باده از ما مست شد؛ نی ما از او  / داستان کوتاه
برگزیده‌ مرحله اول مسابقه نقطه سر خط

باده از ما مست شد؛ نی ما از او / داستان کوتاه

نویسنده : m_fanaei

تمام شهر را دویده بود شاهدش پاهای خون آلودش بود .نصف  عمر دنبال خودش گشته بود خود ِ خودِ واقعی اش ، همان خودی که در گوشه های ذهن و خیال و اوهام پیچ درپیچش پنهان شده بود ، همان خودی که با خود ِ ناخودش دویده بود ولی هرگز به او نرسیده بود . پشت لبش تازه سبز شده بود که ....... ، یادش نمی آمد و البته چه فرقی می کرد که چه اتفاقی افتاده ؟ مهم این بود که آن اتفاق افتاد و او «خود» را گم کرد. کارش همیشه این بود که از خودش و خیال هایش طفره برود .از خودش پرسید درست که خاطرات آن اتفاق را از ذهنم  پاک کرده ام اما توانایی از بین بردن تاثیرات آن را دارم؟ خاطرات «آن اتفاق»  فراموش شده بود و درست از همان موقع «خود» گم شده بود. نمی خواست اتفاق را به یاد بیاورد او فقط می خواست زندگی کند وحالا فهمیده بود که تا «خود» را پیدا نکند نمی شود که نمی شود . «خود» آرام روبرویش نشست ، برایش چای  ریخت و زخم های پایش را تیمار کرد و لبخند غمگینی زد .مرد رویش را برگرداند می دانست خود ِ زیرکی دارد و چون «خود»  خودِ او بود از نقطه ضعف هایش با خبر است و با این کارها می خواهد خاطرات آزار دهنده ای  را زنده کند . برای خودش مردی شده بود ولی هنوز هم هروقت دلتنگ بود دلش آغوش مادرش را می خواست که سال ها بود سرد و بی روح به روی خاک باز شده بود. اما اکنون  دلتنگ و غمگین نبود ، فقط خسته بود و می خواست زندگی کند .خود دستش را گرفت ، در چشم هایش ذل زد و شروع به گریستن  کرد .مردک بیچاره ترسیده بود ، آنقدر در تنهایی های خود مانده بود که حالا تنهایی و بی کسی اش روبروی او قد علم کرده بودند و او را مسخره می کردند ، چشم هایش را بست وفریاد زد : «من فقط می خواهم زندگی کنم » و جوابی نشنید دوباره فریاد زد : «من فراموش کردم تا زندگی کنم» و باز هم جز صدای گریه ، صدایی نشنید،آرام گفت:من نمی توانم فراموشش کنم و چشم هایش را باز کرد. آرام آرام گریه می کرد . به خود نگاه کرد و از او پرسید : چرا گمت کردم ؟ چرا دیگر خودم نبودم ؟ برای اینکه به خودم دروغ گفتم ؟ اینکه فراموشش کردم دروغ بود ؟ دویدم تا ازاو دور شوم ولی چرا از خودم دور شدم ؟ باید با واقعیت روبرو می شدم؟ نباید فرار می کردم ؟ نباید قسمتی از من را که مانده بود نجات می دادم ؟ 

اشک هایش را پاک کرد ، پرده اتاق را کنار زد و به آسمان نگاه کرد .آسمان صاف بود و از دل او خبر نداشت ، دلش سنگین تر شده بود . رادیو را روشن کرد . . . رادیو می خواند : «رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده »..... اشک هایش دوباره شروع شد همه ی سعی خود را کرده بود تا فراموش کند و حالا آنقدر از خودش فاصله گرفته بود که نمی توانست خودش را بشناسد و روبروی خودش که این همه تغییر کرده بود کم آورده بود.با این حال می دانست هنوز مشترکاتی با خود قبلی اش دارد.

نشان به آن نشان  که مردی با صدایی جادویی از رادیو زمزمه کرد 

رفت آن سوار و با خود یک «تار مو» نبرده ! 

و مرد با تمام وجود می گریست.

=================

ادمین نوشت: چون رعایت اصول ویراستاری و املایی هم بخشی از امتیاز مسابقه است، تمامی مطالب مربوط به «نقطه سر خط» بدون ویراستاری و تغییر منتشر می‌شود.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٠٧
١
٠
یاد داستان کشنده ی اقای علوی افتادم..البته شبیهش نی..نترس..از نظر محتوایی میگم :) .. " خود ِ ناخودش " اکثر ادما همینجورین متاسفانه..چه اصطلاح قشنگی بود برا تعریف اینجور ادما ..محتوای متنت و روایتش عالی بود..نگارشتم عالی بود..فقط چند خط اخر نمیدونم چرا اونطور که باید به دلم نچسبید..دوست داشتم واضح تر با خودش صادق باشه..که همه ی وجودشو قبول کنه..البته که پایان تو هم خوب بود ولی من دوس داشتم حداقل اخرش میگفتی از اینکه حقیقتو فهمیده با شوق میگریست..یه همچین چیزی..نه اینکه دوباره فقط بگریسته :دی ..عاشق این تیکه شم " چشم هایش را بست وفریاد زد : «من فقط می خواهم زندگی کنم » و جوابی نشنید دوباره فریاد زد : «من فراموش کردم تا زندگی کنم» و باز هم جز صدای گریه ، صدایی نشنید،آرام گفت:من نمی توانم فراموشش کنم و چشم هایش را باز کرد. آرام آرام گریه می کرد . به خود نگاه کرد و از او پرسید : چرا گمت کردم ؟ چرا دیگر خودم نبودم ؟ برای اینکه به خودم دروغ گفتم ؟ اینکه فراموشش کردم دروغ بود ؟ دویدم تا ازاو دور شوم ولی چرا از خودم دور شدم ؟ باید با واقعیت روبرو می شدم؟ نباید فرار می کردم ؟ نباید قسمتی از من را که مانده بود نجات می دادم ؟ " کاری که خیلی از ماها میکنیم ..خودمونو جا میذاریم تا زندگی کنیم ولی نمیدونیم تا همه ی وجودمونو قبول نکنیم نمیتونیم زندگی کنیم
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠١/٠٧
٠
٠
سلام من بیرون بودم ، الان ذوق زدم از اینکه تو مرحله اول اثرم قبول شده :)) متاسفانه اون داستان رو نخوندم ،راستش میخواستم یه جوری بهتر شه ولی خیلی تو بند این قضیه بودم که تعداد کلمات زیاد نشه و خب زمان هم کم بود ( دارم بهونه میارم :))) ) پیام اصلیش هم همین بود فاطمه جان ، قبول کردن شکست ها ، یه اصل ضروری برای خوشبختی و ادامه راهه
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٠٧
١
٠
راستی..برات ارزوی موفقیت میکنم..حسم میگه مقام میاری تو مسابقه..اخه خیلی عالی بود محتوا و نگارشت :)
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠١/٠٧
٠
٠
مرسی ، راسش یه جورایی بهم الهام شده بود امروز که خونه نیستم تو جیم داستانم رو میذارن :))) خدا کنه ^_^ :D مرسی مرسی :))
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠١/٠٧
١
٠
سلام موفق وسلامت باشید
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠١/٠٧
٠
٠
سلام ، ممنون ، به همچنین :)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠١/٠٨
١
٠
سلام: متشکرم
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٠٧
١
٠
زاویه روایت خیلی هوشمندانه ای رو انتخاب کردید... موضوع خوبی هم بود. اما فاصله گذاری ها در اغلب موارد اشتباه بودند خانم فنایی. به جز یکسری فاصله های غیرضروری که بین کلمات زده بودید، این رو یادتون باشه که همیشه نقطه یا ویرگول به کلمه قبلیش می چسبه، و بعدش فاصله میخوره. "زمانِ افعال" رو هم در اواسط داستان گم کردید. چون زاویه دید بسیار سخت(و البته خوبی) رو انتخاب کرده بودید این اشکال قابل پیش بینی بود اما خب با کمی دقت حل میشد. خیلی از افعال رو هم می تونستید با قرینه لفظی حذف کنید... چون شیوه نگارشتون بر مبنای تکرارِ "خود" بود، پس باید سعی میکردید تا جاییکه می تونید به سایر افعال فشار بیارید و غیرضروری هاشون رو مرخص کنید برن دنبال کارشون! و نکته آخر اینکه املای "زل" درست هستش و "ذل" صحیح نیست. امیدوارم بعد از تعطیلات با حوصله بیشتری بنویسید چون واقعا قلم توانایی دارید و بخوبی از پسِ پرداختِ یک قصه خوب بر میایید... موفق باشید :-))
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠١/٠٧
٠
٠
متاسفانه این اشتباه رو زیاد انجام میدم ، حتی تو نگارش پروپوزالم و استادم هم همین رو بهم میگن :)) سعی میکنم برطرف کنم، در مورد زمان یه جاهایی تعمدی بود ، میخواستم سردرگمی این ادم رو توش نشون بدم ، زل !! واقعا ممنون چه اشتباه بدی :( ، بعد از تعطیلات وقتم به شدت کمتر میشه :)) مرسی از لطفتون :)
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠١/٠٧
١
٠
با آقای شمشیری موافقم در مورد نکات ریز گرامری و انشایی که گفتن. قدر نقدهای سازنده ایشون رو بدون مهساجان. خیلی کمکت میکنه :)
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠١/٠٧
٠
٠
بله بله قدر میدونم :) خیلی لطف میکنن ، سعی می کنم برطرفشون کنم و هر دفعه با راهنمایی های ایشون و بقیه دوستان بهتر از دفعه قبلم بنویسم :) هنوز سر غلط املایی از دست خودم عصبانیم !!
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠١/٠٧
١
٠
خوشم اومد براتون آرزوی موفقیت می کنم ((:
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠١/٠٧
٠
٠
خدا رو شکر :) مرسی ، به همچنین :))
مهدی
مهدی
٩٤/٠١/٠٧
١
٠
با اینکه خیلی غمگین نوشته بودی ولی باید بگم فضاسازیت خیلی خوب بود ، به خصوص شعر همایون شجریان که پاراگراف آخر بش اشاره کردی ! موفق باشی
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠١/٠٧
٠
٠
جوابت رو اشتباهی پایین نوشتم :|
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠١/٠٧
٠
٠
مرسی :) بله این آهنگ کولی عالیه :)
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠١/٠٧
٠
٠
بهله... کیه که با خودش مشکل نداشته باشه....شیک نوشتین...قلمتآن مستدآم (^_^)
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠١/٠٧
٠
٠
ممنون :))
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠١/٠٧
٠
٠
داستان زیبایی بود و غم و پریشانی قهرمان داستان هم به خوبی به تصویر کشیده شده بود. اگه قبل ارسال یه بار بازنگری می کردی مطمئنا عالی تر هم می شد. موفق باشی مهسای عزیز و مهربان :)
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠١/٠٧
٠
٠
خوشحالم خوشت اومده :) کل تصمیم گیری برای نوشتن داستان تا فرستادنش نیم ساعت طول نکشید و قبلش هم هیچ فکری راجع بهش نکرده بودم !! بله عجله کردم مرسی هدی جان شما هم موفق تر باشی هر روز بیشتر از قبل :))
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠١/٠٨
٠
٠
میدونی هدی جان ، واقعیت این جو محترمانه و صمیمی جیم خیلی من رو جذب کرده ، همین که داستانم به مرحله بعد راه پیدا کرد احساس میکنم سال 94 سال خوبیـــــه :)) پر از موفقیت :)) انشاالله :)
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨