صدای تنهایی / داستان کوتاه
برگزیده‌ مرحله اول مسابقه نقطه سر خط

صدای تنهایی / داستان کوتاه

نویسنده : سایت جیم

فاطمه آدم‌پور

کنار در دستشویی مچ پای مادرم را چسبیدم و به اصرار از او خواستم در مورد کار امروزش توضیح بدهد. بیچاره نمیدانست حوله را کجا آویزان کند. با ترفندی مادرانه گفت: «ولم کن سوخت.»

خودش را رها کرد و به آشپزخانه رفت. نا امید شدم . به اتاقم که مشترک با دو خواهر بزرگترم بود دویدم. سرم را پشت کمد چوبی پنهان کردم که هم تاریک باشد و هم آن دو مزاحم ، سوال پیچم نکنند. چند سوال از خودم پرسیدم و گریه را سر دادم. اول اینکه چرا دیگر مادرم با حرکت تند لبهایش برایم صدای باران را تقلید نمیکند؟ دوم اینکه چرا وقتی سرم را روی پایش می گذارم مثل قدیم نوازشم نمیکند؟ تنها هشدار می دهد که پایش درد گرفته و من باید سرم را روی زمین بگذارم. و سوم اینگه مدتی است برای رفتن به مرسه بیدارم نمی کند. ساعت پدر مرا بالای سرم می گذارد و بدون یک کلمه حرف راهی رختخوابش می شود. اصلا از اینها گذشته چرا به خوشمزه گی هایم کمتر می خندد؟ تند تند اشکهایم را پاک می کردم. به برچسب آدمس خِرسی که پشت کمد چسبانده بودیم نگاه می کردم و خیره به چشمان بتمن سوال هایم را با ناباوری ، دو بار و سه بار تکرار می کردم.

 سرگشتگی ام از مرز یک هفته گذشته بود . کسی باید پاسخم را می داد . باید می گفتند مشکل کجاست. مادرم بایستی به کوچکترین عضو خانواده اش که هنوز نمی توانست مشق های کلاس دوم دبستانش را به تنهایی تمام کند محبت میکرد. من محبت می خواستم. 

به سرعت اتاق را ترک کردم و کنار تلویزیون سَدِ راه مادرم شدم . دامنش را دور مچ کوچکم پیچاندم و از او جواب خواستم. 

«چرا سرمو نذارم روی پات؟»

«پام درد میگیره مامان. اینقدر به من نچسب بذار به کارام برسم.»

«من چی کار کردم؟»

«مامان جان نکِش دامنمو. ول کن، ول کن، آفرین. حالا برو مشقاتو بنویس.»

رفت. مثل همیشه متوجه منظورم نشد. به ظاهر این بی تفاوتی نسبت به من تبدیل به کاری معمولی شده بود. گویی قرار بر این بوده که بعد از ورودم به کلاس دوم توجهش به من کم شود. 

نمیشد هر شب پشت کمد اشک بریزم ، تنها به این خاطر که مادرم فراموش کرده به من محبت کند. باید به او می فهماندم چه طور دارد با احساسات کودکش  بازی می کند.

چاقویی از آشپزخانه برداشتم و کنار بهترین گلدان مادرم ایستادم. با جیغ بلندی مادرم را صدا زدم. اول سرو کله ی پدرم پیدا شد و بعد مادرم پشت سرش ظاهر شد. چاقو را روی ریشه ی پهن و قطور درختچه ی سبز و سرحال گرفتم که با وجود کهولت سن توان پنهان کرده آنها را در زیر خاک نداشت و با اخمی در پیشانی فریاد زدم: «اگه همین الان منو نبری پارک ریشه ی درختتو می بُرم.»

مادرم می خواست لب به سخن باز کند که پدرم جلواش در آمد: «هنوز هوا روشنه چرا خودت نمیری؟»

متعجب سکوت کردم. برای اولین بار کاری این چنین عجیب به من محول شده بود. بیرون رفتن از خانه آن هم بدون حضور پدر و مادرم. آن هم تنها.

ناخودآگاه گره از پیشانی ام باز شد و چشمهایم از تعجب گرد شده بود و نگاهم از پدر به مادر و از مادر به پدر با حالتی مضطرب در چرخش بود. چاقو را فراموش کرده بودم. پاهایم سست شده بودند. احساس کردم چیزی باید کشف کنم که از آن هیچ نمی دانم. با تعجب پرسیدم: «خودم؟»

«آره پارک همین بغل ئه»

«شماها منو نمی برین؟»

پدرم بدون اندکی لبخند یا کمی برق محبت در چشمانش گفت: «تو دیگه بزرگ شدی.»

====================

ادمین نوشت: چون رعایت اصول ویراستاری و املایی هم بخشی از امتیاز مسابقه است، تمامی مطالب مربوط به «نقطه سر خط» بدون ویراستاری و تغییر منتشر می‌شود.

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٠٧
٢
٠
متوجه نشدم... برای "بزرگ شدن" ادله کافی در اختیارم نذاشتید! تصویرسازی هاتون عالی بودند اما علاوه بر اشکالات ریز و درشت ویراستاری و نگارشی؛ انتهای داستان هم کاملا رها شده بود..... من فکر میکردم شاید مادرش عمل جراحی خاصی روی زانوهاش داشته که نمیخواستند بچه ها متوجه بشن... اگر اونقدر بزرگ شده که تنهایی بره پارک پس چرا مادرش میگه برو مشقاتو بنویس... ببینید خانم آدم پور، هر گرهی که میندازید باید مسئولیتش رو بعهده بگیرید و تا پایان جواب قانع کننده ای ارائه بدید. نشانه ها حاکی از "کودک بودن" داشتند اما امر؛ امرِ بزرگ شدن بود... و این تناقض داره با اصول کلاسیک داستان نویسی. یا شاید من درست متوجه نشدم... که لابد وضوحش کافی نبوده یا نشانه ها کم بودند... موفق باشید خواهرم :-))
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٤/٠١/٠٧
٠
٠
:"( اخعی گناه داشت نازی:))ممنون خیلی خوب نوشته بودید توی داستان غرق شدم ولی اخرش چرا هیچی نشد؟!یعنی الان چه بلایی سرش اومد؟؟
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠١/٠٧
٠
٠
سلام موضوع خیلی خوبی رو انتخاب کرده بودید، یه خورده اگه آخرش عجله نمی کردید و بیشتر توضیح می دادید برای خواننده قابل قبول تر بود. اما خوب بود (((: موفق باشید
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠١/٠٧
٠
٠
ای بابا یهنی ما که الان نمیتونیم تنایی بریم پارک...اونقدری که باید بزرگ نشدیم :)) به هرجهت شیک نوشتین قلمتآن مستدآم (^_^)
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠١/٠٧
٠
٠
من فکر کردم پای مادرش دچار سانحه ای مثل سوختگی شده که اینطور ناگهانی و با خشونت بچه رو از خودش رونده (چون این تغییر در مادر، بسیار محسوس تر از بچه بود)!!
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠١/٠٨
٠
٠
سلام: براتون آرزوی موفقیت دارم.متشکرم
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠١/١٢
٠
٠
نميدونم چرا احساس ميكنم پايان داستان در مورد همون بچه ي اول داستان نيست، بچه اي كه تا ديروز روي پاي مادرش ميخوابيده و با عكس آدامس خرسي ارتباط داره چطور ميتونه با چاقو به ريشه گياه داخل گلدان بزنه و چطور ميشه كه با يك تغيير موضع قوي از سمت پدرش به تنهايي راهي پارك بشه!؟
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

نام تو

٩٦/٠٥/١٩
دیوان خنده های تو

بفهم

٩٦/٠٥/٢١
آن‌ها از تپش هماهنگ قلب‌هایمان چه خبر دارند؟

نامه هایی به همسرم / نامه سوم

٩٦/٠٥/١٩
کاش کسی شاملو و فروغ را صدا بزند

در نبودنت

٩٦/٠٥/٢٢
شعری سروده خودم

یک مرد به جا مانده ای از عاشورا

٩٦/٠٥/٢٢
شیرینی اش را نفهمیدم

اولین حقوق کاری

٩٦/٠٥/٢٢
شعری سروده خودم

می نویسم از تو

٩٦/٠٥/٢٢
این روزها همه چیز به تو مربوط است

نامه هایی به همسرم / نامه چهارم

٩٦/٠٥/٢٣
مردم این چیزها را باور نمی کنند!

موی سفید

٩٦/٠٥/٢١
تو مکمل منی

بوسه های نگفته

٩٦/٠٥/٢٣
تا دل به بودنش خوش باشد

کاش دل هم خانه داشت

٩٦/٠٥/١٩
عمریست برایت می نویسم

گمنام خاص

٩٦/٠٥/٢٣
شعری سروده خودم

عشق و تبسم

٩٦/٠٥/١٩
از آرزوهای خوب

کمی وقت شناسی

٩٦/٠٥/٢١
یکی باید بیاید

ویرانه دل ماست

٩٦/٠٥/٢٤
شعری سروده خودم

معنی فاصله این نیست که از آنِ همیم

٩٦/٠٥/٢٤
شعری سروده خودم

موج خروشان قلم

٩٦/٠٥/٢١
تو دلت چه می خواهد؟

تاوان دلتنگی

٩٦/٠٥/٢٤
ذهن من پر شده است از دیگران

خودم چی پس؟

٩٦/٠٥/٢٣
ماجرای اولین باری که به استخر رفتم

توافق ذهنی مشترک بچه های جنوب شهر / قسمت اول

٩٦/٠٥/٢٥
تبلیغات