حساب و کتاب آخر سال / داستان کوتاه
برگزیده‌ مرحله اول مسابقه نقطه سر خط

حساب و کتاب آخر سال / داستان کوتاه

نویسنده : محدثه عارفی

پشت پیشخوان نشستم و ورقه های صورت حساب را پرت کردم جلویم و هی با اعداد کلنجار رفتم. چه چیزی سخت تر از رسیدگی به حساب های یک سال روی هم تلنبار شده ی کافه ام؟! خب! باید شروع کنم. چهار، شش، ده؛ بالانس. این صدای چیست؟ الان چه وقت باران آمدن است؟!  اَ.. که هِی! باید تا سال تحویل نشده این حساب ها را مرتب کنم. سه، دو، پنج؛ بالانس. صدای باران می پیچد داخل گوشم. نگاهم را می چرخانم روی میزی که شاگردم گلدان های شمعدانی را گذاشته کنارش. در کافه را بسته ام و به او تاکید کرده ام کمی دیرتر بیاید. سکوت میخواهم. ورق ها را برداشتم و نشستم پشت میز، کنار شمعدانی ها. باران بدجور به پنجره می خورد و نگاهم بی توجه به خش خش برگ های صورت حساب پر کشید روی آدم های پشت شیشه ی دودی. مردی جوان با چتری سیاه و بزرگ قدم می زد. قطره های باران سر می کوبیدند به چتر و لیز می خوردند روی زمینی که زنی میانسال دست بچه اش را گرفته بود و با سرعت روی ان می دوید. دست بچه کشیده می شد بدنبال زن و چتر در هجوم این سرعت مثل وصله ای نچسب بدنبالشان بود. پیرمرد با کلاه نمدی و دست هایی که فرو کرده بود داخل جیب های گشادش، قدم برمی داشت. هرازگاهی دست هایش را درمی آورد و بازو هایش را مالشی می داد. دو طرف کتش را به هم نزدیک می کرد و یقه های پالتویش را بالا می آورد. دو دست، دو دست گره شده در زیر باران، نظرم را از پیرمرد - که الآن داشت با دست قرمز و یخ بسته اش سیگار روشن می کرد - گرفت. خیره شدم به دست های گره شده که از شدت سرما قرمز و کرخت شده بودند. پالتوی قرمز خانم با کاپشن مشکی آقا در پس زمینه ی بوق ماشین ها محو شد و کودکی از وسط خیابان دوید به سمت پیاده رو. کاپشن تنش نبود. آستین هایش آب رفته و دکمه هایش یک در میان غایب بودند. دست هایش نه داخل جیب بلکه حلقه شده دور گل هایی سرخ ولی پژمرده بود. نگاهم دوید روی رد نگاهش و سر خورد داخل یک ماشین. روی یک زن و مرد جوان و نوزادشان. شیشه های ماشین از گرما بخار گرفته بود و زن دستش را بادبزن وار روی صورت کودک تکان می داد. این وسط عمو فیروز با لباس های خیس و صورتی که سیاه بود، بین ماشین ها جولان می داد و آواز می خواند.

-  اقا! ... آقا!

-  هوم! با منی؟

-  آره. گفته بودین این ساعت بیام تو صورت حسابا کمک کنم. آقا مامانم خیلی ناراحت شد که سال تحویل پیشش نیستم ولی وقتی گفتم آقا گفته دیگه هیچی نگفت. حق پدری دارین به گردن ما آقا.اِ...راستیِ سلام!

دست هایم را کردم داخل جیبم. نگاهم افتاد روی ورقه های صورت حساب. انداختمشان همانجا روی میز و از کافه زدم بیرون.

-  آقا! چی شد؟ تنهایی ردیفشون کنم؟

-  سلام! نعع! برو خونه. از تو دخل شیرینی عیدتم بردار. 

-  اما ..

-  عِه! برو دیگه. دِ یالا.

نگاهم دوخته شد به رو به رو و پالتویم را انداختم روی دست. دستکش ها را گذاشتم داخل جیبم و بدون چتر، بدون نگرانی صورت حساب ها، بدون توجه به چراغ قرمز و بوق پی در پی ماشین ها، در حالی که دهانم را باز کرده بودم تا قطره های رحمت خداوند را مزمزه کنم عاشقانه، فقط با یک لبخند به سمت خانه راه افتادم. باید قبل از تحویل سال گونه ی دخترم را می بوسیدم و به حساب محبت هایی که دریغش کردم، می رسیدم.

================

ادمین نوشت1: چون رعایت اصول ویراستاری و املایی هم بخشی از امتیاز مسابقه است، تمامی مطالب مربوط به «نقطه سر خط» بدون ویراستاری و تغییر منتشر می‌شود.

ادمین نوشت2: این مطلب تیتر نداشت، تیترش را خودمان اضافه کردیم برای خالی نبودن عریضه!

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٠٧
٠
٠
عاااااااااااالی بود محدثه...عااااااااااااالی...فضاسازی عاالی بود..نتیجه گیری عالییییییی بود..همه چی عااااااالی بود..موووووووفق باشیییییییییییی (: ^___^ :)
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٠٧
٠
٠
برات یا اول شدن یا دوم شدن یا سوم شدن رو تخمین میزنم..باشد که رستگار شوی :دی
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠١/١٠
١
٠
مرسی فوفانوی عزیزم :) خوشالم که بدلت نشسته. :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٠٧
٠
٠
خیلی عالی بود، همه چی سر جای خودش و پرداختی عالی بدون زیاده گویی و اشکالات نگارشی. بعید میدونم توی لیست نهایی برنده ها نباشید.. تا اینجا که فقط یک رقیب جدی داشتید در بخش داستان... موفق باشید خانوم نویسنده :-))
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٠٧
٠
٠
کی بود اون رقیب ؟ :دی ..اقا من همینجا در اوج کناره گیری میکنم..مطلب منو تایید نکنید..خخخخ
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٠٧
٠
٠
دوباره مطالب رو مرور کنید مشخصه! البته این فقط نظر شخصی منه و صدالبته رای؛ رای هیات محترم داوران هستش. من فقط از دیدگاه خودم میگم.
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠١/١٠
٠
٠
ممنونم اقای شمشیری بزرگوار :) خیلی ممنونم. :)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠١/٠٧
٠
٠
سلام:بسیارجالب بود.پیروزباشید.
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠١/١٠
٠
٠
سلام. :) مرسی از حضورتون :) یه دنیا :) خوش حالم که خوشتون اومده.
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠١/١١
٠
٠
سلام: زنده باشید
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠١/٠٧
٠
٠
یه لحظه خودمو بین آدمای داستان حس کردم ... خیلی تصویرسازیه قشنگی بود(((: موفق باشید
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠١/١٠
٠
٠
ما همون ادمای داستانیم. همیشه همینه. در سرعت هستیم و در واقعیت نه! مرسی از شما :)
صدیقه حسینی
صدیقه حسینی
٩٤/٠١/٠٧
١
٠
سلام خسته نباشید من چون در بخش یادداشت شرکت کردم پس فکر کردم بهتره در مورد داستان ها نظر بدم و در مورد یادداشت ها چیزی نگم اما داستان شما رو خوندم و باید بگم نوشتن درباره ی تغییر و اون هم با تعداد کلمات محدود کار تقریبا سختیه که شما خوب از پسش براومدین و به نظرم اگر داستان با نتیجه گیری تموم نمیشد خیلی بهتر بود به نظرم می شد زیر پوستی تر این تغییر رو نشون داد طوری که داستان با یک جمله ی پند آموز تموم نشه مرسی به خاطر این داستان و باز هم خسته نباشید :-)
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٤/٠١/٠٧
٠
٠
من تغییر را با سه خط نوشتم!
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠١/١٠
٠
٠
ممنونم خانم حسینی :) شاید می شد زیر پوستی تر تغییر کنه اما خب چون دوست داشتم این بوسه بشینه روی گونه ی دختر بابا ها پایان رو چمع بندی کردم. ممنون از شما. :)
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠١/٠٧
٠
٠
بله خانووم نویسنده....خیلی هم خوب نوشتی.....فضا ساز ی بیست....قلمت مستدآم (^_^)
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠١/١٠
٠
٠
نظر دادنات مستدام بالام جان :) خوشالم خوشت اومده :)
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠١/٠٧
٠
٠
تصویرسازی بچه گلفروش عالی بود! کلیت داستان هم خوب به تصویرکشیده شده بود. فقط دوتا " آ " کلاهشون جاافتاده بود و به " ا " تبدیل شده بودن و کلمه " هر از گاهی " هم جدا از هم باید نوشته می شد. برات آرزوی موفقیت دارم محدثه جان :)
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠١/١٠
٠
٠
ممنونم هدی مهربون. :) خوب خوندینش شما :) بابت گفتن اشکالات ویرایشی هم یه دنیا ممنونم. :)
فاطمه خانووم
فاطمه خانووم
٩٤/٠١/٠٨
٠
٠
خوب بود ممنون. :)))
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠١/١٠
٠
٠
مرسی :)
faranak_b
faranak_b
٩٤/٠١/٠٨
٠
٠
:) موفق باشی.
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠١/١٠
٠
٠
به همچنین. :)
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠١/١٢
٠
٠
مرسي :) اميدوارم موفق باشيد :) موضوع خيلي خوبي بود:)
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠١/١٣
٠
٠
ممنون از شما. :) لطف دارید. :) خودم که زیاد امیدی ندارم:دی :))
mohammadreza_ghafarinia
mohammadreza_ghafarinia
٩٤/٠١/١٦
٠
٠
محدثه عارفی عزیز، سلام. بالاخره موفق به خواندنِ داستانِ شما شدم. همواره دغدغه‌های شخصیِ نویسنده می‌تواند دستمایه‌ی داستانی جذاب و گیرا باشد. "کلنجار با اعداد" یکی از آن دغدغه‌هاست. "چه چیزی سخت تر از رسیدگی به حساب های یک سال روی هم تلنبار شده‌ی کافه" است؟ در این داستان شخصیتِ اصلی به نظرم درونگرا و منزوی نیست که دچار توهماتی در مورد اعداد و ارقام شود و از آن غولی بزرگ بسازد، بلکه برعکس، نویسنده این دغدغه را در اختیار بیانِ حالاتِ درونیِ او، دستمایه‌ی رسیدن به یک تغییر مهم در پایانِ داستان قرار می‌دهد. در این سبک داستان‌ها شاید هیچ‌کس جز خود نویسنده متوجه آن تغییرات نباشد، اما درونمایه‌ی اصلی داستان و حتی کدهایی مانند "بوسیدنِ گونه‌ی دختر قبل از تحویلِ سال و رسیدن به حساب محبت‌هایی که دریغش کرده" به فهمِ این تغییر مهم کمک بزرگی خواهد کرد. شما موفق به انتقال این تغییر شدید و از کدها به خوبی استفاده کردید. کدها و درونمایه‌ها ابزراهای دقیق و بسیار کوچکی برای فهمیده شدنِ داستان‌ها هستند. من داستانِ شما را فهمیدم. در پایان، بی‌گمان، حسی که بعد از خواندنِ داستانِ شما با عنوانِ "حساب و کتاب آخر سال" به من دست داد، نامی جز لذت نداشت. سپاسگزارم که سایت جیم را به من معرفی کردید. بیشتر از گذشته می‌خوانمتان!
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦