پایتان را از روی پدال بردارید
برگزیده‌ مرحله اول مسابقه نقطه سر خط

پایتان را از روی پدال بردارید

نویسنده : صدیقه حسینی

من همیشه با دور انداختن مشکل داشته ام!این که می گویم همیشه منظورم تا همین چند ماه پیش است.دور ریختن هر چیزی من را ناراحت می کرد.مثلا ً پوست خیار!فکر می کردم نباید به این راحتی ها بگذارم برود.ماسک خیار درست می کردم می گذاشتمش روی صورتم!بطری آب معدنی ام را نگه می داشتم.مداد های کوچک شده،کاغذ های باطله،لباس های کهنه شده ی غیر قابل استفاده...منطقم این بود که روزی به درد می خورد.و اگر صد در صد مطممئن بودم که تا هزار سال هم به دردم نمی خورد می گفتم اشکالی ندارد!می ماند خاطره می شود...و آن هم خیلی بی سر و صدا می ماند و خاطره می شد!

یک دفعه به خودم آمدم دیدم خاطره دارد از کشوهای لباسم،از قفسه ی کتاب هایم،از کمدم بیرون می زند...هر طرف را نگاه می کرد چشمم می خورد به چیزی که پشتش یک کتاب پنج هزار صفحه ای خاطره خوابیده بود و تا نگاهش می کردم خاطره اش از خواب می پرید!زنده می شد!بلند می شد می نشست و زل می زد توی چشم هایم...خاصیت خاطره همین است.هر چقد بیشتر می ماند کیفیتش بیشتر می شود.عمق پیدا می کند و تو را هم با خودش می کشد پایین...گاهی هم می برد بالا...زیر و رویت می کند!

حساسیتم روی خاطره ها به جایی رسیده بود که به اشیاء ِ توی اتاقم سر می زدم و مثلاً می گفتم:هی!تو فقط یه هفته ازت گذشته...حالا حالاها باید بمونی تا خاطره بشی.... و بعد از کنارش رد می شدم و می رسیدم به بعدی و می گفتم:ببینم تو چی کار کردی؟عه!...دوماهه موندی اینجا هنوز یه نصفه خاطره هم نساختی؟از تو انتظار نداشتم...

و آن هم سرش را می انداخت پایین،می نشست کنج اتاق تا زمان بیاید و چهار چرخ از رویش رد بشود، کهنه اش کند،عتیقه اتش کند و خاطره اش را بسازد...می توانم بگویم تلاش و پشتکار خوبی داشت اما از اولش هم استعداد خاطره شدن را نداشت.آخر آن فقط یک جا کلیدی ِ بدون کلید بود و حتی یادش نمی آمد که چه شده از این جا سر در آورده؟باید خیلی حافظه اش را زیر و رو می کرد...دیگر امیدم را نسبت به او از دست داده بودم اما او با تمام وجود تلاش می کرد....

من هنوز خاطره ای ام!خاطره ناکم!و اگر خاطره ناک چیزی شبیه به نم ناک باشد باید بگویم راه که می روم خاطره از من چکه می کند!و اگر خاطره ناک چیزی شبیه خطرناک باشد باید بدانید که به همان اندازه خطرناک و کشنده است!من خاطره ناکم اما دیگر می دانم که هر چیزی ارزش خاطره شدن را ندارد...بعضی چیزها مثل غذای چند شب مانده است.هر چقدر زمان بگذرد خاطره نمی شود،فقط فاسد می شود.خراب می شود و بوی گندش همه جا را بر می دارد.و دیگر هیچ وقت به حالت اولش بر نمی گردد!

باید پایتان را بگذارید روی پدال سطل آشغال و وقتی درش باز شد ظرف غذای مانده را خالی کنید...بعد هم بدون این که نگاهش کنید پایتان را از روی پدال بردارید!من این کار را کرده ام!و حالا خیلی احساس خوبی دارم...خیلی خیلی خوب!

===============

ادمین نوشت: چون رعایت اصول ویراستاری و املایی هم بخشی از امتیاز مسابقه است، تمامی مطالب مربوط به «نقطه سر خط» بدون ویراستاری و تغییر منتشر می‌شود.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠١/٠٧
١
٠
سلام جالب بود.منهم نسبت به کتابهاویادداشتهام احساس خاصی دارم.حیفم میادبریزم دور.ممنون.موفق باشید
صدیقه حسینی
صدیقه حسینی
٩٤/٠١/٠٧
٠
١
سلام ممنون از شما ....
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠١/٠٨
١
٠
سلام: زنده باشید.
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٠٧
٠
٢
عالی بود..همه چیش به جا بود..شروعش...میانه اش..پایانش..حداقل منو که راحت دنبال خودش کشیدو برد چون مسئله ای بود که ذهن خودمم درگیر کرده بود..فقط الان نمیدونم غمگین شم از خوندن این متن یا لبخند بزنم ..چون درسته که یه چیزهایی رو حتما باید دور انداخت..ولی بازم احساس خوب به من نمیدن :(
صدیقه حسینی
صدیقه حسینی
٩٤/٠١/٠٧
٠
١
سلام ممنون که وقت میذارید و می خونید مرسی :-)
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠١/٠٧
١
٠
فک کنم تو یه فیلم بود که میگف جوری زندگی کن که همیشه آمادگی داشته باشی تو سی ثانیه از همه چیزت بگذری... یا یه همچین چیزی (((: نوشته ی خوبی بود، موفق باشید.
صدیقه حسینی
صدیقه حسینی
٩٤/٠١/٠٧
٠
١
سلام ممنون از حضورتون و ممنون از اشاره تون به دیالوگ فیلم مخمصه اگه توی مخمصه افتادی باید بتونی ظرف سی ثانیه همه چی رو فراموش کنی و فرار کنی مرسی دوست عزیز
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٤/٠١/٠٧
٠
١
خیلی زیبا نوشته بودین
صدیقه حسینی
صدیقه حسینی
٩٤/٠١/٠٧
١
٠
سپاس از شما
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠١/٠٧
٠
١
خیلی هم خوب...موافقیم...بعضی چیزا رو بی درنگ باید انداخت سطل آشغال...شیک نوشتین....قلمتآن مستدآم (^_^)
صدیقه حسینی
صدیقه حسینی
٩٤/٠١/٠٧
١
٠
ممنون از حضورت دوست عزیز
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠١/٠٧
١
٠
استفاده دووجهی از کلماتی مثل "خاطره ناک" خلاقانه و زیبا بود اما ای کاش در پایان متن، خواننده رو دچار نتیجه نمی کردید یعنی اجازه میدادید تا از همین متن روان شما خواننده خودش به نتیجه برسه چون گاهی نتیجه دهی عریان در متنها به جای اینکه باعث جلب مخاطب بشه، برعکس عمل می کنه و مخاطب زداست. // با آرزوی موفقیت شما :)
صدیقه حسینی
صدیقه حسینی
٩٤/٠١/٠٧
٠
١
سلام و سپاس از همراهی تان قطعا اگر این متن قرار بود داستان باشد این گونه تمام نمی شد اما من فکر کردم در یک یادداشت به راحتی می توان مطلب را بست ... هرچند که من فکر می کنم متن با نشان دادن تغییر عقیده ی نویسنده تمام شده نه نتیجه گیری اما گویا این طور به نظر می رسد که نتیجه گیری شده ... بهرحال ممنون از محبت عمیقتون و حوصله تون تمام نظر ها برای من ارزشمند است ممنونم
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٠٨
١
٠
خیلی خیلی موضوع و زاویه ی روایت خوبی رو انتخاب کردید، بسیار خوب هم پرداختش کردید، شروع و میانه و پایانِ بسیار حساب شده ای هم داشت و یک یادداشتِ تاثیرگذارِ استاندارد بود. این یادداشت هم میتونه توی لیست نهایی برنده ها باشه، انصافا لذت بردم...(فقط اگر فاصله گذاری ها رو رعایت میکردید و البته یک عدد "ت" هم همون میانه یادداشت، اضافه تایپ نمیشد، این پرانتز من هم الان اینجا نبود و من خیلی خوشحال تر بودم!) بیصبرانه منتظر یادداشتها و مطالب قدرتمند بعدی شما هستم. خدا قوت :-))
صدیقه حسینی
صدیقه حسینی
٩٤/٠١/٠٨
٠
١
سلام و ممنون از حضورتون متاسفانه من نمی دونستم رعایت علایم نگارشی هم لحاظ میشه و علامت ها رو همون طور که در ناخودآگاهم بود و همیشه رعایت می کردم رعایت کردم و قطعا اگر می دونستم با دقت و تمرکز بیشتری این کار رو انجام می دادم باز هم ممنون از شما دوست عزیز
faranak_b
faranak_b
٩٤/٠١/٠٨
٠
١
جالب بود. دچار خاطره پردازی شدم! موفق باشید :)
صدیقه حسینی
صدیقه حسینی
٩٤/٠١/٠٨
١
٠
سپاس از شما
ردپای قلم
ردپای قلم
٩٤/٠١/١٤
٠
١
سلام...خیلی خوب...خوشمان اومد...به ما م سر بزنید...خوشحال میشیم...
محمدرضا غفاری‌نیا
محمدرضا غفاری‌نیا
٩٤/٠١/١٥
٠
١
سلام خانم صدیقه حسینی عزیز من منتقد نیستم این فقط یک نظر شخصی است؛ نظر محمدرضا غفاری‌نیا با خواندنِ داستانِ شما با عنوان "پایتان را از روی پدال بردارید" که سبک و ساختاری منحصربفرد داشت، تصمیم به نگارش این نظر گرفتم؛ اینجا هستیم تا از هم بیاموزیم، من از شما بسیار آموختم و جایز می‌دانم تشکرم را در غالب متنی که مدتی پیش به رشته‌ی تحریر درآوردم منتشر کنم. داستان یعنی سبک و ساختار. هر داستانی بر بنیان "بودن" پای نمی‌گیرد که از "شدن" مایه می‌پذیرد و قوام می‌یابد. داستان، روایتِ شدنِ بودن‌هاست؛ یعنی "دور ریختن هر چیزی که شما را ناراحت می‌کند." یعنی فراروی از "چونی‌ها" و به نمایش گذاشتن "چگونگی‌ها". یعنی "یک دفعه به خودت بیایی و احساس کنی خاطره دارد از کشوهای لباست، از قفسه‌ی کتاب هایت، از کمدت بیرون می‌زند." آدمی اصولاً برای این داستان می‌نویسد که از جهان تکراری و ملال‌آور "بودها" بگریزد و به بازآفرینی و بازپردازی لحظه لحظه‌ی زندگی بپردازد. برای این می‌نویسد که به بعضی خاطره‌ها محکم و بدونِ دغدغه بگوید: "هی! تو فقط یه هفته ازت گذشته... حالا حالاها باید بمونی تا خاطره بشی." داستانِ شما خودِ زندگی است. زندگی با تمام اجزا و مراتب و سایه‌هایش. سایه‌های "خاطره‌ناک"، "نم‌ناک" و "خطرناک" چه زیبا گفتید که: "هر چیزی ارزش خاطره شدن را ندارد." این یک واقعیت است؛ یک داستانِ واقعی ملفه‌های واقعی دارد. هم از این روست که داستانِ واقعی، روایتی است بی‌بدیل و یگانه از اصل زندگی. مثل مجمعه‌ها و تندیس‌های بازمانده از دوران کهن. تکرار نشدنی و یگانه؛ مثل برجسته‌ترین قطعات موسیقی، همچون "مداد های کوچک شده، کاغذ های باطله، لباس های کهنه شده‌ی غیر قابل استفاده..." به همین خاطر است که می‌گویند به تعداد آدم‌ها داستان وجود دارد. داستانِ شما را با لذت مطالعه کردم و زین پس می‌خوانمتان! قلمتان پویا و مانا سپاسگزارم
صدیقه حسینی
صدیقه حسینی
٩٤/٠١/١٦
٠
١
ممنون از لطفتون جناب غفاری نیا این متن به قصد داستان نوشته نشده و صرفا یک یادداشت هست با این حال از توجه شما ممنونم و امیدوارم همه بتونیم از این فضای خوب ایجاد شده استفاده کنیم بخونیم و بنویسیم و از نظرات همدیگه استفاده کنیم سپاس
mhv
mhv
٩٤/٠١/١٦
١
١
سلام، بیشتر از اینکه از مطلبتون خوشم بیاد ، نقد هاتون رو پسندیدم! اضافه شدن یک منتقد دیگه رو در سایت جیم یه اتفاق خوب میدونم سرکار خانم. موفق باشین:)
صدیقه حسینی
صدیقه حسینی
٩٤/٠١/١٦
١
٠
سپاس از شما موید باشید
س.احمدی
س.احمدی
٩٤/٠١/١٦
١
١
یکی دو تا مشکل تایپی که به هیچ جا برنمی خوره. مهم فکر نویسنده ست، که درمورد شما خیلی خوب بوده. اینکه رشته تونم ریاضی بوده قطعا خیلی کمک کرده به باز شدن فضای ذهنی تون. امیدوارم یادداشت شما رو در مرحله ی نهایی هم ببینم، چون ارزشش رو حداقل تا اون مرحله داره. ممنون!
صدیقه حسینی
صدیقه حسینی
٩٤/٠١/١٦
١
١
سلام و ممنون از لطفتون برای من همین که در این سایت بودم و مطالب دوستان رو خوندم کفایت می کنه .... باز هم ممنون از شما به امید روزهای خوب برای ادبیات
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠١/٢٠
٠
٠
سلام :) ! متن زیبایی بود ! سعی می کنم یکی از گزینه های رایم برای مسابقه این پست باشه
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦