لطفا رنگی نشوید!
خرده روایت‌هایی از بدشانسی‌های آخر سال

لطفا رنگی نشوید!

نویسنده : درنانهنگ

چشمتان روز بد نبیند، تا مغز استخوانم چسبناکی‌اش را حس کردم. بدون این‌که برایم مهم باشد چند تا دختری که کمی آن طرفتر لابد داشتند راجع به من حرف می‌زدند چه نظری خواهند داشت و چه فاجعه و پس لرزه‌ای در خانه به انتظارم خواهد بود؛ بَرقانه! جهیدم و صاف ایستادم. جرات نداشتم سر بچرخانم و پشت شلوارم را نگاه کنم. همانطور ریلکس و موقر نیم دوری زدم و سعی کردم با بررسی اثرم بر نیمکت، عمق فاجعه را تخمین بزنم. کارم تمام بود، تقریبا شکل یک قلب یادگاری گذاشته بودم بر آن رنگ‌های آبیِ براق. چشمم به جمال تکه کاغذی روشن شد که چسبانده بودنش کمی دورتر از محصول هنری‌ام، فونتِ درشتِ بی‌نازنین‌ش را هرگز فراموش نمی‌کنم: «لطفا رنگی نشوید!»

مثل یک سردار فاتح چنان با شکوه نایلون میوه‌ها را گذاشتم روی میز آشپزخانه که هر شاهدِ بی خبری می‌پنداشت از نبرد الجزایر غنیمت آورده‌ام. مزه فتحم را درست و حسابی نچشیده بودم که با سرازیر شدن‌شان به درون سینک پرآب ظرفشویی، نشانه‌های ننگین حماقتم یکی پس از دیگری چشمک‌های مزورانه نثارم می‌کردند. بی‌انصاف طوری چیده بود که آن سمتِ سالمش برق می‌انداخت در دل آدم و سوی دیگرش هم رعشه بر اندام. پسرم از آن گوشه با نیشخند ملیحش پرسید: بابا! رنگت کردن دوباره؟

قسم خوردن ندارد، دلم می‌خواهد باور کنید از پنج نان سنگک زبان بسته، به اندازه پنج کف دست قابل خوردن استخراج کرده بودم. یعنی اگر دنبال طلا می‌گشتم در معادن ذغال سنگِ بافق، بیش از این‌ها گیرم می‌آمد. از همه بدتر نگاه عاقل اندر سفیه پسرم بود که این بار خیلی لوطی منشانه حرفش را قورت داد و آن جمله طلایی‌اش را تکرار نکرد. خودم که انصافم نمرده است؛ خدا وکیلی رنگم کرده بود شاطر عباس.

هنوز حرفش در گوشم زنگ می‌زند که چرمش را با دستان خودش از گاوهای نیوزلند پوست کنده و کفی‌اش سفارش میلان است؛ شهر مُدهای افسانه‌ای. جان دخترش را شش مرتبه سوگند خورد جفتِ آخرست که مانده و چنانچه محمدرضا گلزار بو ببرد که به او نفروخته و به من داده است؛ خدا می‌داند چه سرنوشتی در انتظارش است. دوردوزی‌اش را نایک انجام داده، بسیار ملوس و نایس. اما با اتفاقی که روزِ اولِ استفاده و قبل از اولین عید دیدنی برای کفشم افتاد، خودم را نمی‌بخشم. پا توی کفش محمدرضا گلزار کردن به هرحال آه و نفرین‌هایی نداشته باشد که باید به عدالت خدا شک کرد. این بار پسرم کنارم نبود اما مادرِ حاضر جوابش که چنین فرصت‌هایی را از کف نمی‌داد: «خاک تو سرت! چشم بازار رو کور کردی! رنگت کردن دوباره!»

این بوی رنگ شدگی دست از سرِ شامه‌ام بر نمی‌دارد لاکردار. نمی‌دانم کجای کارم غلط است. پُلیپ‌م را که عمل کرده‌ام، نوک بینی‌ام هم مادرزاد سربالاست و خوش سایز. احساسم این است؛ پس خِرِفت شده‌ام و کهولت سن است، وگرنه که یکبار نشنیده‌ام کسی اعتراضی بکند یا مثل من زیادی حساس باشد. آخرین بار همان افسانه نانوای بیچاره و مظلومی بود که پدربزرگم می‌گفت آن ملعونِ نمک به حرام داخلِ تنورش انداخته بود به مجازات عملش. من که دیگر حکایت تازه‌تری نشنیدم، مسلما گوش‌هایم هم مرخص‌اند؛ درست مثل زبانم که هر لحظه ممکن است این سرِ سبزِ گنه‌کارم را به باد دهد. رنگی شدنم هم به همین نقایص پزشکی‌م بر می‌گردد... یقین دارم.

کامران شمشیری، آخرین روزهای اسفند 93

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Farzane_v
Farzane_v
٩٤/٠١/٠٦
٠
٠
این ارتباط بین رنگی شدن باحال بود:))
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٠٦
٠
٠
مرسی، لطف دارید... خوشحالم خوشتون اومده :-))
m-nik110
m-nik110
٩٤/٠١/٠٦
٠
٠
اول از همه اینکه چقد میدین ادرس سایت به خانومتون ندیم؛دوم اینکه کارتن خواستین ما داریم پارک محلمون هم اب و هواش خوبه سوم اینکه چه بگویم از این رنگ رزی های امروزهای جامعه و اخر اینکه از قلم توامند نویسنده بی نهایت لذت بردم موفق باشید:)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٠٦
٠
٠
رشوه؟ تهدید؟ این درسته عایا؟ من فقط یک نویسنده ام اونم از نوع بشدت بیگناهش!// خوشحالم که خوشتون اومده، مرسی..:-))
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠١/٠٦
٠
٠
20 ! عالی (برای راحتتر شدن کار شما من کامنت مختصر و مفید میدم) :دی
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٠٦
٠
٠
مرسی...! ممنونم از لطف شما :-))
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٠٦
٠
٠
عجب بنریییییییی..سوت بلند ..خخخخخ..اولش گفتم چی شد یهو از یه چیزی چرا پرید به اون یکی..بعد که دوباره خوندم فهمیدم از هم جدا هستن ولی به هم مرتبط..هیچی دیگه..چی بگممم..فقط یه قول خودتون این دوتا رو به عنوان شاه جمله ی متنتون که همه چی رو در خودشون مستتر دارن انتخاب میکنم :دی " یکبار نشنیده‌ام کسی اعتراضی بکند یا مثل من زیادی حساس باشد." و " رنگی شدنم هم به همین نقایص پزشکی‌م بر می‌گردد "
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٠٦
٠
٠
مرسی از لطف شما... تمام سعی ام رو کردم تا دست نوشته خوبی از کار دربیاد... امیدوارم همه بپسندند :-)))
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠١/٠٦
٠
٠
سلام رفیق شفیق:اول اینکه عیدراتبریک میگم وامیدوارم که سال نو برایتان سالی عالی ازهمه لحاظ باشدوسلامت وشادمان باشید.دوم اینکه مطلبتون مثل همیشه عالی بود.قلمتان ماندگاروتنتان سلامت باد
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٠٦
٠
٠
سلام بزرگوار... ممنونم از حضور دلگرم کننده شما... سال خوبی در پیش داشته باشید..:-))
همتا
همتا
٩٤/٠١/٠٦
٠
٠
خب باید از فرصت اجتماع خانم دکترای سایت استفاده می کردین و یه مشورتی می گرفتین ازشون ! :))) خیلی خوب بود :) مگه میشه قلم آقای شمشیری بد باشه اصن :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٠٦
٠
٠
خیلی لطف دارید به بنده(آیکون تعظیم)... والا اتفاقا به ذهن نویسنده هم خطور کرد که مشورت بگیره اما امکانات کافی در اختیارش نبود! :-))
م-نص
م-نص
٩٤/٠١/٠٦
٠
٠
:))جالب بود:))واقعا استادینا
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٠٦
٠
٠
خیلی لطف دارید جناب م.نص... مرسی :-))
translator
translator
٩٤/٠١/٠٦
٠
٠
خیلی سعی میکنیم رنگی نشیم . ممنون زیبا بود
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٠٦
٠
٠
خواهش میکنم.. لطف دارید... مرسی :-))
خاصـ استم
خاصـ استم
٩٤/٠١/٠٦
٠
٠
:)(: خیلی هم خوب! حاا داستان بود یا واقعیت؟! :دی
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٠٦
٠
٠
اینکه یک روایت طنز بود، طنز موقعیت. اما ماهیتش... همه میدونیم که حقیقته!
حاج بهنام
حاج بهنام
٩٤/٠١/٠٦
٠
٠
جناب شمشیری عجب قلمی زده بودید!!! دندان در کام خاییدم بسیار زیبا بود با تشکر حاج بهنام
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٠٦
٠
٠
سپاسگزارم حاج بهنام... به شما هم خداقوت میگم برای همکاری صادقانه تون با جناب بهمنیِ ما. ما همه ممنونیم از شما. :-))
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٤/٠١/٠٦
٠
٠
سلام ... ديدم چشمم در آمد از شما خبري نشد. عزيز من دويست توماني نويي كه عيدي براي شما كنار گذاشته بودم كهنه شد و بدتر از آن نميدانم كجا گذاشته‌ام. حالا رنگ شدي كه شدي ديوار مرد بلند است شايد بار ديگر كه مراجعه كردي فونت B Titr زده باشند كه نيازي به عينك نداشته باشي. اصلا عيد است اين رنگ شدنها و رنگ كردنها .
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٠٦
١
٠
مرسی از لطف شما... کهنه شد یعنی چی؟ لطفا لای یک ده هزاریِ نو بپیچیدش که تازه بمونه! خخخ! من همیشه همینکارو میکنم! اونقدر رنگی شدم که هوش از سرم پریده برادر!!
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠١/٠٦
٠
٠
آره رنگرزي شغل نون و آبداريه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! // مرسي:)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٠٦
٠
٠
آخ گفتید... عجب نون و آبی هم داره... آی گفتید... آی گفتید...
ali_sh
ali_sh
٩٤/٠١/٠٦
٠
٠
پس این چی؟ ینی دوتا آقای شمشیری نوشتند؟
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٠٦
٠
٠
بله با اجازه شما... چطور بودند علی جان؟
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠١/٠٦
٠
٠
لذت بردیم جناب شمشیری مثل همیشه عالی :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٠٦
٠
٠
مرسیییییییییییییی رفیق شفیق... ممنونم... مثل همیشه حمایت هاتون رو قدر میدونم دوست خوب من :-))
م-نص
م-نص
٩٤/٠١/٠٦
٠
٠
نمره 9.5 میدم از 10 نمره...جالب و عالی بود..کیف کردم
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٠٦
٠
٠
خیلی لطف دارید...مرسی اخوی.
neyosha
neyosha
٩٤/٠١/٠٦
٠
٠
شما خوبه معلم بشید :دی
v-qavam
v-qavam
٩٤/٠١/٠٦
٠
٠
ههععععیییی دست رو دلم نزارین که خوووووووونه // پارسال همچین درست حسابی رنگی شدم توسط بهترین دوست:) دو مطلب امروزتون مثل بقیه و با اختلاف بهتر از بقیه شاهکار بودن با حداقل خودسانسوری:)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٠٦
٠
٠
ممنونم از لطف شما... باید همیشه ششدانگ مراقب باشیم که رنگی نشیم...! :-))
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩٤/٠١/٠٦
٠
٠
20.این نمره 20 رو بدون هیچ فکری باید داد به این مطلب.عالی
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٠٦
٠
٠
خیلی لطف دارید جناب صفدری... منم به معرفت شما 20 میدم بی تردید. :-))
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠١/٠٦
٠
٠
:)))))))))) منم یه بار جا عابر بانک رنگی شدم...البته نه به این شدت...ولی خب برا همون یه ذره شم رفتم کلی جیغ جیغ که به قیافم نمیاد غر غر کردم...کلی ازم معذرت خواهی کردن...بندگان خدا فقط مونده بود پول خشک شویی چادرمم بدن :))))))))))) شیک نوشتین قلمتآن مستدآم...بدشانسی هاتون هم دود شه بره هوا (^_^)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٠٦
٠
٠
ای بابا چه بد... // خدا از دهنتون بشنوه والا... دود بشه بره هوا! ممنون از حضور پررنگ و صمیمی شما خواهرم :-))
Vania
Vania
٩٤/٠١/٠٦
٠
٠
مطلب خوبی بود..خیلی خوب از رنگی شدن ساده وصلش کردین به اتفاقات دیگه و روزمره هایی که رنگی میشیم ولی گاهی حتی اعتراضی هم نمیکنیم..شاید چون اون رنگی شدنها اثرش رو نمی بینیم.یا شاید حق اعتراض نمیدیم به خودمون..//فقط یه چیزی تو کی از کامنتا گفتین مطلب طنزه..حقیقتش بنظر من چندان بار طنز نداشت.یا من حسش نکردم.بیشتر از طنز بودن یه جورایی با بیان ساده تر و جذاب تر عنوان کردین.//و یه چیز دیگه.قضیه اون نونواهه چی بوده؟///ممنون و متشکر..قلمتون تیـــــــــــز..زندگیتون رنگی رنگی باشه ولی رنگی نشین هیچوقت!:)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٠٦
٠
٠
ممنون از حضورتون... والا طنز یه تعریف مشخصی داره، الزاما نباید باعث قهقهه بشه، و اتفاقا رسالت اولش تلنگر زدن و تلخند هستش. نونواهه هم نون خمیر یا سوخته میداد دست مردم دیگه! یه جورایی رنگ کردن ملت!(و اون هم نونوایی بودش که رضاخان میرپنج بخاطر کم فروشی و آردآزادفروشی، با سر انداختش توی تنور که درس عبرت بشه واسه بقیه؛ از بزرگترها بپرسید همه حتما یادشونه یا به گوششون رسیده) خیلی نمادین فقط به چند شغل پرداختم به نمایندگی از همه مشاغل شریف!
Vania
Vania
٩٤/٠١/٠٦
٠
٠
"این بار پسرم کنارم نبود اما مادرِ حاضر جوابش که چنین فرصت‌هایی را از کف نمی‌داد:" نچ نچ پشت سر خانم تونم که حرف می زنین! دیگه جدی جدی مراقب سرتون باشین..در اسرع وقت هم یه کارتنی چیزی پیداکنین.پارکم که زیاده..کارتن نداشتین بگین ما داریم بدیم بهتون!:دی
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٠٦
٠
٠
:دی کار من از این حرفا گذشته خواهرجان! سالهاست حکم اعدامم صادرشده! فقط با بنده مدارا میکنن! :دی
فاطمه صداقت
فاطمه صداقت
٩٤/٠١/٠٦
٠
٠
طنزنویسی شما همونقدر جذابه که جدی نویسیهاتون. عالی بودش.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٠٧
٠
٠
ممنونم خانم صداقت.. چقدر دیر اومدید؟ از ساعت 6 عصر چشم به در سیاه شد! :-))
عبادی فر، حاج علی
عبادی فر، حاج علی
٩٤/٠١/٠٦
٠
٠
ببخش دیر شد!من چی بگم خب!قلمتم مث زبونت تند و تیزه!دوستت دارم هوارتا!
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٠٧
٠
٠
نمی بخشمت! هیچی نگو! فقط هوامو داشته باش و اگه لازم شد تکذیب کن بگو قلم کامران نبوده! :دی
MONA-R
MONA-R
٩٤/٠١/٠٦
٠
٠
چه حس آمیزی زیبایی :) بسی لذت بسیار بردم :) خیلی خوب و دلنشین بود :) موفق باشید :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٠٧
٠
٠
خیلی خیلی ممنونم از لطف شما. خوشحالم که ارتباط برقرار کردید :-))
فاطمه خانووم
فاطمه خانووم
٩٤/٠١/٠٧
٠
٠
مثل همیشه عالی آقای شمشیری:)))
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٠٧
٠
٠
مثل همیشه بمن لطف دارید خانوووم...:-)) خوشحالم که پسندیدید...
مسعود ریابی
مسعود ریابی
٩٤/٠١/٠٧
٠
٠
طنزسطح بالایی نوشتیدطبق معمول جناب شمشیری.شماکه به طنز مسلطیدچرا سراغ موضوعات جدی میرید؟برام سواله!:)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٠٧
٠
٠
ممنونم جناب ریابی... مسلط که نمیشه گفت اما خب بیشتر از بقیه فرمها کار کردم... آخه واسه طنز نویسی باید کمی تند و تیز بود و طنز بدون نیش و کنایه مزه نمیده که! بهمین دلیل ترجیح میدم زیاد سراغش نرم! :-))
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠١/١٠
٠
٠
ما هم بعد از ان نانوا دیگر نشنیدم کسی داخل تنور بیفتد حالا هر چقدر هم که پررنگ رنگ کند. هرچقدر هم که ... ممنون از شما. :)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦