بعد از کلافگی / داستان کوتاه
برگزیده‌ مرحله اول مسابقه نقطه سر خط

بعد از کلافگی / داستان کوتاه

نویسنده : سایت جیم

حسن زنگانه

کنترل رو پرت کرد روی راحتی کناری و زل زد به سقف.

کل اتفاقات یه روز کاری پردردسر و البته ختم به خیر رو که یه قرارداد نون و آبدار توی دامن شرکت گذاشته بود ، مرور کرد.

چقدر انرژی گذاشته بود واسه عقد این قرارداد و اون چندتا قرارداد اینجوری دیگه ، تو یه سال گذشته.

به خیلی از خواسته هاش رسیده بود توی این یه سال.

اما الان فقط دلش می خواست اون گوشی موبایل یه ذره بهش نزدیکتر بود و می تونست این صدای بدون وقفه رسیدن پیام جدید رو خفه کنه .

حتی دلش می خواست همین الان کل شبکه های اجتماعی فیلتر بشن و این پیامهای پشت سر هم ، اینجوری نرن رو اعصابش.

اون هم بعد از خلاصی از اون ترافیک کلافه کننده ای که توی کل مسیر گریبانگیرش شده بود . 

چی میخواستن این مردم از جون بازار؟

آخه اون همه سبزه و ماهی قرمز به چه کار این مردمی میومد که 200 تومن گرون شدن نون ، دادشون رو به آسمون برده؟

یادش نمیومد آخرین بار کی به خرید ماهی قرمز و سبزه فکر کرده؟

 چه ولوله ای بود جلوی عابربانکها . 

یاد اون روزایی افتاد که می خواست از عابر بانک پول بگیره . کفرش رو در می آوردن اونایی که یه بار موجودیشون رو چک میکردن و بعد تقاضای پول میکردن.

هرچند اون روزا خودش هم بعضی وقتا این کار رو میکرد اما دیگه نه وقت شلوغی عابربانک.

یه کم که فکر کرد دید علاوه بر اینکه خودش هیچوقت سبزه و ماهی قرمز نخریده ، خیلی وقته که دیگه گذرش به صف عابربانک هم نیفتاده . 

همونجور که مدتهاس که توی صف نونوایی نایستاده.

بعد دید که مدتهاس دیگه نشستن روی نیمکت سبز انتهای پارک سر خیابون رو فراموش کرده .

خیلی وقته مجله فیلم نخریده و مدتهاس از کسی نپرسیده بازی استقلال ساعت چنده؟

آخرین شعر عاشقونه ای که شنیده رو یادش نمیاد . 

و اصلا نمیدونه که آلبوم سی دی های موسیقیش کجاست؟

یاد آخرین باری که بدون ترس از خیس شدن ، زیر بارون قدم زده بود ، افتاد.

بلند شد و رفت جلوی آینه. به خودش نگاه کرد.

آبی به سر و صورتش زد و دوباره به خودش توی آینه خیره شد.

برگشت توی هال.

یه نگاهی به دور و برش انداخت.

گوشیش رو برداشت و رفت کنار پنجره.

بعد از مدتهای نامعلوم ، پنجره رو باز کرد و نگاهش گره خورد به سبزه های پشت پنجره همسایه. 

سر چرخوند و شکوفه های نورس درخت توی حیاط رو دید .

یه نگاهی به گوشی کرد . 

دنبال یه شماره گشت و واسش پیام فرستاد :

میشه لطف کنی و »بهار دلکش» شجریان رو برام بفرستی؟

و خدا خدا کرد که تا رسیدن «بهار دلکش» واتس آپ فیلتر نشه. 

==============

ادمین نوشت: چون رعایت اصول ویراستاری و املایی هم بخشی از امتیاز مسابقه است، تمامی مطالب مربوط به «نقطه سر خط» بدون ویراستاری و تغییر منتشر می‌شود.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٠٨
٠
٠
چه ریتم لایت و نرمی داشت این داستانک... با اینکه اشکالات فاصله گذاری زیادی در تایپ شما دیدم اما انصافا شروع و پایان خوبی داشتید و از همه مهمتر تصویر سازی محشری کرده بودید. با توجه به اینکه رفرنسی به ماهنامه فیلم هم داده بودید حدس میزنم در رشته های مرتبط با سینما تحصیل یا فعالیت میکنید... موفق باشید و امیدوارم مراحل بالاتر مسابقه ببینم شما رو ..:-))
sahar_afra
sahar_afra
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
خیلی خوب درک کردم داستانک قشنگی بود
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
معمولا همه ی ما همینیم..برای رسیدن به شغل یا یه رشته ی خوب یا خریدن یه خونه ی خوب و خلاصه این چیزا زندگی واقعی رو فراموش میکنیم..برای همین هم هست که از دنیا عاصی میشیم..خیلی خوب بود..امیدوارم هیچوقت زندگی کردن رو فراموش نکنید یا اگرم کردید دوباره مثل شخصیت این داستان به یاد بیاریدش :)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
سلام:زنده و پاینده وموفق باشید.جالب بود.
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥