تو نبودی، باران بود

تو نبودی، باران بود

نویسنده : b_shooshtari

گمش کرده ‌بودم. داشتم دنبالش می‌گشتم. می‌دانستم معمولا کدام خیابان را برای پیاده‌روی انتخاب می‌کند. باران می‌آمد. چتر را روی سرم بازکرده بودم. راه می‌رفتم و زن‌ها را نگاه می‌کردم. رد چشم‌هایش توی ذهنم بود. می‌دانستم که موقع راه رفتن جلوی پایش را نگاه می‌کند . می‌دانستم که موقع راه رفتن سرش پایین است. پس برای دیدن کسانی که سرشان پایین بود و چهره‌شان مشخص نبود بیشتر کنجکاوی می‌کردم. از صبحِ زود دارم دنبالش می‌گردم. تمام روز را توی همین خیابان راه رفته‌ام ولی پیدایش نیست. کجا رفته‌است پس؟ راه می‌روم و به این فکر می‌کنم که این اواخر حرف‌های عجیبی می‌زد. صحبت کردنش کمتر از گذشته شده‌بود و اگر هم حرف می‌زد آنقدر صحبت‌هایش ابهام داشت که حسابی گیج می‌شدم.

یکی از حرف‌هایی که گاهی اوقات هم تکرارش می‌کرد این بود که: «چیزایی که بهت نزدیک‌ترن رو زودتر گم می‌کنی». بهش گفته‌ بودم: «با منی؟» همانطور که داشت کارهایش را می‌کرد، سرش را تکان داد که آره. این حرف را اولین بار وقتی گفت که دسته کلیدهایم را گم کرده‌بودم و داشتم مضطربانه همه جا را دنبالش می‌گشتم. او پشت میز نشسته بود و داشت کتاب می‌خواند. سرش را برگرداند و مستقیم نگاهم کرد. وسایل روی میز را جابه‌جا کردم و با درماندگی گفتم: «دسته‌کلیدم اینجا بود. درست همینجا! تو ندیدیش؟»  ابروهاش را با بی‌حوصلگی بالا انداخت و گفت: «توی دستته!». دستم را بالا آوردم و نگاه کردم. توی دستم بود. آهی کشیدم و لبخندی زدم. او سرش را برگرداند و به کتاب خواندنش ادامه داد. حتی لبخند هم نزد.

هوا تاریک شده ‌بود. خسته بودم. برگشتم توی خانه. در را پشت سرم بستم. آهی کشیدم  و سرم را بالا آوردم. دیدم روبرویم نشسته. داشت توی نورِ کمِ اتاق کتاب می‌خواند. با تعجب پرسیدم: «کجا بودی؟» سرش را به سمتم برگرداند. نگاهم کرد. آرام و مستقیم نگاهم کرد. منتظر جواب نماندم. می‌دانستم اگر بخواهد جواب بدهد می‌دهد. می‌دانستم نگاه را به پاسخ دادن ترجیح می‌دهد. سینی چایِ کهنه را که از دیروز روی میز مانده‌بود برداشتم و رفتم توی آشپزخانه. برایش چای تازه دم کردم. از همانجا داد زدم: «هنوز هم تلخ می‌خوری؟» این‌بار هم جواب نداد. چای را توی لیوانی که دوست داشت ریختم و برگشتم توی اتاق. اما کسی نبود. درِ خانه نیمه باز مانده بود. مطمئن شدم که رفته‌است. سینی را روی میز گذاشتم. از پنجره توی کوچه را نگاه کردم. برگ‌های زرد سراسر خیابان را پوشانده‌بودند. چترم را برداشتم و رفتم توی خیابان. انگار گمش کرده‌ام.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٤/٠١/٢٤
٠
٠
مبهم بود برا من ولی هم داستانتون تو مسابقه هم این نشون میده شما تصویرسازیتون عالیه!!!انگار که آدم ه فیلم ببینه یا خودش توی اون صحنه باشه! : )
b_shooshtari
b_shooshtari
٩٤/٠١/٢٤
٠
٠
ابهام را جانمایه‌ی کار گذاشته بودم تا بتوانم فضای داستان را ابهام آلود کنم و از دید «راوی» همه چیز گنگ جلوه کند. ولی انگار بیشتر از حد دچار ابهام شده ام. ممنونم از شما و نظر عزیزتون
bano iran zamin
bano iran zamin
٩٤/٠١/٢٤
١
٠
داستان جالبی بودددددددددددد واقعازیباااااااااااااااا
b_shooshtari
b_shooshtari
٩٤/٠١/٢٤
٠
٠
ممنونم از شما برای حضور گرم و صمیمی
سمیرام
سمیرام
٩٤/٠١/٢٤
٠
٠
چقدر غمگین بود :( از این رفتنای یهویی متنفرم
b_shooshtari
b_shooshtari
٩٤/٠١/٢٤
٠
٠
:)
m-nik110
m-nik110
٩٤/٠١/٢٤
٠
٠
عالی بود این حس ابهام دوست داشتم!این داستان هایی که یک لحظه را پوشش میدهند دوست دارم!
b_shooshtari
b_shooshtari
٩٤/٠١/٢٤
٠
٠
ممنون از نظر شما و تشکر فراوان از وقتی که گذاشتید و متن را خواندید. مثل همیشه پر انرژی باشید و ما را از مطالب ارزشمندتان بهره مند سازید.
m-nik110
m-nik110
٩٤/٠١/٢٤
٠
٠
هرکسی را دوست داری زودتر گم می کنی / هرچه مهرت بیشتر ، نامهربانی بیشتر... آرش واقع طلب
b_shooshtari
b_shooshtari
٩٤/٠١/٢٤
٠
٠
بیت زیبایی بود. ممنونم
yekta_b
yekta_b
٩٤/٠١/٢٤
٠
٠
بی هیچ کلمه و جمله پیچیده ای مفهوم کاملی داشت که خب این عالیه :)
b_shooshtari
b_shooshtari
٩٤/٠١/٢٤
٠
٠
بسیار متشکرم از اینکه متن من را خواندید. همین برای من بزرگترین لطف است.
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠١/٢٤
٠
٠
گنگ بود یکم
b_shooshtari
b_shooshtari
٩٤/٠١/٢٤
٠
٠
من از حضور شخص دانایی مثل شما و نظرات ارزنده‌اش بسیار خوشحال می‌شوم. ممنونم که نقدم میکنید
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠١/٢٤
٠
٠
خیلی خوب بود اقای شوشتری. :) کلا متن های شما و سبک نوشتنتون رو دوست دارم.
b_shooshtari
b_shooshtari
٩٤/٠١/٢٤
٠
٠
اگر من زیر بارسنگینی این همه لطف و مهربانی جان بدهم کم است! متشکرم از اینکه مرا میخوانید و این حس خوب «خوانده شدن» را منتقل میکنید. امیدوارم بتوانم از حضور و تجربه نویسندگی شما بیشتر استفاده کنم خانم عارفی عزیز.
mojtaba_a
mojtaba_a
٩٤/٠١/٢٤
٠
٠
خیلی خوشم اومد ؛ مخصوصا اینکه از کلمات ثقیل استفاده نشده بود.
b_shooshtari
b_shooshtari
٩٤/٠١/٢٤
٠
٠
ممنونم آقا مجتبی. ممنونم که مرا خواندی:)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٢٤
٠
٠
داستان قشنگی بود... به فضاسازی ها مسلط هستید. ابهامِ آگاهانه خوبی هم داده بودید به روایت، اما من معتقدم تلخی این گم شدن رو راوی شما مزمزه نکرده بود که داستان رو تموم کردید. شاید یک سطرِ دیگه لازم داشته باشه تا تیرِ خلاص رو بزنید که: اونی که رفت کی بود و چقدر مهم بود رفتنش و حالا بعد از رفتنش جای خالیش چه شکلیه. در حد یک سطر. قطعا منظور منو خوب متوجه شدید. منظورم کاستن از ابهامات و دادن اطلاعاتی شبیه به نسبتِ فامیلی شون نیست. با همین دوزِ ابهام؛ به راوی فرصت بروز احساسات بدید. بی صبرانه منتظر بقیه داستانهای شما هستم :-)
b_shooshtari
b_shooshtari
٩٤/٠١/٢٤
٠
٠
متشکرم آقای شمشیری عزیز. باور بفرمایید من هر بار که مطلبی برای انتشار به سایت جیم میفرستم منتظر حضور شما و نقدهای استادانه‌تون میشینم! ناراحت بودم که نظری برای این مطلب نگذاشته بودید! متشکرم و سعی میکنم در نوشته‌ای آتی حتمن این مباحث رو رعایت کنم. ممنون
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٤/٠١/٢٥
٠
٠
عالی عالی عالیییییییییییییی. پرفکت. بعد از مدت ها یه چیزی خوندم که بهم چسبید
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨