آدم‌های بی‌گلدان
برگزیده‌ مرحله اول مسابقه نقطه سر خط

آدم‌های بی‌گلدان

نویسنده : مریم نیک‌پور

چهارزانو زده است کنج اتاقم نگاهش نمیکنم اما او میخواهد به هر طریقی خودش را لای نگاهم جا بدهد هر چه میگویم دیگر گلدانی ندارم تا او را بخواهد حرف سرش نمیشود. این خورشید غم زده خیال میکند چون من روزها قبل پرده حریر رنگ رنگ از پنجره آویزان میکردم و گلدانهای کوچک و بزرگ زیادی داشتم باید حالا جایی هم برای او در اتاقم داشته باشم نمیفهمد که من دیگر گلدان ندارم؛ناخواسته و ندانسته رفته ام در دسته دوم آدمهای زندگی ام. میدانید من قبلها برای رنگهای حریری پرده رنگ رنگ اتاقم گفته بودم که آدمهای زندگی ام دو دسته اند آنهایی که گلدان دارند و آنهایی که گلدان ندارند به حتم آدمهایی که گلدان دارند یک خورشید غم زده را که آمده است کنج اتاقشان میتوانند به آغوش بکشند یا بگذارند نورش از لای پرده حریر رنگ رنگ شان قایمکی بیاید ،دل گلدانها را ببرد اما آدمهایی که گلدان ندارند خورشید غم زده نمیفهمند نمیدانم چطور شد که دیگر شعرها را به هر چیزی ترجیح ندادم گلها را نبوسیدم و وقتی باران آمد تند تند سوار تاکسی شدم میدانید من این را برای رنگهای حریری پرده رنگ رنگ پنجره اتاقم نگفتم اما یک روزی شکستم؛آن روز یک تکه ام گم شد همان تکه ای که گلدان داشت بعد آن همه چیز را پس زدم همه رنگهای حریری پرده را همه گلدانها را و حتی خورشید با نرمه نورهای عاشقش. من از آن روز که نمیدانم کجای زندگی ام بود رفتم و نشستم در دسته دوم آدمهای زندگی ام؛آدمهایی که یک تکه شان را جایی لای زندگی گم کرده اند و جای نگاه کردن به واژه های سر به زیر شعرها کتاب قانون میخوانند و خودشان را حبس میکنند لای قانونهایی که هر روز برای خودشان صادر میکنند. ندانسته تن به دسته دوم شدن دادم و گاهی که نه؛همیشه ؛دلم برای گلدانهایم و رنگهای حریری پرده رنگ رنگ پنجره ام تنگ میشود من حتی گاهی دلم برای این خورشید چمبره زده که با نگاهش التماسم میکند تا گلدانها و رنگهای حریری پرده رنگ رنگ را برگردانم میسوزد اما عین همه آدمهای بی گلدان زندگی ام اخمها و بی حوصلگی هایم را ربط میدهم به بزرگ شدن و مشغله؛ کاری هم به نرمه عاشقانه های زندگی ام ندارم عین همه آدم بزرگها.

=============

ادمین نوشت1: چون رعایت اصول ویراستاری و املایی هم بخشی از امتیاز مسابقه است، تمامی مطالب مربوط به «نقطه سر خط» بدون ویراستاری و تغییر منتشر می‌شود.

ادمین نوشت2: این مطلب تیتر نداشت، تیترش را خودمان اضافه کردیم برای خالی نبودن عریضه!

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
فاطمه خانووم
فاطمه خانووم
٩٤/٠١/٠٨
٠
٠
چ احساسی و غمگین:((
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٠٨
٠
٠
خیلی محتوای ناب و قشنگی داشت... لذت بردم... و "کمی کمتر از بقیه" اشکالات فاصله گذاری داشتید؛ که اونقدر محتوای شما قدرتمند هست که بشه نادیده اش گرفت... دست مریزاد :-))
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠١/٠٨
٠
٠
جمله آخر عالی! :) عزیزم درستش "چنبره" هستش و در محاوره به علت تخفیف و تشابه کلمات به صورت "چمبره" در میاد. موضوع جدید و قشنگی بود. موفق باشی :)
faranak_b
faranak_b
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
زیبا بود. فقط بعضی جاها نیاز به "،" داشت تا بهتر خونده بشه! میشه هنوزم برگشت به دسته ی اول... فقط یکم خیلی سخته! موفق باشید :)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
سلام: دلتون شاد و قلمتون ماندگار باد. موفق باشید.
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
امان از بی گلدانی....امان از دنیا ی پر غصه ی آدم بزرگا.... شیک نوشتی بالام جان...قلمت مستدآم (^_^)
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/١٣
٠
٠
تشبیه ها عالی بودن.حس رو قشنگ منتقل کردند ^__^ محتوا هم قابل لمس بود. موفق باشی. بزرگ ترین حسنش به نظرم فضاسازی و تشبیه های عالیت بود ^__^
پربازدیدتریـــن ها
وقتی خیالش همراهت بود

ترسناک تر از نبودنت...

٩٦/١٠/٢٣
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
در لحظه‌ای عاشق‌ات شدم

لحظه های ناب

٩٦/١٠/٢١
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
هرگاه خواستمش...

خدا را باید بی نهایت عاشق بود

٩٦/١٠/٢٣
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠