از قبر برخیز و به من عیدی بده!

از قبر برخیز و به من عیدی بده!

نویسنده : محمد عبداللهی

سعید در حالی که پشت فرمان نشسته و به جاده باران زده چشم دوخته، بی‌مقدمه می‌گوید: دوباره مادر بزرگم گیر داده با فلانی ازدواج کن! خنده‌ام می‌گیرد و می‌گویم: خوبه که! حالا طرف کی هست؟! بدون این‌که بهم نگاه کند می‌گوید: یکی از فامیلا، تو نمی‌شناسیش. و بعد زیر لب می‌گوید: این مادر بزرگه خیلی خبیثه! لج آدم رو در میاره. و بعد لبخند می‌زند و حرص می‌خورد.

سرم را تکون می‌دهم و می‌گویم: برو خدا رو شکر کن یکی هست جوش زن گرفتنت رو بزنه. و یک دفعه بند دلم پاره می‌شود و هوای مادر بزرگم را می‌کند. با دست اشاره می‌کنم که مسیرش را به سمت بهشت زهرا تغییر بدهد، آن هم که مسیر مشخصی ندارد، بی‌درنگ فرمان را می‌پیچاند. وقتی به قبرستان می‌رسیم، تاریکی همه جا را فرا گرفته و کسی هم آن دور و بر نیست، متلک وار خطاب به مرده‌ها می‌گویم: حوصله‌تون سر نمیره، کل سال رو رو به قبله خوابیدن؟ و به سمت قبر پدر بزرگ و مادر بزرگم گام بر می‌دارم. دوست دارم قبر را بغل کنم و بگویم: عیدت مبارک پدر بزرگ. یک دفعه خانه‌ی پدربزرگ با دالان و در همیشه بازش مثل یک تصویر می‌آید جلوی چشم‌هایم. فاتحه‌ای می‌دهم و می‌روم سراغ قبر مادر بزرگم و دستم را مثل این‌که به شانه کسی بزنم، روی سنگ قبر ایستاده مادر بزرگ می‌زنم و خطاب به سعید می‌گویم: این قبر یه آدم تکرار نشدنیه. به یک باره خاطره عیدی گرفتن به ذهنم خطور می‌کند و برای سعید تعریف می‌کنم: عید که می‌شد اولین خونه‌ای که می‌رفتیم خونه پدر بزرگم بود، یه اتاق کوچیک با یه کرسی که تموم سال به راه بود. با نوه‌های دیگه دور تا دور کرسی می‌نشستیم و دِ بخور! بعد متوجه می‌شدم یه دستی از زیر کرسی می‌خواد یه چیزی رو کف دستم بذاره. با دستم لمسش می‌کردم و می‌فهمیدم یه پول غلمبه‌اس! از شیطنت مادر بزرگم خنده‌ام می‌گرفت و آروم پول رو توی جیبم می‌ذاشتم تا نوه‌های دیگه متوجه نشن. وقت رفتن هم یه عیدی به صورت علنی می‌گرفتم تا کسی شک نکنه و البته کسی از این تمایز دلخور نشه.

سرم را تکان می‌دهم و می‌گویم: سعید دیگه کجا آدمایی پیدا میشن که به این ریزه کاری‌ها توجه کنن؟!

توی دلم خطاب به خدا می‌گویم: خدا جون، التماست می‌کنم یه امشب، حتی برای چند لحظه پدربزرگم رو آزاد کن تا توی خواب ببینمش و روی ماهش رو ببوسم.

امشب با این امید، موهایم را شانه می‌کنم و بعد توی رختخواب می‌روم تا موقع دیدار، قیافه‌ام ژولیده نباشد.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
d_delnia
d_delnia
٩٤/٠١/١٧
١
٠
زیبابوددددددددددددد خدارحمتشون کندددددددددددددددددد
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
متشکر :)
آسمانه
آسمانه
٩٤/٠١/١٧
٠
٠
خدا رحمتشون کنه همه پدر بزرگ ها و مادر بزرگها رو امسال عید من هم دیگه پدر بزرگ مادربزرگ نداشتم ...درست قبل از عید برای همیشه سپردیمش به خاک...
میرزا
میرزا
٩٤/٠١/١٧
٠
٠
خدا رحمتشون کنه و بقای عمر شما باشه!
آسمانه
آسمانه
٩٤/٠١/١٧
٠
٠
ممنون از شما جناب میرزا :) خدا رفتگان همه رو رحمت کنه.
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
خداوند رحمتشون کنه.
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠١/١٧
٠
٠
ما که خیلی وقته از داشتن نعمت وجودشون محرومیم خدا همه ی اسیران خاک رو بیامرزد و ما رو هم رحمت کند ان شالله خوب نوشتین
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
متشکر از شما.
naser_j
naser_j
٩٤/٠١/١٧
٠
٠
خدا رحمت کنه همه پدر بزرگ و مادر بزرگای گل رو.... خوب نوشته بودین منو یاد مادر بزرگ خودم انداختین صد و بیس ساله شه الهی
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
ایشالا همیشه سایه شون روی سر شما باشه
میرزا
میرزا
٩٤/٠١/١٧
٠
٠
سلام... خدا همۀ پدربزرگ ها و مادربزرگ ها رو رحمت کنه که واقعا به قول خودت تکرار نشدنی هستند. یک یادداشت متفاوت از محمد عزیز. اما این تفاوت یادداشت، مواردی رو هم به دنبال داشته. تک کلمه ای محاوره ای از دستت در رفته محمدجان. در گیر و دار نوشتۀ ادبی که تنها در نوشتن دیالوگ ها از محاوره استفاده کردید، در "سرم را تکون می‌دهم"، تکونش از دستت در رفت. تصور می کنم اگر برای فرمان از فعل می چرخاند به جای "می پیچاند" استفاده می کردید، خیلی شیک تر از آب در می آمد. در جملۀ "حوصلوتون سر نمیره ..."، یاء در "خوابیدین" جا افتاده. این ها مواردی بودن که به چشمم خوردند و امیدوارم که نوشته های قشنگ و شیکت رو همیشه مرور کنی که حتی این نکات ریز رو هم نداشته باشه. همیشه از خوندن نوشته هات لذت بردم. ارادتمندم دادا.
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
سلام . مننونم از شما به خاطر گوشزد نکات فوق.. پاینده باشید.
میرزا
میرزا
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
سلام و عرض ارادت منو بپذیر. شاد و سرزنده باشی!
علیرضا
علیرضا
٩٤/٠١/١٧
٠
٠
خدا رحمت کنه همه پدر بزرگ و مادربزرگ های رو که دیگه در بین ما نیستند. | در مورد مطلبتون به نظرم یکم بالاپایینی داشت از نظر نوشتار محاوره ای که داشت. یعنی یک جاهایی خیلی بیش از حد محاوره ای شد بود. مثلا به نظرم تو پاراگراف دوم و خط اول که گفتی «سرم را تکون می‌دهم و می‌گویم» کلمه "تکون" خیلی ساختار جمله رو بهم ریخته به نظرم. کلا خیلی نباید از کلمه های محاوره ای استفاده کرد.
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
من این نوشته رو کلا به صورت محاوره ای نوشتم. اما نمی دونم چرا دوستان جیمی اینقدر تاکید دارن که نوشته ها رو از فرم محاوره در بیارن. ممنونم از شما
j_hoseinpoor
j_hoseinpoor
٩٤/٠١/١٧
٠
١
لازم نبود شخصیت مادر بزرگ سعید وارد داستان بشه و برای اینکه مهربانی مادر بزرگ راوی رو نشون بده مادر بزرگ سعید خبیث بشه. از زبان محاوره هم فکر می کنم بیشتر تو گفتگو ها استفاده می کنند.ایده زیبایی بود مستدام باشید.
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٤/٠١/١٨
١
٠
بله ممنون از شما. من زبان محاوره رو خیلی دوست دارم و تاکید دارم که توی نوشته هام باشه.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٧
١
٠
اگر موضوعی حقیقی بود، خدارحمتشون کنه؛ روحشون شاد. این یک مطلب متفاوت بود از شما! که از لحاظ ساختار محتوایی خیلی خوب و قوی بود. شروع و پایان سنجیده ای داشتید و میانه هم بقدر کفایت کشش داشت. نکته های ریز نگارشی رو درباره "محاوره ها" و فعل "پیچاند" و یکی دو جاافتادگی تایپی رو هم که آقای میرزا بدرستی اشاره کردند. سرتون سلامت :-))
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
ممنونم از شما بزرگوار. واقعا چرخاندن بهتر از پیچاندنه. من توجه نداشتم.
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠١/١٧
٠
٠
سلام: ایزد رحمان پشت و پناهتان باد.
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
به همچنین.
Mahboubeh-A
Mahboubeh-A
٩٤/٠١/١٨
٠
١
:) خسته نباشین ولی به نظرم از نوشته های دیگتون ضعیف تر بود . من به شخصه چون کوتاه بود خوندمش وگرنه اونقد برام جذابیت ایجاد نکرد ، نه طرز بیانش و نه اتفاقا و تصویر سازی های تو داستان ! بعضی وقتا نوشته هاتون و دیدگاهتون خیلی جذاب و جالبه ولی بعضی وقتام مثل این واقعا عادی و سادن . :)
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
ممنون. این روزها در افول کامل به سر می برم. خودم متوجه شدم. به هر حال ممنون که صریح بیان کردید.
ونل
ونل
٩٤/٠١/١٨
١
٠
سلام.یه مطلب با استایلی متفاوت ازتون خوندم که خوب هم تموم شده.من برخلاف نظر اون دوستمون فکر میکنم شخصیتهای خیالی هم مثل شخصیتهای واقعی برای پرتاب به گذشته، نیارمند محرکهایی هستند؛محرکهایی مثل عطر یا طعمی خاص، شباهتهای ظاهری و رفتاری شخصیتهایی که در حال حاضر با اونها روبرو هستند با کسانی که در گذشته شون وجود داشتند...نوستالوژیها خیلی کم پیش میاد که بدون محرک خاصی در ذهن انسانها زنده بشن...بنابراین شخصیت این داستان هم برای به خاطر آوردن مادربزرگش و رفتن به بهشت زهرا نیازمند چنبن محرکهاییست...چه چیزی بهتر از اینکه سعید یا گوینده ی رادیو یا هر کسی دیگه ای با حرف زدن از مادربزرگش که وجه اشتراکش با مادربزرگ شخصیت اصلی داستان، دلسوزی هستش(همون خباثت ظاهری!)،شخصیت اصلی رو به یاد مادربزرگ خودش بنداره؟ چی از این بهتر؟! پس این اسمش ایراد نیست...در کل متن خوبی بود و من فکر میکنم در حوزه ی جد به اندازه ی طنز میتونید موفق باشید....موفق تر باشید:))
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٤/٠١/١٩
٠
٠
متشکر از شما. این هم یه تحلیل متفاوت
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/٠١/٢٣
٠
٠
محمد جان داستانت موضوع جدید و کشش واری نبود ولی جالب بود اگر داستان حالت تعریفی نداشت و از زبان خود شخصیتها بود بهتر میشد و لزومی نداشت که هی تغییر گفتار بدی تا در بعضی موارد که دوستان اشاره کردن دچار اشتباه لغوی بشی بهر حال موفق باشی و همچنین کلمه ی خبیث کاربرد نابجایی بود.بهر حال ببخشید من صریح انتقاد میکنم ناراحت نشی دوست خوبم
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٤/٠١/٢٣
٠
٠
سلام . ممنون از اینکه تشرف آوردی. غلط های املایی مربوط به نوشته ی من نبودند. چون من نوشته رو به صورت کاملاً محاوره ای نوشته بودم.
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/٠١/٢٣
٠
٠
بله همچین اشتباهی برای من هم رخ داده موفق باشی
میرزا
میرزا
٩٤/٠١/٢٣
٠
٠
سلام؛ تولدت با یک روز تأخیر مبارک! :)
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٤/٠١/٢٥
٠
٠
میرزای بزرگوار، خیلی مخلصیم. واقعاً فکر نمی کردم توی جیم هم کسی تولد من رو تبریک بگه. این مبارکباد شما خیلی بهم انرژی داد. هزار ساله شی...
میرزا
میرزا
٩٤/٠١/٢٩
٠
٠
فدای مرام تو :)
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠