ببار و تمام شهر را بسوزان / شعر
برگزیده‌ مرحله اول مسابقه نقطه سر خط

ببار و تمام شهر را بسوزان / شعر

نویسنده : m_kargadan

ببار و تمام شهر را بسوزان 

کوچه را

خیابان را

فصل را که بر تن شهر رخنه کرده.

 

شعله بکش و سیرابم کن

غرقم کن

نفسم را بگیر

بگذار دیگر چیزی از من نماند.

 

بیا

در موهایم وزیدن بگیر

و در گوشم ترانه کوهستانی را بخوان

که هزار قرن پیش

به خورشید دلباخته بود.

 

ترانه آن همه طلوع

و ایستادن‌هایی که ربطی به رسیدن نداشت.

 

بگذریم 

فقط چهارمین عنصر باش

و خاکم کن.

===============

ادمین نوشت1: چون رعایت اصول ویراستاری و املایی هم بخشی از امتیاز مسابقه است، تمامی مطالب مربوط به «نقطه سر خط» بدون ویراستاری و تغییر منتشر می‌شود.

ادمین نوشت2: این مطلب تیتر نداشت، تیترش را خودمان اضافه کردیم برای خالی نبودن عریضه!

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠١/٠٧
١
٠
آقا ما قبول نداریم چقدر همه اشعار خوبن (((: امیدوارم موفق باشید. یک نکته ای که حس کردم شعر پتانسیل این رو داشت که بلند تر باشه و آخرش هم کمی شاعرانه تر با الفاظ بازی بشه، حس می کنم کمی در نوشتنش عجله به کار رفته یعنی با بازنویسیش می تونست خیلی بهتر از اینکه مبیبینم باشه. شاد باشید...
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠١/٠٧
١
٠
ما نیز با شما موافقیم (^_^)
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠١/٠٧
١
٠
شعر زیبایی بود و این بندش "ایستادن‌هایی که ربطی به رسیدن نداشت." منو به یاد شعری از سیدعلی صالحی انداخت در همین زمینه که میگه: باید به راه افتاد ... رفتن هیچ ربطی به رسیدن ندارد ...
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠١/٠٨
١
٠
سلام ودرود برشما:خیلی خوب بود. موفق باشید.ایزد یکتا پناهتان باد.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٠٨
١
٠
به دلم نشست... چه خوب از چهار عنصر استفاده کردید... موفق باشید :-))
faranak_b
faranak_b
٩٤/٠١/٠٨
١
٠
راستش من مفهوم تغییر رو حس نکردم! و آخرش با یه شوک تموم شد، شوکِ بگذریم! درحالیکه خواننده داره پا به پاتون میاد و هنوز جا برای ادامه بود. موفق باشید :)
m_kargadan
m_kargadan
٩٤/٠١/٢٠
٠
٠
با سلام خدمت دوستان با تشکر از نظراتتون امروز بعد از سه هفته به اینترنت دسترسی پیدا کردم سربازی و دردسراش عذر می خام بابت این همه تاخیر
پربازدیدتریـــن ها
دیگر نگران دیر رسیدن نیستم

من گم شده بودم

٩٥/١٢/٠٤
سقوط به سرزمین ارواح

من بودم

٩٥/١٢/٠٤
شعری سروده خودم

کسی خبر ندارد

٩٥/١٢/٠١
نسل های بعد

خسته تر از آنیم، که فکرش بکنی

٩٥/١١/٣٠
می شود ساده بود و از ته دل خندید

اندر احوالات دغدغه های ریز دخترانه

٩٥/١٢/٠٣
یتیم شدم، همین

هر چه صدا می زنم بابا!

٩٥/١١/٣٠
دارم دیوانه می شوم

دختری در آینه

٩٥/١٢/٠٣
خاطراتی از نمایشگاه پژوهش سال 94

از هم فکری تا اثبات توانایی ها

٩٥/١٢/٠٢
شعری سروده خودم

کودکم نیست توی آغوشم

٩٥/١٢/٠٤
مطمئنم اینجاست

هیس، آرام، کسی بو نبرد

٩٥/١٢/٠٢
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت سوم

٩٥/١٢/٠٢
چای نخوردن ها بهانه است

تو بیا تو بمان

٩٥/١٢/٠٢
از کرامات آقا بود

زیباترین سه شنبه ی سال

٩٥/١٢/٠٤
نسل ما

من آخر دیروزم

٩٥/١١/٣٠
وقتی چهار ماهه بودم

عشق، مادر و معجزه

٩٥/١٢/٠٣
برو فاش می کن، مگو چیست فاش!

راز و رمزهای رازداری

٩٥/١٢/٠١
وقتی همه ایران یک رنگ می شود

اولین روز آبی

٩٥/١٢/٠١
راهکارهای غیر مشروع

تابو های موقت

٩٥/١٢/٠٥
خاطرات باهم بودن

ساعت یازده

٩٥/١١/٣٠
اگرچه سخت، روزی تمام می شود

انتظار سخت ترین کار دنیاست

٩٥/١٢/٠٣
تبلیغات
تبلیغات