پول توجیبی‌های یک پسر الکی مثلا دم بخت!
برگزیده‌ مرحله اول مسابقه نقطه سر خط

پول توجیبی‌های یک پسر الکی مثلا دم بخت!

نویسنده : moty_mony

همیشه اول سال که می‌شود، پول زیاد می‌دد بابا به من. می‌گوید بگذار پای حساب عیدی ات،من هم می گذارم پایش!اما ماه دوم سال که می آید،پول ندادن ها و یا کم دادن ها شروع می شود...می روم با صد التماس و خواهش می گویم که بابا جان،عزیز دل،قربانت بشوم کمی پول داری بدهی با دوستانم بروم اسکی؟!می گوید اسکی دیگر چه کوفتی است؟!می گویم کوفت نیست،زهر مار است!و باکمال جدیت،ابوی محترم دهان بنده را صاف نموده ،قیر می ریزند و می گذارند تریلی های 18 چرخ از روی آن به آسانی رد شوند تا که دیگر من باشم از این حرف ها بزنم!

ماه های بعد سال،من می شوم گدای در خانه ی دوستان باوفا! (حالا اگر آن باوفا را هم فاکتور بگیریم که دیگر پایان صداقت گویی ها را انجام داده ایم!) خلاصه به هر حال دوست اند دیگر...ازشان هرچه بخواهیم نمی دهند.حالا از همه ی اینها گفتم ...ولی بشنوید از اسفندماه که به قول بعضی از رفقا گفتنی :فصل خرید لباس های نو می باشد که البته فصل هم نیست و ماه است (بگذریم از اینکه این موضوع را بارها به آنها تذکر داده ام) خلاصه در این ماه پدر بنده لطف کرده و به من مقدار کمی پول داده و می گوید برو برای خودت یک دست لباس بخر...مادر هم با حقوق خودش همین را گفته و علی القاعده هرسال بنده 3 دست لباس دارم...نگویید ریاضیم خراب است چونکه خودتان ضایع می شوید زیرا که سومین لباس هم از طرف آبجی بزرگه ی محترمه است که با کلی تفاهم و تفاوت بین ایشان و همسرشان،برایم یک دست بلوز و شلوار عجق وجق (به قول خودشان مُد روز) می خرند و من هم از آنها تشکر می نمایم و عین قوم ندیده ها ،به سمت آن هجوم می آورم...

ولی بگذارید از موضوع اصلی که پول تو جیبی های من بود،منحرف نشویم!من می خواهم امسال یک قرار با ابوی محترم بگذارم;آن هم به جای اینکه اول سال ها که می شود به من حقوقی پادشاهانه بدهند و در طی 12 ماه به چندرغاز کاهش یابد،این کار را برعکس کنند.یعنی در اول سال همان چندرغاز را به من بدهندتا در ماه اسفند (به قول دوستان فصل خرید لباس) بتوانم حداقل 5 دست لباس نو با یک کتانی آدیداس اصل بخرم!خلاصه که اگر پدر محترم بنده این معامله را قبول کند،اولین برگ برنده از گزینه های تغییر که روی میز امسالم قرار دارند را از ایشان کِش رفته ام و منو این همه خوشبختی محال و غیر ممکن است!

==============

ادمین نوشت: چون رعایت اصول ویراستاری و املایی هم بخشی از امتیاز مسابقه است، تمامی مطالب مربوط به «نقطه سر خط» بدون ویراستاری و تغییر منتشر می‌شود.

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠١/٠٦
٠
٠
سلام: عیدتون فرخنده. جالب بود.زنده باشید.
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٠٦
٠
٠
بامزه بود :)
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠١/٠٦
٠
٠
:))))))))) نه نمیصرفه...این مدل تغییر کردن انگار گرون در میاد :)))))))) شیک نوشتین...قلمتون مستدآم (^_^)
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠١/٠٦
٠
٠
امیدوارم یهویی یه گونی پول تو جبیبی بهتون بدن بعد شما تا آخر سال کارتون پول شمردن باشه((: موفق باشید
E_Azari
E_Azari
٩٤/٠١/٠٧
٠
٠
خب برید سر کار! :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٠٧
٠
٠
همین که در مسابقه شرکت کردید بسیار ارزشمند هست و اینکه دغدغه ها و حرفهاتون رو صادقانه با دیگران به اشتراک گذاتشتید جای تحسین داره... موفق باشید :-))
sahar
sahar
٩٤/٠١/٠٧
٠
٠
دوسش داشتم توسبک امیرعلی نبویان بود
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠