هجده سالگی و پارادایم‌ها / یادداشت
برگزیده‌ مرحله اول مسابقه نقطه سر خط

هجده سالگی و پارادایم‌ها / یادداشت

نویسنده : سایت جیم

امین اطمینان

تمام سالهای پیش از منتهی‌شدن به هجده سالگی من در نيمه دوم دهه هفتاد و اوايل دهه هشتاد میان نیمچه گرد وخاک تلویزیون با همه محدودیت‌هایش گذشت. باورم شده بود که همه مردهای میانسال به مهربانی کمالِ سریال همسران هستند. باورم شده بود که می‌توانم با کفش‌های کتانی علی در تیتراژ سریال همسران در خیابان‌ها جولان بدهم و کسی عارضم نشود. تصور می‌کردم مثل فرید جِنگل‌بردِ خانة سبز در هجده سالگی بدون ریخت‌وپاش اضافی روی پشت‌بام خانه پدری زندگی مشترکم را شروع می‌کنم. حتی آنقدر خوش‌بین شده بودم که مطمئن بودم اگر مثل «گاس پایکِ» قصه‌های جزیره کشتی‌مان به صخره‌ای چیزی بخورد یا گرفتار امواج خروشان دریایی چیزی بشود و کور بشوم یک فیلیسیتی‌ای هست که تا آخرش به پایم بنشیند.

اولین ایستگاه جدی برای آزمودن این پارادایمهای رسانه‌ای دانشگاه بود و هجده سالگی. باید یک جایی این عروسک بازی و اُخت‌شدن با نقشهای انفرادی و اجتماعی در کودکی را امتحان می‌کردیم. استادهایمان می‌گفتند این رشته-تاريخ- یا هر رشته‌ای نانی ندارد. در نمره‌دادن و ارزشیابی به جای کیفیت، کمیت دانشجو را ملحوظ می‌کردند و جزوه‌هایشان با نسخه‌ای یافت‌شده از دیوان حافظ در روستایی دور افتاده در فارس از نظر نوشتاری و چهارچوبی تنه به تنه می‌زد. این از اجتماع! وضع منفرد خودم هم بهتر نبود. خاله‌بازی‌های دوران بچگی برای فروکردن بعضی‌ها در نقش‌هایشان با ناکامی روبرو شده بود. هجده‌سالم بود و ترم اول از یکی از دخترهای همکلاسیم خوشم آمد. وقتش بود که کتانی‌هایم را بدون علی پایم کنم و با پدر کمال‌مانندِ میانسالِ دختر همکلاسیم به مذاکره بنشینم و فرید جنگل‌برد دیگری بشوم ولی نمی‌دانم چرا وقتی پدر زيور مرا در ازدواج جدی دید، شروع کرد به پراکندن الگوهای متفاوت جایگزینی مثل این «خونه، ماشين، كار. خودتو براي يه مراسم عروسي آبرومند آماده كن بعد بيا حرف مي‌زنيم پسرم.» يا از روي شانه طوري به كلكسيون كليدرش نگاه كرد انگار خودش توي گروه گل‌محمدا بوده و با زجر و مشقت به هر آنچه مي‌خواسته رسيده و من ذره‌اي از آن سختي را درك نخواهم كرد. اصلا انگار نه انگار من کور بودم و روزی روزگاری فیلیسیتی‌ای چیزی هم وجود داشته! خانواده كينگ هم وجود داشته. تلويزيوني چيزي هم وجود داشته.

من فقط زيور خودم را مي‌خواستم و چاره‌اي نداشتم جز اينكه منتظر شوم. بيست‌وهشت‌سالم شده بود. نزديكي‌هاي عيد بود و همين‌جور كه بعد از كار روزانه، موقع نهار كانال عوض مي‌كردم و غذايم را مي‌جويدم چشمم به چيزي خورد كه مال تلويزيون سال 93 نبود. حتي مال تلويزيون سال 83 هم نبود. قسمت اول سريال خانه سبز و درست افتادم وسط جايي كه رضا و عاطفه و فريد جنگل‌برد و خاندان صباحي معرفي مي‌شدند و مردها و زنهاي خانواده مشكلات داشتند ولي مشكلاتشان خيلي زود و به موقع قبل از اينكه به مسئله حادي تبديل شود تا ساعت ده چهارشنبه‌شب حل مي‌شد و هيچ چيز بدي، هيچ زياده‌خواهي و هيچ سخت‌گيري معني نداشت و همه‌چيز در قشنگ‌ترين و بهترين و ساده‌ترين حالت خودش قرار داشت. 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٠٥
١
٠
واقعا چرا کسایی که با این سریال ها بزرگ شدن انقدر عوض شدن؟چرا؟من که خانه ی سبز رو ندیده بودم چون سنم قد نمیداد ولی الان که یه قسمتشو اون دفعه دیدم خیلی خوشم اومد..بچه هه خودش معلمشو الکی الکی برد خواستگاری مامانش :دی ..پس چرا الان بچه ها نمیذارن مامان باباشون ازدواج کنن؟
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠١/٠٥
١
٠
چقد نوستالژی داشت... چقد دردناکه وقتی یک دفعه با پیشونی به حقیقت می خوریم و متوجه می شیم دنیا اون چیزی نیس که تو فیلما دیدیم... موفق باشید ((:
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠١/٠٥
٢
٠
یکی از بیادماندنی ترین سریالها که با پخش مجددش ثابت کرد غبارکهنگی نگرفته همین سریال زیبای خانه سبز بود که چقدر نکات روانشناسی و اجتماعی در خودش مستتر داشت. یادش بخیر.ممنون و موفق باشید. :-)
شکیبا مهرگان
شکیبا مهرگان
٩٤/٠١/٠٥
١
٠
آدم ها هی بزرگ می شوند به امید اینکه همه چیز بهتر شود و یک وقت به خودشان می آیند می بینند همه چیز بهتر نشده که هیچ، بدتر هم شده حتی. خانه سبز خیلی سریال قشنگی بود و هست. بعضی از سریالا فقط توی دوره ی خودشون خوب اند. و اما متن شما هم خیلی قشنگ بود.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٠٥
٠
٠
تطبیقی که از تماشای مجددِ یک سریالِ محبوب داشتید با اوضاعِ زمانه، مقایسه شایسته ای بود و از همه مهمتر شیوهِ بیطرفانه ی روایتی بود که شما انتخاب کرده بودبد. هر لحظه منتظر بودم بزنید ظرف و کاسه رو بشکنید سرِ این و اون.. اما بعنوانِ یک نویسنده ی آگاه، خیلی خوب و رندانه فقط از "زمانه" بعنوان متهمِ ردیفِ اولِ غایب یاد کردید و هوشمندانه انگشت اتهام به سمتی دراز نکردید که همین به خودیِ خود و بقدرِ کفایت گویا بود... بخصوص در معرضِ قضاوتِ افکار عمومی و قاضیِ عادلی به نامِ "وجدان و چشمِ بیدارِ افکارِ عمومی". مرسی جناب اطمینان... بعد از این تب و تابِ مسابقه، باز هم برای ما بنویسید.... :-))
mohammadpol
mohammadpol
٩٤/٠١/٠٦
٠
٠
متن جالبی بود ، شاید برای خیلی از ما این اتفاق افتاده که چرا مانند سریال های هم سن خودمان نمی توانیم زندگی کنیم ، اما باید بتوانیم دلیلش را پیدا کنیم ، آیا هنوز تلویزیون 14 اینچ سامسونگ داریم ، آیا هنوز برای تماس گرفتن باید از تلفن خانه استفاده کنیم ، آیا می شود با همسر خود داخل یکی از اتاق های خانه پدری زندگی را شروع کرد ، هزاران آیای دیگر وجود دارد که باید پاسخ برایش پیدا شود ، جالب اینجاست که هنوز بعد بیست و اندی سال به تماشای سریالی می نشینیم که دیگر در این زمان کارایی ندارد و آرزوهای ما در این سریال پاسخی نخواهد یافت ، باید برای آرزوهامان در حال زندگی کنیم و برای آرزوهای فرزندانمان ، روشی برای زندگی در آینده پیدا کنیم
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠