غروب، زیر پل کریم خان
برگزیده‌ مرحله اول مسابقه نقطه سر خط

غروب، زیر پل کریم خان

نویسنده : محمدرضا امانی

محمد رضا امانی

شاید واقعن تهران آنقدرها هم که می گویند پر جمعیت نباشد و فقط کمی در آمار و ارقامش قلو کرده کرده اند. آخر دیدن او در آن غروب دلگیر پایتخت به معجزه شبیه بود. حتی قانون احتمالات ریاضی هم احتمال وقوع آن دیدار را نزدیک به صفر می داند. تازه آنهم برای منی که اصلا اهل آن شهر نبودم و به اصرار یکی از همولایتی هایم که حالا پایتخت نشین شده بود و ماشینش کیسه هوا هم دارد رفته بودم تا تئاتر ببینم و اگر دست داد با آن مجسمه کوهنورد دربند که همیشه از برنامه ورزش و مردم دیده بودم عکس بیاندازم.همین.اصلا  فکرش را هم نمی کردم که با قلبی سالم وارد تهران شوم و با قلبی منهدم شده از آن خارج شوم. باید خیلی خوش شانس باشی که یکبار هم شده در زندگی قلبت منهدم بشود و اقبال من بلند بود. قدش از سه سال پیش که دیده بودمش کوتاهتر شده بود و حالا درست شده بود هم اندازه من. فقط احوالپرسی کردیم و گمان نکنم بیشتر از سه دقیقه توی آن پیاده روی شلوغ کریم خان روبروی هم ایستاده باشیم و من در همان سه دقیقه هزار بار خودم را لعنت کردم که چرا نکرده ام یک کهنه نم دار روی کفشهایم بکشم. بعد که خداحافظی کرد و رفت من افتادم دنبال نوشدارو.هفت هشت مدل واکس مختلف برای آن کفش خاک گرفته و کثیف حتی برای کفشهایی که در آینده قرار بود بخرم،خریدم. بعد از آن چند بار دیگر هم رفته ام تهران و گمان نکنم کفشهای هیچ عابری که از زیر پل کریم خان عبور می کند به تمیزی کفشهای من بوده باشد. حالا نه فقط در تهران که حتی در همین شهر خودمان پیش از خروج از خانه یک ربع را می افتم به جان کفشها و برقشان می اندازم و تا همین امروز به خاطر این تاخیرها نیمی از دوستانم را از دست داده ام و در آستانه اخراج از کارم هستم.اما خوب می دانم که اقبال من بلند است  به همین زودیها می بینمش. اما این بار با کفشهایی که از تمیزی برق می زند.

===========

ادمین نوشت: چون رعایت اصول ویراستاری و املایی هم بخشی از امتیاز مسابقه است، تمامی مطالب مربوط به «نقطه سر خط» بدون ویراستاری و تغییر منتشر می‌شود.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٠٨
٢
١
خدا قوت... موضوع به این خوبی، پرداختی این چنین اصولی، شروع و پایانی اینطور حرفه ای... اون وقت من باید واقعا رو "واقعن" بخونم در یک مسابقه رسمی؟ "غلو" رو قلو بخونم؟ "کرده رو دوبار تایپ کرده باشید؟ این درسته واقعا؟ :دی اینها به کنار؛ اشکالات فاصله گذاری ها رو کجای دلم بذارم؟ :) امان از دستِ این ویراستارهای زحمت کش که "نویسنده" ها رو کم دقت بار میارن و خاطرشون جمعه که یکی اون پشت هست که راست و ریست ش مبکنه! و حالا که این مسابقه قرار نیست کسی ویراستاری بکنه... واویلاست...! دوستتون دارم جناب امانی، صراحتم رو ببخشید و بذارید به حساب شغلم... من موظفم جزئی نگر باشم و با دقت... موفق باشید :-))
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠١/٠٨
١
٠
همین کامنت! هعییی ...
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠١/٠٩
١
٠
سلام: خیلی خوب بود. همواره باشید و بنویسید.تندرست و جاودان باشید.سال نو سرشار از موفقیت باشد برایتان.
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠١/٠٩
١
٠
بهله :)
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠١/١٢
١
٠
خوب بود مرسي:)
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/١٣
١
٠
چقد ایده ی کفش ها خوب بود. حس خیلی خوبی بهم دادن ^____^
فائزه
فائزه
٩٤/٠١/١٤
٢
٠
فوق العاده قابل باور و ملموس بود. دوسش داشتم.
نیلوفر
نیلوفر
٩٤/٠١/٢٤
١
١
داستان موضوع ساده ای داشت اما شما خیلی خوب پردازشش کرده بودید غلط املایی رو من عیب نمیدونم ! چون زمان نوشتن نویسنده فقط به فکر جمع کردن نوشته اش هست و بس ! من خودم به شخصه اولین نوشته ام بهتر از نوشته های بعدی که ویراستاریشون کردم بوده ! وقتی میخوای نوشته ات رو دوباره خوانی یا ویراستاری کنی ناخودآگاه دوست داری در نوشته ات دست ببری و بهترش کنی ! که اغلب کارو خراب میکنه ! پس دلیل اصلی رو من همین نکته ای که گفتم میدونم ... موفق باشید ...
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٢٦
١
٠
چه جالب که غلط املایی رو عیب نمی دونید!
مرتضی
مرتضی
٩٤/٠١/٢٤
٠
٠
این متن عالی بود. مثل بیشتر نوشته های آقای امانی. تبریک میگم و آرزوی موفقیت دارم.
هومن حقدادی
هومن حقدادی
٩٤/٠٥/٢٤
٠
٠
ویرارستارا گلن گل...اونااصن رنگ لعاب میدن ب متن
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

زیر باران خنده با چشمان گریان ساده بود

٩٥/١١/٢٥
تا آن روز چقدر فاصله داریم؟

در حکومت امام زمان

٩٥/١١/٢٥
حیف شد

حیاط خانه ی مادرجون

٩٥/١١/٢٦
شاید قهرمان این فصل شویم

ظهور استقلال آرمانی

٩٥/١١/٢٨
ترامپ هستند، 70 ساله از حزب باد!

وقتی از ترامپ حرف می زنیم، دقیقا از چه حرف می زنیم؟

٩٥/١١/٢٨
طنزیات

مصاحبه خبرگزاری مهر با آبراهام لینکلن!

٩٥/١١/٢٨
حالا نوبت من بود

نامه ای به خدا

٩٥/١١/٢٧
گاهی از پنجره بیرون را نگاه کن

به دنیا آمدیم تا به هم کمک کنیم

٩٥/١١/٢٧
نقد و بررسی فیلم فصل نرگس

وعده ما قبرستان!

٩٥/١١/٢٨
آمده بودم بنویسم...

دو دقیقه حواستان را به من بدهید لطفا

٩٥/١١/٢٦
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت دوم

٩٥/١١/٢٧
نسل های بعد

خسته تر از آنیم، که فکرش بکنی

٩٥/١١/٣٠
از تو ممنونم

خدایی باش

٩٥/١١/٢٥
از عکس های پی در پی تا شاخ های اینستاگرامی

زندگی به سبک اینستاگرام

٩٥/١١/٢٥
یتیم شدم، همین

هر چه صدا می زنم بابا!

٩٥/١١/٣٠
من متخصص هستم!

راه اشتباهی

٩٥/١١/٢٧
باید به روایت‌ها چون حکایت‌ها احترام گذاشت؟

حکایت اندر روایت

٩٥/١١/٢٦
شعری سروده خودم

کسی خبر ندارد

٩٥/١٢/٠١
حرف هایی که شبیه دروغ هستند

واقعیت های دروغ نما

٩٥/١١/٢٦
شعری سروده خودم

جنگ غرور

٩٥/١١/٢٦
تبلیغات
تبلیغات