تغییر یعنی...
برگزیده‌ مرحله اول مسابقه نقطه سر خط

تغییر یعنی...

نویسنده : h_ghasemi

تغییر، گردش زمین بود ... تغییر، چرخش هوا. تغییر، چراغ راهنمایی بود، وقتی به ثانیه های تعیین سرنوشت یک عابر رسید. تغییر، یک بوق بی وقت بود که پرنده ای را از آشیانه اش رماند و رنگ از رخ تخم های بی سرپرست پراند؛ جوجه قمری هایی که هیچ وقت به نخستین حرف الفبای پرواز نرسیدند. 

تغییر، تکه نانی بود زیر شتابزدگی یک گام بی ملاحظه و نومیدی نگاه گرسنه کودک گلفروش خیابانگرد، آن سوی ازدحام به خودمشغول صدها اتوموبیل و آدم و دود. تغییر، بهار بود و تابستان، پاییز بود و زمستان. تغییر، یک جا بند نبود. تغییر، یک رود پرخروش بیقرار رفتن و دویدن و رها شدن بود. تغییر، پنجره بود. پنجره ای که پرده هاش را باید کنار می زد تا به جشن خورشیدنوشی و پایکوبی شاپرک ها دعوت شود. تغییر، یک پنجره، فاصله بود بین زندگی و زنده به گوری! 

تغییر، آن دخترک موفرفری بود که در چشمهاش خوشه های نارس عشق داشت برای روز مبادا. تغییر، طلوع صبح مبادا بود! کوکوی ساعت بود لحظه ثبت دلشکستگی. تغییر، خرمن گیسوان جامانده روی بالش بود و شرم آینه از انعکاس. تغییر، سرطان بود. تغییر، شفا. تغییر، اندوه بود. تغییر، لبخند. 

تغییر، گندم بود و خاک. تغییر، گندم بود و نان. تغییر، گندم بود و عطر خوشِ «هنوز مادر هست» بین خواب و بیداریهای صبح جمعه. تغییر، گندم بود و دعای شکرگزاری پدر. تغییر، گندم بود و بی نهایت، دلگرمی.

تغییر، سیال بود. بی تاب. با ترس و ماندن و فلج شدن و لق لق زدن، میانه ای نداشت. شکننده بود و شکافنده. طوفان بود و نسیم. به یک هیأت و یک جامه اکتفا نمی کرد. گاه، شبیه قدکشیدن ناگهانی کودک همسایه بود و گاه، شبیه جای از امروز، خالیِ مادربزرگ بر مخده های ترکمن. گاه شبیه فرورفتن یک خاطره در قاب و گاه شبیه تکاندن هرچه یاد و یادواره، پشت دیوار فراموشی.

تغییر، رشته پاره تسبیح استخاره پدربزرگ بود و سرخ ترین اناردانه های غلتیده بر سجاده دعا. تغییر، رشته پاره دوستیهامان بود و گسستن های بارانی. تغییر، باران بود. یک آدم خیلی ساده بود که رشته روحمان، روزی به سرانگشتش گرفت و کشید تا طپنده ترین شریان های صادقانه قلب. تغییر، باران بود که هم بسوزاند و هم بخنداند. هم جریمه بود و هم پاداش. هم دانه و هم جوانه و هم غوره و هم انگور و هم سرکه و هم شراب؛ به بعضی ختم می شد و به بعضی هم، نه! هم سیاه و هم سپید.

تغییر، یک واژه نبود. همیشه هم ریشه در «احسن الحال» نداشت. تغییر، خودِ جهان بود، خودِ انسان! خودِ یازدهمین آیه از سوره سیزدهم. خودِ تقدیر. 

===============

ادمین نوشت: چون رعایت اصول ویراستاری و املایی هم بخشی از امتیاز مسابقه است، تمامی مطالب مربوط به «نقطه سر خط» بدون ویراستاری و تغییر منتشر می‌شود.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٠٧
١
٠
عجب یادداشتِ همه چی تمومی! خیلی خوب حلاجی کردید "تغییر" رو... و باز هم چشمم روشن شد به واژه ها و اصطلاحاتِ ناب.. مثل: خورشیدنوشی! این یادداشت میتونه یکی از کاندیدای نهایی باشه... موفق باشید خانوم نویسنده! بهترین هارو براتون آرزو میکنم :-))
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠١/٠٧
١
٠
به به آقای شمشیری! خسته نباشید از ادمینی و تایید کامنتا :) مرسی. نظرلطف شماست. حضور روشن و دلگرم کننده شما خودش بهترین هدیه س برای من (^_^) منم بیصبرانه منتظر آپ شدن مطالب شمام و از همین الان براتون آرزوی موفقیت دارم :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٠٩
٠
٠
;-))
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠١/٠٧
٠
٠
سلام:خیلی خوب بود.قلمتان ماندگاروجانتان سلامت.
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠١/٠٧
١
٠
سلام استاد. ممنونم از لطف شما. منم براتون آرزوی موفقیت دارم.
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠١/٠٨
٠
٠
سلام: قربان شما دوست مهربان.پاینده باشید.
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٠٧
٠
٠
تسلطت بر واژه ها و تفکراتت منو کشته هدی :دی :) ..جدی میگم..من هیچوقت نمیدونم ذهنمو متمرکز کنم موقع نوشتن یا همه جانبه ببینم..مگر اینکه بنویسم و بعد ویرایش کنیم..حالا نمیدونم این از عحولیمه یا چی..ولی تو فکر کنم اون موقع که داری مینویسی قشنگ میدونی که چی میخوای بگی و از قبل همه ی جوانب رو سنجیدی و همه ی کلمات رو تو ذهنت داری..مثلا من اگه بخوام راجع به تغییر بنویسم نمیتونم همه جانبه و رو همه چیش زوم کنم..مثلا میام از تغییرات خوب مینویسم فقط..ولی تو نه..کلا معلومه ذهنت پخته شده و روش نمیشه گف کامل چون هیچکی کامل نیس ولی تا حدود خیلی زیادی حداقل به حد نیازت تسلط داری..یادداشت قشنگی بود..موفق باشی :)
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠١/٠٧
١
٠
مرسی عزیزم. تو لطف داری به من اما شاید متعجب بشی اگه بگم که من موقع نوشتن تقریبا در هیچکدوم از نوشته هام اختیار قلم دست خودم نیست! من خودم به آغاز، میانه و پایان متنهام فکر نمی کنم معمولا! اونا خودشون ناگهان هجوم میارن و پشت همدیگه میشینن و یه قالب رو میسازن و من واقعا نمیدونم از کدوم منبع الهام می گیرن!؟ یعنی اگه همین الان دوباره بخوام در همین مسابقه شرکت کنم متنهام کاملا متفاوت از این که فرستادم خواهد بود. ذهن من موقع نوشتن اصلا دچار محاسبات نیست و من خیلی خیلی کم پیش میاد که در انتهای نوشته هام، برگردم و ویرایششون کنم. و بازم ممنون و خوشحالم که ارتباط برقرار کردی :)
m_soltani
m_soltani
٩٤/٠١/٠٧
٠
٠
...هم دانه و هم جوانه و هم غوره و هم انگور و هم سرکه و هم شراب ...واقعا متن پر بود از اصطلاحات ناب و دوست داشتنی :),یک یادداشت ادبی کم نظیر :)
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠١/٠٧
٠
٠
ممنون از لطفی که به من دارید. خوشحالم که باهاش ارتباط برقرار کردید :)
Narjes_sf
Narjes_sf
٩٤/٠١/٠٧
١
٠
عالی بود عالی!خصوصا جمله ی آخر که پایان داد به این نوشته کامل و زیبا!تغییر یعنی تغییر تصور من نسبت به خودِ تغییر،با خوندن این نوشته! :)
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٠٧
٠
٠
نمیتونم حالتو موقع خوندن نظر نرجس تصور کنم..فقط مواظب باش سکته نزنی..یعنی من اگه جات بودم که از خوشحالی احتمالا سکته میکردم که یکی با خوندن نوشته ام نظرش تغییر کرده و بهتر شده..دیگه تو رو نمیدونم :)
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠١/٠٧
٠
٠
عزیزمممم! نرجس جان نمیدونی با این کامنتت تاچه حد به من انرژی دادی! (^_^) خیلی خوشحال میشم وقتی خواننده من با برداشتهای تازه روبرو میشه. اصلا خود خود روحیه س همین موضوع :)
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠١/٠٧
٤
٠
منم تقریبا توی کمام الان فوفانو! شوخی نمی کنم. واقعا خوشحالم. واقعا. ایناس که هدیه و جایزه حقیقی منه :)
y-naeemi
y-naeemi
٩٤/٠١/٠٧
١
٠
چه خوب که شما توی یادداشت هم شرکت کردین ! خیلی خوب بود متنتون ! من برخلاف تمرکز اصلیم که روی شعرهامه برای این مسابقه یک یادداشت فرستادم منتها الان دیدم ایمیل برام رسیده که نباید متنمو در قالب pdf میفرستادم ! خوشحال می شدم با شما و دوستان دیگه در این زمینه رقابت کنم که قسمت نشد ! امیدوارم موفق باشید ...
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠١/٠٨
٠
٠
کاش شما هم قبل ارسال از ادمینهای محترم می پرسیدید و ما مطالعه یه متن خوب رو به این سادگی از دست نمی دادیم. حیف شد :(
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠١/٠٧
٠
٠
چقد قشنگ به همه چیز نگاه کردی و تغییر رو توصیف کردی ((: موفق باشی هدی جان
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠١/٠٧
٠
٠
مرسی الهه جان. ممنون از حضور خوب و گرمت :) تو هم موفق باشی عزیزم
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠١/٠٧
٠
٠
من از این یک تیکه خیلی خوشم اومد :«هم دانه و هم جوانه و هم غوره و هم انگور و هم سرکه و هم شراب؛ به بعضی ختم می شد و به بعضی هم، نه! هم سیاه و هم سپید.». دوباره، با آرزوی موفقیت تون در مسابقه.
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠١/٠٧
١
٠
تغییره دیگه! (^_^) همیشه که قرار نیست خوب و مثبت باشه. بدشم هست. نامطلوبشم هست. خوب و مطلوبشم هست... هم سیاه و هم سپید// ممنون از حضور شما
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠١/٠٧
٠
٠
از شما کمتر از این انتظار نمیره هدی جان :)) عالی بود موفق باشی :)
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠١/٠٧
١
٠
مرسی مهساجانم :) خوشحالم که هستی و باعث افتخار منه.
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠١/٠٧
٠
٠
معرکه ....توپ.....همه چی تموم... پیان بندی جذاب....بله خدا سرنوشت هچ قومی رو تغییر نمیده مگر اینکه خودشون تغییر کنن...مرســــــــــــی...کیف کردم...قلمفرسایی هات مستدآم...همیشه برامون بنویس (^_^)
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠١/٠٧
٠
٠
روحیه ... انرژی ... طراوت ... مرسی دنیادیده جان. مرسی. حضورت همیشگی. همیشه باش لطفا (^_^)
m_ehyaei
m_ehyaei
٩٤/٠١/٠٧
٠
٠
سلام . چقدر خوب ... واژه هایی که کنار هم قرار گرفتن شون، آهنگ شون، معناشون و از همه مهم تر فهم شون احساس خوبی به آدم میده . خسته نباشید .
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠١/٠٧
٠
٠
سلام. خیلی خوشحالم که باهاش ارتباط برقرار کردید. خیلی زیاد ممنون از حضور و لطف شما :)
saiideh70
saiideh70
٩٤/٠١/٠٧
٠
٠
خوشه های نارس عشق.... یعنی از ته دلم میگم فوق العاده بود...
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠١/٠٧
٠
٠
منم از ته دلم میگم خیلی خوشحالم که هستی سعیده جان :) ممنون عزیزم
s_sali
s_sali
٩٤/٠١/٠٨
٠
٠
بعد از خوندن چند کلمه ی اول چشمم افتاد رو یه غلتک و همینطور آمد تا آخر متن،وقتی تمام شد فقط چند لحظه مبهوت ناب بودن این متن بودم. عجب واژه های نابی. عجب ریتم خوبی. اصلا مگه میشه بهتر از این «تغییر» رو معرفی کرد! واقعا تبریک میگم خانوم قاسمی. به قول ما فوتبالیا شما با این متن رفتین واسه قهرمانی. :)
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠١/٠٨
٠
٠
بی اغراق، شفافیت کلام شما از ویژگیهای خوب شماست که منو همیشه تحت تاثیر خوش قلبی نهفته در وجود خود شما قرار میده. ممنون از لطفی که به من و نوشته هام دارید و ممنون از این همراهی دلگرم کننده شما. خیلی خوشحال و مفتخرم از حضورتون (^_^)
فاطمه خانووم
فاطمه خانووم
٩٤/٠١/٠٨
٠
٠
راستشو بگم؟ خخ اولش گفتم چقدر از کلمه ی تغییر استفاده کردی ولی از اونجایی که میدونم پایان بندی خوبی انتظارمو میکشه تا آخرش خوندم.( تغییر یک واژه نبود.... )ممنون هدی جون.
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠١/٠٨
٠
٠
آره خب. اتفاقی نبود که! عمدا و برای لحاظ معنای گسترده "تغییر" و همچنین رعایت ریتم مطلب بود که تکرار شد این کلمه :) دقیقا عزیزم. تغییر یک واژه و یک رویکرد نیست. خیلی وسیع تر و ظریفتر از این حرفاس. در هر لحظه و هر مکان حضور مبرم داره. مرسی فاطمه عزیز. مرسی که هستی و خوندی مطلب منو. سال پر از شادی رو برات آرزو دارم. (^_^)
faranak_b
faranak_b
٩٤/٠١/٠٨
٠
٠
نگاه جالب و جدیدی بود. شبیه یک دکلمه بود روی سن. موفق باشید :)
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠١/٠٨
٠
٠
نگاه تو ام خیلی برای من جذاب و قشنگ بود. خودم اصلا فکرشو نکرده بودم! یه دکلمه روی سن!! مرسی فرانک عزیز :)
z_mohammadi
z_mohammadi
٩٤/٠١/٠٨
٠
٠
واقعا باید روانی قلمت را تحسین کرد دوست خوب و عزیزم. انقدر روان می نویسی که آدم احساس می کنه در بطن متن قرار کرفته. موفق باشی
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠١/٠٨
٠
٠
مرسی زهره جان. خوشحالم که باهاش ارتباط برقرار کردی :)
s_watson
s_watson
٩٤/٠١/٠٨
٠
٠
بسیار بسیار زیبا بود و از خوندنش لذت بردم موفق باشید
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠١/٠٨
٠
٠
ممنون از شما. حضورتون مایه افتخاره :)
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/١٣
٠
٠
هدی فهمیدی چی شد؟ نوشته ی من جزو یادداشتا حساب شده. یعنی الان تو رقیب منی. من دیگه حرفی ندارم :|
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠١/١٤
٠
٠
باعث افتخار منه فوفانوجان.
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/١٤
٠
٠
باعث افتخار منم هست. ولی الان تابلوئه خودت میبری دیگه برا همین گفتم من دیگه حرفی ندارم :دی
mohammadreza_ghafarinia
mohammadreza_ghafarinia
٩٤/٠١/١٦
٢
٠
شما مسئول لبخند کسانی هستید که بعد از مطالعه‌ی این کلماتِ ناب، "به جشن خورشیدنوشی و پایکوبی شاپرک ها" دعوت می‌شوند. قلم گیرا و تمرکز شما برای نگارش تعبیرهایی دلپذیر، ستودنی است. با امید موفقیت این اثر.
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠١/١٦
٠
٠
زیباترین جمله ای که این روزها ممکن بود بشنوم رو "شما" به من هدیه دادید ... ممنونم ... ممنونم ...
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤