دلتنگی‌های سی سالگی
برگزیده‌ مرحله اول مسابقه نقطه سر خط

دلتنگی‌های سی سالگی

نویسنده : azadeh_tabrizi

از هفتم آذر امسال سی سال دارم. البته دُرستش اينه كه بگم سی سال رو ديگه ندارم و مثِ تموم آدماي ديگه نمي دونم كه چند سال ديگه رو دارم !؟ اما خوب ميدونم كه دلتنگم، دلتنگم نه براي روزايي كه تموم شدنو رفتند نه براي سالهايي كه اومدنو رفتن. نه براي آرزوهايي كه داشتمو ديگه ندارم. نه براي تموم لحظاتي كه مي تونستيم كنار هم باشيم و نبوديم. نه براي فرصتايي كه داشتم و از دست دادم. نه براي اينا دلتنگ نيستم. چرا بايد دلتنگ اينا باشم. وقتي كه ياد گرفتم يعني خودش بهم ياد داده كه براي چيزايي دلتنگ بشم كه ارزششو داشته باشه .

اما بدجوري دلتنگم، دلتنگم برا خيلي چيزا، چيزايي كه گاهي حتي خودم هم فراموش مي كنم . گاهي فراموش مي كنم كه چرا دلتنگم ؟ دلتنگم براي تموم لحظاتي كه مي تونستم حرف نزنم اما زدم . مي تونستم آروم باشم اما نبودم .ميتونستم مهربون باشم اما نبودم. مي تونستم ببخشم اما نبخشيدم. مي تونستم سكوت كنم اما نكردم. مي تونستم شاد كنم اما نكردم مث الان كه دارم دلتنگيهامو مي نويسم غافل از اينكه اگه كسي اينا رو بخونه دلتنگ تر ميشه. مي تونستم گاهي فقط يه لبخند بزنم اما ... من... منِه ... اين كاررو نكردم. خيلي چيزايه با ارزشو رو از دست دادم براي چيزاي بي ارزشي كه گاهي از خودم مي پرسم واقعن چي ارزششو داره يا داشته كه بتونم لحظه اي براي اين كارهاي نكرده خودمو ببخشم؟ اينه كه نميدونم چرا ؟ ولي شايد تو بدوني چرا؟ ميدوني كه ديگه فقط به خاطر خودته كه راه ميرم، مي خورم ، مي خوابم يا به اصطلاح ما آدميزادا زندگي ميكنم.

 فقط يه درخواست كوچولو ازت دارم. يه خواهش ... يه التماس ... قول ميدم كه آخريش باشه. ميدونم ديگه نميتوني حرفامو باور كني چون خودمم ديگه شمارشش از دستم در رفته ! نمي دونم چن بار بهت گفتم كه اين آخرين خاستمِه اگه اينو بدي ديگه قول ميدم چيزي ازت نخام ... اما راستش تقصير خودت هم هست ... تقصير خودته، خودت بهمون فراموشي رو دادي ! وَ اينِه كه هر دفعه يادم ميره!

باشه باشه باشه ... ديگه فقط اينطوري بهم نگاه نكن. آخه خيلي خجالت مي كشم. آره باشه دارم الكي توجيه ميكنم. بابا قبول قبول قبول...... ولي خودت ميدوني كه اين دفه خيلي فرق داره. يعني خيلي چيزا عوض شده. من ديگه ازت چيزايي رو كه بهم نشون دادي، همشون بي ارزشن رو نميخام. براي همينِه كه ازت مي خام و فقط و فقط از خودت كه یه فرصت، دیگه بهم بدی. نرو،حرفمو باور كن اين دفه آخرمِه. 

=================

ادمین نوشت1: چون رعایت اصول ویراستاری و املایی هم بخشی از امتیاز مسابقه است، تمامی مطالب مربوط به «نقطه سر خط» بدون ویراستاری و تغییر منتشر می‌شود.

ادمین نوشت2: این مطلب تیتر نداشت، تیترش را خودمان اضافه کردیم برای خالی نبودن عریضه!

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠١/٠٧
٠
٠
سلام زنده وسلامت وموفق باشید.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٠٧
٠
٠
یادداشت قشنگی بود.. اما من خانم تبریزی شاعر رو بسیار از خانم تبریزی نویسنده قوی تر می بینم... دلیلم هم اشکالات املایی و نگارشی و تایپی رنگارنگی هست که داخل این یادداشت قشنگ(اما بی دقت) شما به چشمم میخورن... خیلی زیبا دلتنگی هاتون رو به تصویر کشیدید اما کاش کمی دقت هم چاشنی تایپ و نگارش می کردید... براتوم بهترین هارو آرزو میکنم، اصلا متن ضعیفی نیست؛ من موظفم به دیدن این نکته های ریز... موفق باشید خواهرم :-))
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠١/٠٧
٠
٠
همین کامنت+آرزوی موفقیت شما :)
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٠٧
٠
٠
چقد صمیمی بود..نمیدونم چجور احساسمو بیان کنم..صمیمی واقعا مناسبه؟پاک و معصومانه شاید باید بگم؟یا بچگونه؟نمیدونم فقط میدونم احساسات خالصی توش موج میزد که با تمام وجود درکش کردم..ازاده امیدوارم راحت رو پیدا کنی و تو هم بتونی طعم ارامش رو بچشی..ادما تا وقتی نمردن اون فرصت رو دارن..پس ازش استفاده کن
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٠٧
٠
٠
چه سوتی ای..راحت منظورم راهت بود :|
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠١/٠٧
٠
٠
امیدوارم سی سالگی سن غم گین شدن نباشد، امیدواریم توی سی سالگیم همه چی تموم شده باشه...
F_ahmadi
F_ahmadi
٩٤/٠١/٠٧
٠
٠
راستشو بخواین من دوست دارم زودتر سی ساله بشم.یه سن با کلاسیه اصلا :-D متنتون خوب بود. قشنگ دلتنگیاتونو حس کردم.
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠١/٠٧
٠
٠
خیلــــــــــــــی هم شیک... بین خودمون بمونه من یخده از این 30 ساله شدنه میترسم....قلمتآن مستدام (^_^)
پربازدیدتریـــن ها
دیگر نگران دیر رسیدن نیستم

من گم شده بودم

٩٥/١٢/٠٤
سقوط به سرزمین ارواح

من بودم

٩٥/١٢/٠٤
شعری سروده خودم

کسی خبر ندارد

٩٥/١٢/٠١
راهکارهای غیر مشروع

تابو های موقت

٩٥/١٢/٠٥
شعری سروده خودم

کودکم نیست توی آغوشم

٩٥/١٢/٠٤
می شود ساده بود و از ته دل خندید

اندر احوالات دغدغه های ریز دخترانه

٩٥/١٢/٠٣
دارم دیوانه می شوم

دختری در آینه

٩٥/١٢/٠٣
خاطراتی از نمایشگاه پژوهش سال 94

از هم فکری تا اثبات توانایی ها

٩٥/١٢/٠٢
از کرامات آقا بود

زیباترین سه شنبه ی سال

٩٥/١٢/٠٤
مطمئنم اینجاست

هیس، آرام، کسی بو نبرد

٩٥/١٢/٠٢
چای نخوردن ها بهانه است

تو بیا تو بمان

٩٥/١٢/٠٢
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت سوم

٩٥/١٢/٠٢
ته دلم خوشحال می شوم

سورپرایز شوندگی

٩٥/١٢/٠٥
حس تلخ تنهایی

گاه می توان خوب نبود

٩٥/١٢/٠٦
وقتی چهار ماهه بودم

عشق، مادر و معجزه

٩٥/١٢/٠٣
می روم شهر را بی خاطره قدم بزنم

دختری قید موهای خود را زد

٩٥/١٢/٠٧
برو فاش می کن، مگو چیست فاش!

راز و رمزهای رازداری

٩٥/١٢/٠١
وقتی همه ایران یک رنگ می شود

اولین روز آبی

٩٥/١٢/٠١
اگرچه سخت، روزی تمام می شود

انتظار سخت ترین کار دنیاست

٩٥/١٢/٠٣
شعری سروده خودم

تهدید نکن

٩٥/١٢/٠٤
تبلیغات
تبلیغات