررنگ چی بوده؟! به نظر نمیاد نویسنده از نوشتن این جمله گرته برداری شده، هدف خاصی داشته!! شیوه روایت متن شیوه خوبی بود و روان هم نوشته شده بود و فقط یه اشتباه کوچک تایپی (اتفاق افتاد) رو به (اتفاق‌اتفاد) تبدیل کرده بود که خب کاش قبل ارسال رفع شده بود. // آرزوی موفقیت دارم برای شما
b_shooshtari
b_shooshtari
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
عبارت «طبل بزرگ زیر پای چپ» یک اصطلاح نظامیه که هرکسی که کمترین دانش نظامی داشته باشه از اون آگاهه! فقط کافیه که سربازی رفته باشید تا صدها بار عین این عبارت رو بشنوید! و یا در مورد اصطلاحات مربوط به رژه رفتن و سان دیدن آگاه باشید. کاربردش هم برای هماهنگیه بیشتر بین افرادی هست که در حال رژه رفتن اند. به این شکل که زمانی که ضربه ی محکم طبل زده میشه باید تمامی سربازان و رژه روندگان پای چپشون رو روی زمین بکوبند. حالا شما قلبی رو در نظر بگیرید که داره با ضرباتش نقش طبل رو برای رژه ی کسی که داره نزدیک میشه ایفا میکنه! دلیل استفاده ی پررنگ از این اصطلاح تقریبا همینهایی بود که گفتم. /// نه تنها جناب عباس معروفی، که ده ها نویسنده و شاعر و فیلمساز دیگه هم تا به حال از این عبارت (که حالا بیشتر شبیه ضرب المثل شده) استفاده کرده اند. و بیشتر از اینکه متعلق به کسی باشه، به یک فرهنگ تعلق داره./// ممنون از دقت نظرتون و تشکر فراوان از تمجیدتون:)
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
منم امیدوارم استفاده از اون اصطلاح به همین دلیل باشه که شما فرمودید! بازم ممنون.
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
داستان خوبی بودش......من فقط آخرش یه کم قاطی کردم کی، کی بود....شیک نوشتین...قلمتآن مستدآم (^_^)
b_shooshtari
b_shooshtari
٩٤/٠١/٢٤
١
٠
حتمن کاستی از قلم بنده بوده. لطفا مجددا بخوانید شاید بهتر متوجه شوید. ممنون
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠١/١٢
٠
٠
خيلي اين داستان هايي كه با چند زاويه ديد بيان ميشن رو دوست دارم:) مخصوصا اگه درست نوشته شده باشن، مثله ايني كه شما نوشتيد، مرسي:)
b_shooshtari
b_shooshtari
٩٤/٠١/٢٤
١
٠
متشکرم از حضور گرمتون. خواندن نظر شما بسیار خوشحالم کرد
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٤/٠١/٢٤
١
٠
این عالی ترین بود!!!
b_shooshtari
b_shooshtari
٩٤/٠١/٢٤
٠
٠
متشکرم. تبریک میگم بهتون برای برنده شدن:)
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٤/٠١/٢٤
٠
٠
مرسی منم به شما تبریک میگم ولی من داور بودم داستن شما اول میشد! البته همه ی آثارو نخوندم ولی این خیلی خوب بود!
mohammad shooshtari
mohammad shooshtari
٩٤/٠١/٢٨
٠
٠
به خاطر ابراز نظرتان بسیار سپاسگزاریم ,,,,,,, خيلی جالب بود ,,, وبار دوم که خواندم ,,, بسيار جالبتر ,,,, من داستان های اينچنينی را بيشتر می پسندم ,,, داستان هايی که بايد دقت کنی هيچ چيزش از دست نرود ,,,,, داستان را که خواندی,,,,,, گويا رازی نهفته را کشف کرده ای ,,,, ووقتی دوباره بر می گردی و از اول ميخوانی ,,, تازه متوجه نوشتار زيبای آن ميشوی ,,, واين دو قسمت فوق العاده بود ,,,,, صدای تپش قلبی که به زيبايی تشبيه شده بود به صدای طبل ,,,, (طبل بزرگ هنگام رژه نظامی ,,,,,,) و در جايی که نوشته ايد ,,,, حرفش را که زد درخت های توی پارک يکی يکی روی زمين افتادند , فواره ها از حرکت ايستادند , شهر از آدمها خالی شد , حرفش را که زد ماه بالای سرمان بود وآسمان رو به قرمزی می رفت حالا دختری با چشمان خيس روبرويم ايستاده بود , زمين را نگاه می کرد ,,,,,, بدون هيچ توضيحی ,,,, يک بداهه ,,,, يک خلاقيت ,,, يک احساس بکر ,,,, يک تصوير سازی ويران کننده ,,,, ( موفق وسرفراز باشيد )
پوریا میبادی
پوریا میبادی
٩٤/٠١/٣٠
٠
٠
عالی بود. بعد از دوستت دارم محشر بود. به نظر من اگه آخر داستان معلوم میشد که چاقو در نیاورد از جیبش ( مثلا فندک دراورده ) بهتر بود. چون اولش حدس میزنه خواننده که چاقو در اورده احتمالا. اینجوری من رو بیشتر مجذوب میکرد. شخصیت سیا رو هم بزرگ تر می کرد این کار. واقعا لذت بردم.
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/١٢/٠٣
٠
٠
ووووای چقدر خوووب بود " حق این داستان بود که همراه داستان جناب میرزا اول اعلامش میکردن " بسیار عالی بود.
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣