محکوم! / داستان کوتاه
برگزیده‌ مرحله اول مسابقه نقطه سر خط

محکوم! / داستان کوتاه

نویسنده : معین اصغری

صف عابر بانک خیلی شلوغ بود.منتظر ایستاده بودم که صدای اذان بلند شد.دیدم اگر تا بیست دقیقه دیگر هم بمانم نوبتم نخواهد رسید.تصمیم گرفتم بروم مسجدی که همان نزدیکی بود.از پله های وضوخانه که داشتم پایین می رفتم پشت سر من هم حاج آقایی وارد شد و بعد هم رفت داخل دستشویی.وضوی من که تمام شد حاج آقا هم آمد بیرون و بعد هم رفت.خیلی تعجب کردم اما با خودم گفتم شاید نمی خواهد نماز بخواند.اصلا به من چه.از وضوخانه بیرون آمدم.داخل مسجد که شدم یک لحظه خشکم زد.باورم نمی شد.حاج آقا در محراب ایستاده بود.اما خودم با همین دو تا چشم هایم دیدم که وضو نگرفت.در دلم حسابی این جماعت عمامه به سر مردم فریب را مورد عنایت قرار دادم و رفتم صف آخر تا نمازم را فرادی اخوانم.به یکی دو نفری هم که کنارم بودند داستان را گفتم و آن ها را هم از صرافت نمازجماعت انداختم.

یک هفته ای از آن ماجرا می گذشت که شدیدا دچار سرماخوردگی شدم.رفتم درمانگاه.دکتر بعد از معاینه سه تا آمپول برایم تجویز کرد.التماس هایم هیچ اقاقه ای نکرد و رفتم تزریقاتی.خیلی شلوغ بود.تا وقتی که از آنجا بیرون آمدم شب شده بود.رفتم مسجد که نمازم را بخوانم.وضو داشتم اما برای احتیاط گفتم اول بروم سرویس های بهداشتی تا مطمئن بشوم که لباس زیرم نجس نشده باشد.وقتی از دستشویی بیرون آمدم یکدفعه فکری به سرم زد.ماجرای هفته پیش یادم آمد.سریع از وضو خانه بیرون آمدم و رفتم داخل مسجد.حاج آقا در محراب نشسته بود.تا شروع نماز چند دقیقه ای فرصت بود.آرام رفتم کنارش.هنوز مطمئن نبودم.برای همین دلم نسبت به او صاف نشده بود.سلام کردم و همه آنچه که هفته پیش دیدم را رک و پوست کنده تعریف کردم.حرف هایم که تمام شد شروع کرد به خندیدن.گفت:« من هم دقیقا مثل شما سرما خورده بودم و آن روز از درمانگاه می آمدم.گفتم قبل از اینکه نماز بخوانم بروم لباسم را بررسی کنم که اگر نجس بود بگویم یکی دیگر به جای من بیاید و نماز بخواند.»انگار که یک کوه آب یخ روی سرم ریخته باشند.بی اختیار گریه ام گرفت و افتادم روی دست حاج آقا و شروع کردم به بوسیدن. گفتم:«حاج آقا تو رو خدا حلالم کن.من تو این یک هفته هرکدوم از مسجدیا رو که می دیدم براشون قضیه رو تعریف می کردم و می گفتم که دیگه پشت سر شما نماز نخونن.حاجی تو رو خدا حلالم کن.»

اشک هایم بند نمی آمد.موذن بلند شد و شروع کرد به خواندن اذان...الله اکبر!

===============

ادمین نوشت: چون رعایت اصول ویراستاری و املایی هم بخشی از امتیاز مسابقه است، تمامی مطالب مربوط به «نقطه سر خط» بدون ویراستاری و تغییر منتشر می‌شود.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٠٨
٠
٠
موضوع جمع و جور و قشنگی رو انتخاب کرده بودید... می تونستید پایانِ بازتری براش در نظر بگیرید و رای قطعی صادر نکنید. قلم شما رو بارها مطالعه کردم، احساسم بهم میگه این داستانک رو در وقت بسیار کمی نوشته و ارسال کردید چون از متنی که اون بالا سرتیترِ "یادداشت نویسنده ها" رو بهمراه داره توقع اشکالانِ فاصله گذاری ندارم دیگه خداییش! خودمونیم دیگه، غریبه که بینمون نیس! برای شما بهترین ها رو آرزو میکنم جناب اصغری نازنین :-))
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠١/٠٨
٠
٠
موضوع خوبی بود. کمی اشکال در فاصله گذاری علایم دستوری بود و همچنین در این جمله :" نمازم را فرادی اخوانم." به گمانم فعل "بخوانم" منظور شما بوده که در تایپ دچار اشکال شده! موفق باشید.
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
سلام:مختصر ومفید. سال نوبرشما مبارک.
Mahboubeh-A
Mahboubeh-A
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
چقد خوبه تو لحظه لحظه ی زندگیمون سعی کنیم تا از چیزی مطمئن نشدیم راجع به اون قضاوت نکنیم :)
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠١/١٢
٠
٠
داستان رو شنيدم انگار! درسته؟
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥