تنها چیزی که گفت ، بهار بود

تنها چیزی که گفت ، بهار بود

نویسنده : Rgon299

دسته کلید را از رو میز برمی‌دارم و از خانه می‌روم بیرون. موقع بستن در به او می‌گویم: «خداحافظ». می‌گوید: «خدا به همراهت مادر»

چرا؟ چرا این حرف را می‌زند؟ گفتن یا نگفتنش چه فرقی می‌کند؟ یعنی خدا منتظر حرف مامان‌هاست؟ یعنی اگر مامانی این جمله را نگوید، خدا همراه کسی نمی‌شود؟ کسانی که مامان‌شان را از دست دادند باید چه کار کنند که خدا همراه‌شان باشد؟ می‌توانم امروز دلم را به این خوش کنم که خدا امروز همراه من است، فقط امروز. باید هر روز این جمله تکرار بشود تا خدا همراه من باشد. 

ماشین را روشن می‌کنم و حرکت می‌کنم. در تقاطع جمهوری و ولیعصرم. یک پسر جوان کنار خیابان است. به او می‌خورد دانشجو باشد. سرعتم را کم می‌کنم. صدایش را از شیشه باز ماشین می‌شنوم. به مسیرم نمی‌خورد و سرعتم را زیاد می‌کنم. پیش خودم می‌گویم «حتما مادرش مریض بوده و حوصله نداشته صبح به پسرش بگوید  خدا به همراهت؛ یا شاید هم مادرش در شهر دیگر ست و پسراینجا دانشجو است و خیلی وقت است نرفته شهرشان یا شاید هم مامانش به او گفته و همین که مسیرش به مسیر من نمی‌خورد دلیل بر همراه بودن خدا با اوست؛ اگر خدای همراهش، همراه من هم هست؟»

تا می‌خواهم به یک جوابی برسم، یک مسافر کنار خیابان نظرم را جلب می‌کند. یک دختر؛ قیافه‌اش برایم آشناست. سرعتم را کم می‌کنم. مسیرش را می‌گوید. پنجره باز است ولی صدایش را نمی‌شنوم. ترمز می‌کنم. می‌آید. خم می‌شود و می‌گوید «بهار». با تکان دادن سرم در ماشین را باز می‌کند و سوار می‌شود. دو تا مسیر هست. یا بیاندازم از اتوبان بروم یا این‌که جمهوری را تا تهش بروم بعد بپیچم سمت بهار . قبل از این‌که ازش سوال بپرسم، شیشه پنحره‌اش را باز می‌کند. از آینه بهش نگاه می‌کنم. راننده تاکسی که باشی دوست داری با نگاه کردن به قیافه افراد داستان زندگی‌شان را بدانی؛ تشخیص بدهی چه کاره‌اند. بعضی وقت‌ها حس می‌کنم باید کارآگاه می‌شدم. می‌فهمد ک دارم نگاهش می‌کنم. می‌پرسم «اشکالی ندارد از اتوبان بروم؟» عکس العملی نشون نمی‌دهد. هنوز یادم نیفتاده شبیه کیست. مغزم ناخودآگاه شروع می‌کند به حدس زدن. از آن قاتل‌های حرفه‌ای ست. با کلت کوچک نقره‌ای اش رئیس بانک را کشته و پول‌ها را برداشته و الفرار. احتمالا باز کردن شیشه پنجره تاکسی بعد قتل براشی نوعی عادت شده . یک نوع ریلکسیشن! تا حالا به یک قاتل کمک نکردم. هیجان زده می‌شوم. می‌گویم «اشکالی ندارد قبلش یک دور بزنیم؟» و زود پشیمان می‌شوم. آخه کی با یک قاتل این طور صمیمی حرف می‌زند؟ جواب نمی‌دهد. یک کم می‌ترسم. تصمیم می‌گیرم از اتوبان بروم. جواب ندادنش اذیتم می‌کند. برای ادامه دادن به خیال بافی‌ام نیاز دارم حداقل لحن حرف زدنش را بشنوم. رنگش پریده . ازش می‌پرسم «حالتان خوب است؟» و باز چیزی نمی‌گوید. ترسم بیشتر می‌شود. نکند الان می‌خواهد من را هم بکشد؟ نکند این هم جزو روال کاری‌اش است؟ خدا که قرار بود امروز همراه من باشد.

فلاشر را می‌زنم و ماشین را نگه می‌دارم. ازش می‌پرسم «خوبید؟» انگار که نمی‌شنود. کلافه می‌شوم. دور میزنم و تصمیم می‌گیرم از سمت جمهوری بروم.  یکهو به ذهنم می‌رسد حتما کر و لال است؛ ولی نه. موقع سوار شدن گفته بود «بهار». پس این حدس رد می‌شود .

دختر، بهار، رنگ ِ پریده، باد، سکوت، سکوت، سکوت ... هر چقدر به مغزم فشار می‌آورم می‌بینم که نه،  نمی‌تواند قاتل باشد. هنوز یادم نیامده شبیه کیست. این همه مجهول بیشتر کلافه ام می‌کند. دارم به آخرین راه حل فکر می‌کنم. فرار. می‌زنم بغل و بریده بریده می‌گویم «من نمی‌روم. ببخشید. پیاده شوید» بدون هیچ حرفی پیاده می‌شود. هنوز حرکت نکرده‌ام. از آینه نگاهش می‌کنم. دارد می‌رود آن ور خیابان. بدون اعتنا کردن به ماشین‌ها. حالا یادم افتاد. شبیه پروانه است. پروانه هم این مدلی از خیابان می‌گذشت. آخ خواهر. چقدر دلم برایت تنگ شده. کاش تو هم این‌جا بودی و هر روز مامان بهت می‌گفت «خدا به همراهت.» دختر  رسیده آن ور خیابان. من هنوز دارم نگاهش می‌کنم ...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٢٣
٠
٠
عه منتشر شد بالاخره ^____^ من عاشق این داستانم و همینطور داستان نیکولا که باعث شد اینو بنویسید. هر دوش رو خیلی دوس دارم چون مکمل همن. البته مال شما رو بیشتر چون حس های خوب توش بیشتره :دی دوستان اگه داستان نیکولا رو نخوندید از اینجا بخونیدش تا لذت خوندن این داستان براتون بیشتر شه چون اینجوری میتونید از دید هر دو کاراکتر قضیه رو ببینید http://nikolaa.blogfa.com/post/882
Rgon14
Rgon14
٩٤/٠١/٢٣
٠
٠
سلام . مرسی بابت همه چی . :) و ممنون بابت توضیحاتتون :)
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠١/٢٣
١
٠
چه جالب بود منم با خوندنش یاد نوشته نیکولا افتادم از یه زاویه دیگه :)) خیلی خوب بود جناب نویسنده مخصوصا برای کسایی که اونور قضیه رو هم خونده باشن :))
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٢٣
٠
٠
خب چون دقیقا وقتی نوشته ی نیکولا رو خوندن این ایده به ذهنشون رسیده برا همین. قصد کپی نداشتن یه برداشت از نگاه خودشون بوده فقط :) تو وبلاگشون نوشته بودن این موضوع رو. این جا حتما یادشون رفته. برا همین دشواری پیش اومده برا شماها :دی
میرزا
میرزا
٩٤/٠١/٢٣
٠
٠
سلام؛ خیلی جالب بود برام. قبلا نوشتۀ خانم نیک بنیاد رو خونده بودم و تازه داشتم به شباهتشون فکر می کردم که نظر بانو فوفانو رو دیدم. خیلی جالب بود، مرسی از شما.
میرزا
میرزا
٩٤/٠١/٢٣
٠
٠
راستی خیلی هم خوش اومدید به این محیط صمیمی و دوست داشتنی :)
Rgon14
Rgon14
٩٤/٠١/٢٣
٠
٠
سلام :) ممنون . لطف دارین :)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠١/٢٣
٠
٠
سلام ودرودبرشما.قلمتان ماندگاروجانتان سلامت.
Rgon14
Rgon14
٩٤/٠١/٢٣
٠
٠
سلام :) ممنونم :)
Samira
Samira
٩٤/٠١/٢٣
٠
٠
منم با فوفانو موافقم شبیه نوشته خانم نیک بنیاد بود:) امیدوارم از خودتون بوده باشه یا اگه برداشت از اون نوشته بوده آخر مطلب بگین بد نیست با تشکر ؛))
Rgon14
Rgon14
٩٤/٠١/٢٣
٠
٠
بله . نوشته از خودمه . داستان ایشونو خوندم . ی حسی میگفت تو هم باید بصورت خیالی از ی زاویه دیگه ب موضوع نگاه کنی :)
bano iran zamin
bano iran zamin
٩٤/٠١/٢٤
٠
٠
من زیادباش رابطه برقرارنکردم وحس جالبی نداشتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت ولی ممنون بابت نوشتتون
پربازدیدتریـــن ها
به کی جز خدا پناه می بری؟

جهل چه آهسته می آید

٩٦/٠٥/٢٦
مثل دختر انار

آرايش غليظ

٩٦/٠٥/٢٦
ماجرای اولین باری که به استخر رفتم

توافق ذهنی مشترک بچه های جنوب شهر / قسمت اول

٩٦/٠٥/٢٥
شعری سروده خودم

چقدر حرف زدم!

٩٦/٠٥/٢٦
یکی باید بیاید

ویرانه دل ماست

٩٦/٠٥/٢٤
نمی دانم باید خوشحال باشم یا ناراحت؟

توحش ناشی از بی‌ پولی

٩٦/٠٥/٢٩
فنجان چای

ایهام

٩٦/٠٥/٢٨
تو دلت چه می خواهد؟

تاوان دلتنگی

٩٦/٠٥/٢٤
کوچه تان خالی از آن ها مباد!

معصوم نیوز

٩٦/٠٥/٢٨
شعری سروده خودم

معنی فاصله این نیست که از آنِ همیم

٩٦/٠٥/٢٤
همین برایم کافیست

نشانه عاشقی

٩٦/٠٥/٢٨
حس خوب شعر

شاعرانه ها

٩٦/٠٥/٢٥
خرده شیشه دارند

ارتباط دوستی و آینه های قدی

٩٦/٠٥/٢٦
کجای دنیا را قرار است بگیریم؟

قدرتی به نام عرف

٩٦/٠٥/٣٠
چند خطی برای امام مهربانی ها

تو هدیه امام خوبم هستی!

٩٦/٠٥/٢٥
شعری سروده خودم

پلک بزن

٩٦/٠٥/٢٨
راس ساعت 8

تردید

٩٦/٠٥/٢٤
نمی‌دانم مرا چه شده است؟

آگه بخوان...

٩٦/٠٥/٢٥
همین امروز دست بکار شو

فردا تا ابد دیر است

٩٦/٠٥/٢٩
شعری سروده خودم

غیرت

٩٦/٠٥/٢٩
تبلیغات