رویاپرداز / داستان کوتاه

رویاپرداز / داستان کوتاه

نویسنده : iraj_sz

باز هم در کلاس بساط دعوا و بحث به راه بود. مثل همیشه او با ارتش تک نفره‌اش در مقابل هم کلاسی‌هایش ایستاده بود. شاید باز هم به خاطر حرف‌ها و رویاهای عجیب و غریبش و شاید هم به جرم فقیر بودن و پدری زحمت کش و با دست‌های پینه بسته داشتن.

همه دوستانم در این سن و سال فکرهایی را درسرشان می‌پروراندند، یکی قاضی می‌شد، دیگری معلم و آن یکی مهندس اما او یک سر داشت و هزار رویا.

گاهی من هم فکر می‌کردم او دیوانه است، پسرکی که راه رفتنش را به زور بلد بود و اول سالی با هزار مشکل کتاب‌های مدرسه‌اش را می‌خرید رویای پرواز را در سرداشت. رویایی که او را تا اعماق آسمان‌ها می‌برد و هرگاه از آن سخن می‌گفت چشمانش برق می‌زد.

شاگرد اول کلاس‌مان هم با آن‌که در ریاضی و علوم و ادبیات تبحر داشت، اما نمی‌دانست که فقیر به دنیا آمدن دست خود آدم نیست و  همین ندانستن او بر شدت خندیدن و آزار رساندن او و بقیه به آن پسرک می‌افزود.

سال‌های زیادی از روزهای درس و مدرسه گذشته بود و من خبری از آن رویاپردازان کوچک نداشتم، تا این‌که دیروز  با دوست شاگرد اول دوران مدرسه همسفر شده بودم. بعد از آن سفر که به دلهره و اظطراب و تصور بودن مرگ در چند قدمی ما گذشت متوجه شدیم خلبان هواپیمایی که با 179 مسافر را بدون باز شدن چرخ‌ها و با از دست دادن موتور سمت چپش به سلامت فرود آورده، آن پسرک بوده است.

همان روز بود که فهمیدم رویای بزرگ یک نفر زندگی دیگران را نیز می‌سازد.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
zahra_aghaee
zahra_aghaee
٩٤/٠٢/٢٣
١
٠
يه جمله از يه بزرگي خوندم كه مي گفت: «هيچگاه ه به روياهاي كسي نخنديد. آدم هايي كه رويا ندارد، هيچ ندارند...» نوشته ي زيبايي بود...
iraj_sz
iraj_sz
٩٤/٠٢/٢٤
٠
٠
سپاس از نظرتون!
mojtaba_a
mojtaba_a
٩٤/٠٢/٢٣
٠
٠
(ارتش تک نفره) خیلی جالب و پر مفهوم بود . داستانک خوب و قشنگی بود ولی کاش در مورد بساط بحث بیشتر توضیح می دادید ! چون خلبان شدن خیلی چیز عجیب و غریب و رویایی نیست !!
iraj_sz
iraj_sz
٩٤/٠٢/٢٤
٠
٠
از نظر کارشناسی شما ممنونم ولی داستان کوتاهه دیگه!
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٢/٢٤
٠
٠
قشنگ بود .......... رویاهایی که جمعی رو به خنده وامیداره و دنیایی رو به شگفتی ...........
iraj_sz
iraj_sz
٩٤/٠٢/٢٤
٠
٠
جمله شما بسیار زیباتر از داستان من بود!
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٢/٢٥
٠
٠
اختیار دارین .... این حرفا چیه ...... منتظر نوشته های زیباتون هستیم
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٢/٢٤
٠
٠
داستان قشنگی بود. خیلی خوب به انتها رسوندید و "عنصر غافلگیری" و " عنصر کشش" خیلی خو.ب پرداخت شده بودند./// اضطراب صحیح هستش.// موفق باشید. :-)
iraj_sz
iraj_sz
٩٤/٠٢/٢٦
٠
٠
ممنون از دقت نظر شما ، تایپ سریع این اشتباهات رو هم داره ببخشید.
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

الغوث خدایا

٩٦/٠٣/٢٥
بغضم می گیرد

تله پاتی

٩٦/٠٣/٢٥
شعری سروده خودم

همه جا صوت غریبانه آن آهنگی است

٩٦/٠٣/٢٨
حرف‌هایم را برای شما بگویم

روزمرگی های گارسون جوان

٩٦/٠٣/٢٧
در دنج ترین گوشه دل

شمعدانی کوچک من

٩٦/٠٣/٢٧
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
شهادت مبارکش باشد

چند می گیری عاشق بشی؟

٩٦/٠٣/٢٧
در باب خبرهای بی‌اهمیتی که برایمان مهم می‌شوند

قسمت آخر خندوانه لو رفت...

٩٦/٠٣/٢٩
لطفا خانم ها با دقت بیشتری بخوانند

بازار کاری که خانم ها خرابش کردند

٩٦/٠٣/٢٨
او اکنون کلاس چهارم است

پدربزرگ دوست داشتنی

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

از درد می رسم به همان نقطه، باز درد

٩٦/٠٣/٢٩
جایگاه مقدس یک پدر

پدر ظالم

٩٦/٠٣/٢٨
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
همه چیز را ندانی

غرور و تردید

٩٦/٠٣/٢٥
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
در جاده زندگی هم مسیر شویم

همکلاسی

٩٦/٠٣/٢٥
شعری سروده خودم

حکومت عشق

٩٦/٠٣/٢٩
شعری سروده خودم

چشم ها در انتظار آشنای نیمه شب

٩٦/٠٣/٢٥
تبلیغات
تبلیغات