سر کاری... / داستان کوتاه
برگزیده‌ مرحله اول مسابقه نقطه سر خط

سر کاری... / داستان کوتاه

نویسنده : s_mostafa_b

بعد از درود وافر بر اموات ناجي بزرگ ، سعيد چشماش رو گِرد كرد و گفت: عجب آدم نامردي بود! ايشالا بره زيره تريلي! مردك. يه‌ربع تمام ايستگاهمون رو گرفته بود!

گفتم: بازم خدا پدر رفيقش رو بيامرزه، و الّا بايد حالا‌حالاها تو اين سرما گوشه خيابون خاطره توليد ميكرديم! 

_آره واقعا! اگه اون نرسيده بود كه شهرداري بايد به عنوان دو‌تا درخت كهن‌سال رومون پلاك ميزد... 

_هه؛ ولي انصافا حرفه‌اي خالي ميبست؛ معلومه خُبره اينكار بود، قيافه‌اش رو ديدي چه مظلوم بود؟ 

قبل اينكه سعيد جواب بده براي رد‌شدن از پل، و مسدود نكردن هردو لاينش از حالت موازي خارج شديم و متوالي حركت كرديم، تو اين مدت با خودم فكر ميكردم، چرا بعضيا از سركار گذاشتن بقيه لذت ميبرن؟ مثلا اگه ما دوتا نيم‌ساعت تو اين سرما علاف ميشديم، چي به اين آقا ميرسيد؟ حالا ميفهمم گوسفند تو لباس گرگ يعني چي!!!

از پل كه اومديم پايين، طبق اون چيزي كه ناجيمون گفته بود رفتيم سمت‌ چپ، رفتيم سمت‌ چپ، رفتيم سمت‌ چپ، رفتيم سَ... كه يه دفعه سعيد دادش در اومد، كه چرا نميرسيم؟ مطمئني گفت سمت چپ؟ 

گفتم آره! گفت سمت چپ، 100متر بالاتر از پل! بذار از اين مردِ بپرسم! سلام؛ خسته نباشيد! 

_...

_سلام‌ داداش، خسته نباشيد! 

_سلام. جانم؟ 

_ببخشيد اتوبوساي شركت واحد كجا واي‌ميستن؟

_كجا ميخواي بري؟

_پل ساوه!

_پل ساوه؟ از اينجا اتوبوس نداره كه! يعني داشت، ولي مسافر زياد نبود جمعش كردن!

_آخه بهم گفتن بيام اين‌ور خيابون ماشيناي آذري رو ...

_نَ..؛ ‌شما بايد بري اون‌ور پل، بغل خيابون وايسي بلكه يه سواري به تورت بخوره! اونم الان بعيد ميدونم بتوني مستقيم بري، بايد دو‌ سه كورس ماشين بشيني!

_باشه مرسي!

_خواهش!

سعيد كه انگار قلبش پشت دماغش بود، در حاليكه لرز خشمش به لرز سرما اضافه ميشد، بدون هيچ حرفي، و فقط با يه بازدم سنگين به سمت پل حركت كرد! وقتي دوباره متوالي شديم با خودم فكر كردم چرا بعضي آدما با سر كار گذاشتن بقيه ارضا ميشن؟ مگه دست انداختن مردم چقدر ميتونه شيرين باشه؟ .... حالا با خودم زمزمه ميكنم، رنگ رخساره خبر ميدهد از ...

سعيد كه انگار داشت رو‌ پل نقشه ميكشيد، سِرّ درونم رو شوت كرد و گفت: مردك عوضي، اگه هنوز اونجا باشه ميدونم چيكارش كنم. ‌ديد ما عجله داريما. باز ما رو تو اين سرما پاس كاري كرد! اي كاش به حرف اون يارو راننده تاكسيه گوش داده بوديم!

بعدش شروع كرديم، هرچي سلام و درود داده بوديم به ارواحِ امواتِ ناجيمون پس گرفتيم و جاش بد و بيراه تحويل داديم!

وقتي اومديم پايين پل، رفت رو جدول نشست، دستاش رو تو جيبش گذاشت و لباش رو تو يقش! 

من كه اين وضعيت رو ديدم رفتم جلو و بعد، ده‌ بيست باري گفتم: مستقيم! 

مستقيمايي كه مستقيم ميخورد تو اعصاب سعيد، خوشبختانه تا قبل افتادن برجكش، بالاخره يه ماشين چند متر جلوتر ترمز زد؛ من خودم رو بهش رسوندم ولي ديدم اصلا با ما نيست، داشبوردش رو باز كرده و ....

 من كه ديدم سعيد نگاش رو من قفله، با دستام اشاره دادم كه يعني بيا! اونم بدو‌بدو در حاليكه بسختي دستش رو از جيب شلوارش در مياورد به سمت من مي‌دوييد كه يه دفعه ماشينه رفت!!

حالا به خوبي حس شيطاني سركار گذاشتن رو درك ميكردم و در نتيجه يه ذره به آقاي ناجي حق ميدادم، البته فقط يه ذره!

 سعيد احتمالا تو ذهنش ميگفت، رفيق مارو باش! ماريه تو آستين! گوسفنديه تو لباس گرگ! و با زبونش ادامه داد: چقدر زود تاثير گرفتي بچه! خيلي برات بد آموزي داشت!

حالا اين منم، همون ناجيِ تو زردِ اعصاب خورد كن كه اميدواريم بره زيره تريلي .....!!

===============

ادمین نوشت1: چون رعایت اصول ویراستاری و املایی هم بخشی از امتیاز مسابقه است، تمامی مطالب مربوط به «نقطه سر خط» بدون ویراستاری و تغییر منتشر می‌شود.

ادمین نوشت2: این مطلب تیتر نداشت، تیترش را خودمان اضافه کردیم برای خالی نبودن عریضه!

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠١/٠٦
١
٠
اوهوم...آیی منم از اینایی که اشتباه آدرس میدن بدم میاد.....آیی بدم میاد....بدبختی اینه که نمیشه دوباره گیرشون آورد :(
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠١/٠٦
٠
٠
ممنون از اينكه وقت گذاشتيد. / بله اكثرا آب ميشن!
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٤/٠١/٠٦
١
٠
سلام ... دمش گرم . اين تيكه خيلي با حال بود «رفتيم سمت‌ چپ، رفتيم سمت‌ چپ، رفتيم سمت‌ چپ، رفتيم سَ...» من را هم دنبال خودتون كشيديد
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠١/٠٦
٠
٠
سلام. ممنون. لطف داريد:)
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٠٦
١
٠
"مستقيمايي كه مستقيم ميخورد تو اعصاب سعيد" ..به اینا چی میگن؟اصطلاح؟اصطلاح های بامزه و جالبی تو متن بود که دیگه حوصله ندارم همشو بذارم:دی..موضوع هم جالب و حقیقت بود البته...مام داشتیم کسایی که ادرس اشتباه بهمون دادن و واقعا منم نمیفهمم لذتش چیه..باز اگه علاف شدن طرفو خودتم به صورت زنده دنبال کنی یه چیزی ولی وقتی نمیبینی فایده اش چیه؟:دی..مثلا مردم ازاری لذت داره که مثل اخر ماجرا باشه :دی..البته اونم نه همیشه ولی گاهی وقتا می چسبه :دی ..گویا کلا به ماشین هم علاقه ی زیادی دارید.. یادمه یه متن دیگه هم ازتون خونده بودم در این مورد که اونم خیلی خوب بود..در کل سبک نوشته های طنزتون خیلی خوبه..به قول اقای روشناوند ادمو دنبال خودش میکشه..موفق باشید :)
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠١/٠٦
٠
٠
خودمم نميدونم چي ميگن ولي خيلي دوستشون دارم :)) معمولا اين اتفاق وقتي ميوفته كه ميخوان جلوي بغل دستيشون يه نفر رو سركار گذاشته باشن و حركتي زده باشن، مثل همين مورد كه چهل كلاغه يك واقعيته!!!! به ماشين زياد علاقه ندارم ولي زياد باهاش سر و كار دارم! ممنون از اينكه وقت گذاشتيد و تشكر از نظر لطفتون:)) سلامت باشيد :)
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠١/٠٦
١
٠
همین چند ساعت پیش بود که اتفاقا یه مطلبی رو خوندم راجع به اینکه کسی رو سرکار نگذاریم و به این نتیجه رسیدم که سرکار گذاشتن دیگران کار بسیار بسیار بسیار بدی می باشد، هرچند که این کامنت هم قرار است شما را سرکار بذارد و به شما بگوید که درست است سرکار گذاشتن بقیه خوب نیست اما خب یک کیفی دارد که من کامنت دهنده فقط می دانم. اوووهوم سرکار بچه ها، بچه ها سر کار ((: با هم آشنا شید
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠١/١٢
٠
٠
بله، من خودمم كه گفتم از سركارگذاشتن لذت ميبرم :دي البته شما نشنيده بگيريد:))
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٠٧
١
٠
محتوای جالبی رو انتخاب کردید اما از نظر نگارشی و ویراستاری اشکالات ریز و درشت زیادی داره متاسفانه... نوشته های قبلی شما خیلی شسته رفته و خوب بودند که! چیشد این یکی که مال مسابقه است اینقدر عجولانه نوشته شده؟ امیدوارم از این پس، مثل سابق مطالب دقیقتری رو از شما بخونم... ممنونم از وقتی که گذاشتید و سوژه و موضوع خوبی رو انتخاب کردید.. :-))
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠١/١٢
٠
٠
خودمم قبول دارم و اقرار ميكنم به اين قضيه كه اين متن پر از اشكالاته، نميدونم چرا اينطوري شد شايد مكالمه نوشتن بلد نيستم!! بايد بيشتر روش كار كنم!!! مرسي از نظرتون :))
پربازدیدتریـــن ها
به امید روزهای بهتر

پایان تلخ استقلال علی منصور

٩٦/٠٦/٣٠
مقایسه دو کتاب کلیدر و بوف کور

ادبیات داستانی اجتماعی یا داستانی سیاه نمایی؟

٩٦/٠٦/٢٧
شعری سروده خودم

عاشقی پیشه خوبیست

٩٦/٠٦/٢٦
در سکوت مطلق

یک روز از همین امروز و فرداها

٩٦/٠٦/٢٦
شعر واگیردار است!

شاعران در قرنطینه

٩٦/٠٦/٢٩
ترانه ای سروده خودم

شاه قلبم

٩٦/٠٦/٢٨
ترانه ای سروده خودم

ناقوس تنهایی

٩٦/٠٦/٢٦
ملاقات غیرمنتظره با رئیس جیم

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت نهم

٩٦/٠٦/٢٧
تو چه می دانی؟

دل عاشق

٩٦/٠٦/٢٥
در راستای اظهارات وزیر بهداشت

روحانی؛ ضمانت خرید شماست

٩٦/٠٦/٢٦
به سختی خودم را از خاطرات بیرون کشیدم

پانسمان

٩٦/٠٦/٢٩
صدای اعضای شورای شهر هم در آمد

نمایشگاه ایرانکام سال به سال افتضاح تر

٩٦/٠٦/٢٧
مگر شعر چیست؟

دل خوش به شاعر بودن

٩٦/٠٦/٢٥
غار رنگی رنگی

دوست داشتن و دوست داشته شدن...

٩٦/٠٦/٢٨
شعری سروده خودم

گاهی دلم برای خودم تنگ می شود

٩٦/٠٦/٣٠
از ایده هایی که باید ادامه دهیم

مقاله نویسی چطور است؟

٩٦/٠٦/٣٠
من این گونه آرامم

سر مستی

٩٦/٠٦/٢٨
اشک های بی ثمر

از نیامدن ها

٩٦/٠٦/٢٧
زندگی ات را مدیریت کن

از رابطه ها

٩٦/٠٦/٢٩
با اینکه می دانی

پایه و اساس زندگی

٩٦/٠٦/٢٥
تبلیغات