بلوغ کابوس‌ها / داستان کوتاه
برگزیده‌ مرحله اول مسابقه نقطه سر خط

بلوغ کابوس‌ها / داستان کوتاه

نویسنده : سایت جیم

زهرا توفیقی

هر سه شان دور یک میز چوبی گرد و کوچک نشسته بودند.

کلاغ بزرگ سخن گو. غول سیاه بی چهره. شیطان.

کلاغ، بالش را روی میز کوبید و با صدایی که بی شباهت به قارقار نبود گفت: 

- باید یه کاری بکنیم!

غول سیاه که نه زبان موافقت داشت، نه نگاهی که احساساتش را نشان بدهد، با عجله سرش را به تایید تکان داد. شیطان آهی کشید و به نقطه ای نامعلوم روی میز خیره شد. چشم هایش سرخ تر از همیشه بودند و شاخ های سابقا تیز و درخشانش، به نظر کمی رنگ و رو رفته می آمدند.

- گریه کردی؟

شیطان نگاه تندی به کلاغ انداخت. کلاغ که از سوالش پشیمان شده بود منقارش را بست و دست به سینه به صندلی اش تکیه داد. چشم های شیطان همیشه سرخ بود. از همان دوران کودکی، از اولین خاطره ای که از دوستی شان به یاد داشت، چشم های شیطان سرخ بود و غول سیاه هم که اصلا چشم نداشت. دهان نداشت. غول سیاه مثل سایه ی پسربچه ی چاقی بود روی دیوار، در شبی مهتابی. 

- بیکاری بد دردیه. 

شیطان سکوت را شکست. دمش را روی صندلی اش جا به جا کرد و ادامه داد: 

- فک کرده کیه که همه چیزمونو گرفته؟ 

غول سیاه دوباره سرش را تکان داد. 

کلاغ زمزمه کرد: چه شبایی که بی خوابش کردیم.. چه شبایی که به گریه انداختیمش.. چه شبایی که به خاطر ما، عذرخواهی کرد. یادته اون شبی رو که شب تا صب بالاسرش موندی غول؟ 

غول با هیجان سرش را تکان داد و دست هایش را روی شکم بزرگش گذاشت که بالا و پایین می رفت. 

هیولا بی صدا و از ته دل می خندید.

- اون شب خیال کرد تو تاوان شیطنت های دیروزشی، فردا صبحش کلی از ننه باباش عذرخواهی کرد! 

غول، بی حرکت به صندلی اش تکیه داد. نفس عمیقی کشید. چطور می توانست پسرک را فراموش کند؟ با او به دنیا آمده بود. از میان تاریکی پشت پلک های نوزاد، زاده شده بود و زیر پتویش خزیده بود. کمد را گشته بود، زیر تخت پنهان شده بود و در نهایت، پیروزمندانه از میان سایه های جالباسی، اتاق کودک را فتح کرده بود. 

شیطان بینی اش را بالا کشید و نگاهی به دوستانش انداخت. 

حقیقت داشت. 

کابوس های کودکی، دلتنگ پسرک بودند. 

***

- یعنی چی که من ترسناک نیستم؟! حرف دهنتو بفهم! دوبار جاشو به خاطر من خیس کرد! 

شیطان و غول سیاه، هر کدام یکی از بال‌های کلاغ را گرفته بودند و سعی داشتند او را مهار کنند که به رقیبشان حمله ور نشود. 

- ولش کن کلاغ، ارزششو نداره.

- نه نداره! هیچی نداره! حتی شکل درست و حسابی هم نداره! هر شب به یه ریخت و قیافه درمیای!

مخاطب کلاغ، قهقهه ای زد و میان سایه های شب گم شد. 

کلاغ نفس نفس زنان ناسزا گفت. 

غول و شیطان رهایش کردند. 

کلاغ با قارقاری بغض آلود گفت: ولی ماها خیلی از اون بهتریم!

***

مرد جوان از خواب پرید. عرق سردی روی پیشانی اش نشسته بود. 

دهانش خشک بود. پریشان و با عجله به پهلو برگشت. 

همسرش در خوابی عمیق بود. نفسش را حبس کرد. تا بالا و پایین رفتن قفسه ی سینه ی بانویش را نمی دید به خودش اجازه ی نفس کشیدن را نمی داد. 

لحظه ای بعد، همزمان با او، نفس عمیقی کشید. 

فقط یک کابوس بود. 

زیرلب زمزمه کرد: لعنت خدا به شیطون. 

صدای قارقار کلاغ های سحرخیز پاییز، سکوت خیابان را می شکست. 

نگاهش روی دیوار ثابت ماند.

انگار پسرکی چاق و بی چهره، از میان سایه ی لباس های جالباسی سرک می کشید. 

دلش برای کابوس های قدیمی اش تنگ شده بود. 

=================

ادمین نوشت: چون رعایت اصول ویراستاری و املایی هم بخشی از امتیاز مسابقه است، تمامی مطالب مربوط به «نقطه سر خط» بدون ویراستاری و تغییر منتشر می‌شود.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٠٦
٠
٠
آخی..بامزه بود..حس جالبی داشت..خیلی جالب بود..
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٠٦
٠
٠
یاد انیمیشن شرکت هیولاها انداخت منو :دی
توفیقی
توفیقی
٩٤/٠١/١٢
١
٠
مچکرم. مرسی که وقت گذاشتید. :)
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/١٣
٠
٠
عه من همونم که کتاب بهت معرفی کردم تو تخته و راجع به کتاب گپ زدیما :دی. پس شما این متن رو نوشته بودی. تو نت که اسم زهرا توفیقی رو زدم نوشت که ایشون یه پا نویسنده هستش و از بچگی با کتابا بزرگ شده. پس خود شما بودی. منتظر داستان های بیشتر ازت هستم ^____^
Z_tofighi
Z_tofighi
٩٤/٠١/١٦
١
٠
:)) خودمم فوفانوی عزیز اما اسم "نویسنده" برای من هنوز خیلی بزرگه و شما لطف داری بهم. من هنوز دارم یاد میگیرم و زیادن کتاب هایی که باید بخونم و نخوندم هنوز. مرسی از توجهت :)
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠١/٠٦
٠
٠
من نگرفتم چی شد (o_0)
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٠٦
١
٠
من فکر میکنم فهمیدم مطلبو ولی سخته گفتنش برام -___- ..حالا هر جوری میتونم سعی میکنم بهت بگم.من فکر میکنم میخواد بگه ترس های بچگی..غول و شیطون و تاریکی و نمیفهمم این چیزا بد نیستن..بلکه اون ترس هایی که وقتی بزرگ میشیم پیدا میکنیم بدن..مثلا ؟ مثلا کابوس قسط های عقب افتاده..یا نمیدونم کابوس مرگ عزیزامون..یه همچین چیزی...در کل این داستان مصداق اون جمله ی همیشگی ادم بزرگ ها هستش که همیشه میگن خوشا بچگی
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٤/٠١/٠٦
١
٠
سلام ... من به «توفيقي» حساسيت دارم و نخواندم
توفیقی
توفیقی
٩٤/٠١/١٢
٠
٠
عذرخواهی منو بابت حساسیتتون بپذیرید. به شخصه حق انتخابی برای نام خانوادگیم نداشتم قبل از تولدم. :)
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٤/٠١/١٥
٠
٠
سلام ... نام خانوادگي مادرم توفيقي است و چون برادري ندارند در واقع نسل خود را تمام شده ميدانند . از اين رو هرگاه خانمي ميگويد توفيقي هستم ميپرسم برادر دارديد يا خير. اگر داشته باشند كه ميروم به مادرم ميگويم يك توفيقي مرد پيدا كردم
Z_tofighi
Z_tofighi
٩٤/٠١/١٦
٠
٠
متوجه نشدم مساله چه ربطی به خوندن یا نخوندن داستانم داشت. به هرحال اگه این خوشحالشون میکنه بهشون بفرمایین که من نه تنها یک برادر که بیشتر از انگشت های یک دست هم پسرعمو دارم.
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠١/٠٦
٢
٠
ایده ی جالبی بود، مخصوصا کلاغ خان رو دوست داشتم ((: موفق باشید
Z_tofighi
Z_tofighi
٩٤/٠١/١٢
١
٠
مرسی. ممنون از وقتی که گذاشتین. :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٠٧
١
٠
موضوع خوب و کاراکترهای هوشمندانه رو انتخاب کردید... فقط کمی جای پرداخت بیشتری داشتند.. اینطور شخصیت سازی ها در داستان کوتاه چنانچه "بی شناسنامه" ارائه بشن، عملا مفهوم رو عقیم میکنن و روند انتقال مفهوم رو مختل میکنن. کار ضعیفی نیست اما یک کمی جای کار بیشتری داره هنوز. موفق باشید خانوم توفیقی بزرگوار :-))
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٠٧
١
٠
میبخشید من هر دفعه میپرم وسط :دی ..میشه بگید منظورتون از بی شناسنامه چیه؟یعنی میگید باید یکم بیشتر توضیح میداد تا خواننده گیج نشه؟چون من خودم اول متوجه نشدم جریان چیه..بعد که داستان رو تموم کردم فهمیدم منظورش چی بود..واسه اطلاعات عمومی میخوام جواب این سوالو ها..
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٠٧
١
٠
خواهش میکنم... واسه اینکه از خط دوم کاراکترها پریدند به قلب رخداد. و نویسنده باید در سطور بعدی، خرده خرده معرفی میکرد... نه طولانی، نه توصیفی، صرفا چهارکلمه که بفهمیم این کلاغ با بقیه کلاغهایی که میشناسیم فرق داره... یا غول یا ... . چون اینها زاییده ذهن نویسنده اند برای هدفی خاص. پس باید بطور خاص هم "نشانه گذاری" بشن که متوجه بشیم هر کاراکتر نقشش چیه و چرا اومده وسط ماجرا.
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٠٧
١
٠
اها..اره..دقیقا..حالا متوجه شدم..چون من خودم مثلا اول گیج شدم که شیطان منظورش اون شیطان معروف رونده شده اس یا چی..خیلی ممنون از توضیحتون :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٠٧
١
٠
خواهش میکنم... :-))
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٠٧
٠
٠
خیلی جالبه که با این که خودم این اصل رو رعایت میکنم ولی تو داستان بقیه متوجه اش نمیشم..الان که داستان خودمو خوندم دیدم رعایت کردم اخه :-/ ..احتمالا برا خوندن داستان بقیه چون منظورو میگیرم دیگه به چیزای دیگه اش توجه نمیکنم..ولی برا خودم چون میخوام دیگران منظورمو متوجه بشن خرده خرده معرفی میکنم کاراکترمو ناخوداگاه بدون اینکه بخوام از قانون خاصی پیروی کنم برا همینم اینطور میشه :-/ ..چقد جالبه ادم این چیزا رو راجع به خودش کشف کنه :دی
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٠٧
٠
٠
من منتقد خوبی نمیشم با این حساب پس..چون نمیتونم اشکالات رو متوجه بشم و فقط خوبیای متنو میبینم :دی ..چقد من حرف میزنم..معذرت میخوام از همه :دی
Z_tofighi
Z_tofighi
٩٤/٠١/١٢
٠
٠
آقای شمشیری خوشحالم کردید که وقتتون رو به کارم دادید. نقدتون رو کاملا قبول دارم چون می فهمم منظورتون چیه. داستانی که فرستادم اصل فایل نبود. به خاطر محدودیت تعداد حروف مجبور شدم توصیف های بیشتر رو حذف کنم و وقتی داشتم این کارو میکردم نگران مساله ای که بهش اشاره کردید بودم. از نقد دقیق و به جای شما بی نهایت ممنونم. :)
سمانه حسینی
سمانه حسینی
٩٤/٠٦/٠٣
٠
٠
خلق زیبا و خواندنی بود...ممنون عزیزم.من هم منتظر شخصیت پردازی بیشتر در ابتدای کار بودم ...کابوس های دوران بچگی که همواره در بزرگسالی به شکل دیگری نمایان میشود...
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤