عشق افلاطونی / داستان کوتاه
برگزیده‌ مرحله اول مسابقه نقطه سر خط

عشق افلاطونی / داستان کوتاه

نویسنده : سایت جیم

امین اطمینان

سرم را گذاشته بودم روي فرمانِ چرميِ پيكانِ سفيديخچاليِ خانوادگيمان. آهنگ را چندبار گوش دادم و يكباره شانه‌هايم توي همان حالت لرزيد و پشت‌بندش هق‌هق آمد. قبلش داشتم رانندگي مي‌كردم و نزديك خانه بوديم كه نوار رسيد روي اين آهنگ، گويي حُسن ختامي بود بر همه چيز. باران مي‌باريد. ماشين را آوردم توي حياط و بعد شروع كردم به بغض كردن. انگار بايد خودم توي ماشين مي‌بودم، مي‌شنيدم تا چنين حسي بهم دست بدهد. پدرم، مادرم و برادرهايم حالم را كه فهميدند يكي‌يكي از ماشين پياده ‌شدند. پدرم رفت زير ايوان و شروع كرد به سيگار كشيدن. مادرم چادرش را وركشيد و بهم گفت گُل‌گاو‌ زبان درست مي‌كند و تا قبل از خواب منتظرم مي‌ماند. برادرهايم كه كنجكاويشان گل كرده بود و ديرتر پياده شدند سعي كردند در را آهسته‌تر ببندند تا حس آهنگ از دست نرود.«پس از اين زاري مكن، هوس ياري مكن، تو اي ناكام، دل ديوانه. با غم ديرينه‌ام، به مزار سينه‌ام، بخواب آرام، دل ديوانه...» زير چشمي داخل ماشين را با پرده‌اي از اشك پاييدم و وقتي از تنهايي‌ام مطمئن شدم صداي گريه‌ام را بالاتر بردم. بعد هم رفتم زير باران و چند دقيقه قدم زدم.  

سارا رفته بود. ديگر دستم بهش نمي‌رسيد. اولين بار توي راهرو دانشكده همديگر را ديده بوديم. يعني چشم‌هايمان، نگاهمان در هم تلاقي كرده بود. اما هيچ وقت با هم حرف نزديم. حتي يك كلمه. به‌ هم سلام نكرديم. از هم خداحافظي نكرديم. پيش خودم سارا صدايش مي‌كردم. من فلسفه مي‌خواندم و با ريش‌هاي آنكادر شده شبيه ابوعلي‌سينايي بودم كه فقط لباس و دستار قرن چهارمي كم داشت و او هم با آن ابروها و چشم‌ها و خال ريز سياه گوشة لبش شبيه يكي از دختركان بزرگان روزگار ساماني، علاقه‌مند به محافل روشنگري و علم‌اندوزي اوايل دوره ايران اسلامي بود. به خاطر همين است كه به همه مي‌گويم عشقم افلاطوني بوده. ابن‌سينا هر چه به اواخر عمرش نزديك مي‌شده به افلاطون و عرفان تمايل بيشتري پيدا مي‌كرده، حالا بگذريم از اينكه توي ماجراي من همه چيز برعكس شده بود. اول دوست داشتم افلاطون را امتحان كنم و به عرفان برسم. مي‌خواستم راه صد‌ساله را يك‌شبه بروم. به خودم مي‌گفتم اگر در ظاهر  شبيه ابوعلي‌سينا هستم در باطن و ذهن و انديشه و رفتار هم بايد شبيه ابوعلي‌سينا باشم و چشم‌هايم و سايه‌ام همه حرف‌ها را بزند. همچنان كه سارا چشم‌هايش و سايه‌اش همه حرف‌ها را مي‌زد و در اين نمونه خاص هم نمي‌توانستم به چيزي متوسل شوم جز انسان‌شناسي و هستي‌شناسي افلاطون. 

مادربزرگم مي‌گويد «سِنت كه رسيد به بيست. دلت دست خودت نيست.» حقيقتي‌ست. چه ابن‌سينا باشي و چه نباشي. هفته‌اي چند بار هم را توي راهروها و حياط دانشكده از دور مي‌ديديم و آني، لحظه‌اي ثابت مي‌مانديم. برنامه كلاسي‌اش را حتي از روي بُرد گروه آموزشي‌اش يادداشت مي‌كردم تا بدانم آمد و شُدش كي و چطور است. چند ماه همين‌جور از پشت پنجره كوچك درِ كلاس‌ها، جمعيت را ديد مي‌زدم، سر مي‌چرخاندم تا ببينم مي‌توانم جايش را پيدا كنم يا نه و توي عالم مُثل خودم زندگي مشتركمان را تصور مي‌كردم. بالاخره يكي از همان روزهاي مُثلي بود كه فهميدم از دانشگاه انصراف داده و مهاجرت كرده است. اينها را يكي از صميمي‌ترين دوست‌هايش موقعي كه بالاخره مجبور شدم حرف بزنم بهم گفت و اينكه با دانشجويِ ايراني دندانپزشكي توي آمريكا نامزد كرده. به نظر عشق افلاطوني را به سرعت پشت سر گذاشته بود و با دانايي و عقلانيت كامل به عشق سقراطي رسيده بود. 

من اما ياد «شب يلدا»ي كيومرث پوراحمد و حامدش افتاده بودم. گريه‌ام گرفته بود و پيش خودم داشتم تصميم مي‌گرفتم با اين گريه‌ها به دوران عشق افلاطوني‌ام پايان بدهم و پاي در عشق‌هاي ديگري از جمله فيثاغورثي، ارشميدسي و ارسطويي بگذارم. 

=============

ادمین نوشت: چون رعایت اصول ویراستاری و املایی هم بخشی از امتیاز مسابقه است، تمامی مطالب مربوط به «نقطه سر خط» بدون ویراستاری و تغییر منتشر می‌شود.

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٠٥
٠
٠
راستش پاراگراف اول بهم نچسبید زیاد ولی از پاراگراف دوم که تشبیهات به بروبچ فیلسوف و زمان قدیم شروع شد خیلی خوشم اومد.اصلا داستان یه رنگ و لعاب دیگه گرفت و متفاوت شد..فک کنم نویسنده رشته شون همین بوده باشه..خلاصه که کیف کردیم از این تشبیهات..عالم مُثل :) ..حسابی یاد درس و مدرسه انداخت منو :) ..برم یکم فلسفه بخونم :دی
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٠٥
٠
٠
تغییرش هم عبور از اولین عشق که فقط رو شور و حال و اینا ایجاد میشه بود دیگه درسته ؟
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠١/٠٥
٠
٠
توصیفات به جایی استفاده شده بود و خوشم اومد. اما پایان داستان را زیاد دوست نداشتم، این نظر شخصی من هست البته. دوس داشتم آخرش یه جوری دوباره ماجرا برگرده به پیکان سفید یخچالی و همون جا تموم بشه. موفق باشید ((:
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٠٥
٠
٠
اره جالب میشد اینجوری هم
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠١/٠٥
٠
٠
روایت داستان خوب و روان بود و کاش سطر آخر کمی بیشتر پردازش میشد.موفق باشید :-)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٠٥
٢
٠
اول از همه بگم که چه اسم و فامیلی قشنگی دارید، امین اطمینان! هر دو در یک راستای معنایی! خیلی جالبه..// شروع و میانه و پایان خوبی داشتید، اسکلت رو خوب سوار کرده بودید روی شونه های قصه. از یک آهنگ نوستالژیک برای قهرمان استارت زدید و رفتید توی فضای ذهنیش و کمی عقب گرد به شروعِ فاجعه ی عاشقی و بعد دوباره رسیدن به زمان حال و پایان بندی... تنها چیزی که این داستانک کم داره چند خط توصیفِ عاشقانه(ی مجنون وار) از ساراست. در اصل موتور محرکه ی ذهنیِ قهرمانِ داستان ساراست، پس لیاقتِ توصیفات بیشتری رو داره... اونقدری که منِ خواننده رو مجاب کنه که بفهمم چرا باید با یک آهنگ اونطور هق هق کنه و البته خانواده اش هم اونطور "پاستوریزه و بی نقص" حمایتش کنن و ایراد نگیرن و بذارن راحت باشه... اینها برای باور پذیر شدن احتیاج به فضاسازیِ شخصیتی(شخصیت پردازیِ قهرمانِ غایب/ شخصیت پردازیِ کاراکترِ مکملِ نامرئی)داره...چیزی بیشتر و فراتر از خال و چشم و ابرو... . این نوشته شما هیچ چیز دیگه ای برای "بهترین بودن" کم نداره... موفق باشید دوست من :-))
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٠٥
٠
٠
اون چشم و ابرو به نظر من بش میخورد اتفاقا چون داشت گذر از یه عشق هیجانی پر شور رو نشون میداد..مگه اینجور نبود؟ :-/ ..کلا به نظر میومد پسر ماجرا خیلی حساس و فوق العاده احساسی و بی تجربه باشه برای همین سرنوشتش این شد..چون حتی با این که طرف رو دوست داشت یه بار هم پا جلو نذاشت..و خب از این لحاظ به نظرم برخورد خانواده هم غیر طبیعی نبود و به نظر میاد همونا باعث این طبع حساسش شده باشن..یا من اشتباه برداشت کردم؟و داشت از یه عشق عالی و والا حرف میزد؟اگه اینجور بود که درسته..اون چشم و ابرو برای توصیفش کم بوده
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٠٥
٠
٠
در هر دو صورت، عرض من این بود که "مخاطبِ خاصِ قهرمان" شایسته توصیفات بیشتری بود... که من مجاب بشم اونهمه بغض و هق هق و گریه بلند بلند ارزشش رو داره.
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٠٥
٠
٠
خو اخه من فکر میکردم قراره به این مسئله برسیم که این عشق ارزشش رو نداشته..و به همین خاطر هم این متن نوشته شده..و اون گریه هم برای شکستیه که تو زندگیش خورده نه صرفا دختر ماجرا.چون تو متن هم گفته بود یه شبه میخواست ره صد ساله بره و تشبیهاتش به عشق افلاطونی و سقراطی و تصوری که از زندگی مشترکش داشته... و همینطور سخن مادربزرگ..یعنی پسر قصه ی ما حدودا بیست سالش بوده و چون ادم حساسی هم بوده گریه هم براش عجیب نبوده و خلاصه جریان گریه اش این بوده..اینا این حس رو به من دادن که در عین این که خودشو ضربه خورده میدونه ولی داره این عشق رو هم تقبیح میکنه و میگه نباید این راه رو میرفتم...این یعنی نوع نگاه من با شما فرق داره برا همین درک نکردیم حرف های همو :) ..حالا این که کدوم درسته نمیدونم دیگه..مهم هم نیست..همین که یه نظر متفاوت با خودم دیدم جالب بود..ممنون :)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/١٢/٠٣
٠
٠
چه شیک انتقاد می کنید ! خوشمان آمد .
الف، میم
الف، میم
٩٤/٠١/٢٥
٠
٠
عشق افلاطونی، اصطلاحا برای علاقه ای شدید و قوی، اما خالی از جاذبه های جسمانی به کار میره. و از اونجا که انسان دو بعد روحانی و جسمانی بیشتر نداره، ناچار عشق افلاطونی باید ناظر به بعد روحانی و معنوی شخص باشه، به اصطلاح عاشق روح پاک و زیبای اون خانم شده باشه. و لازمه ی این عشق، شناخت کامل معشوقه و لازمه شناخت اینه که لااقل دو کلمه با خانم حرف بزند! تناقض در اینجاست که شناخت راوی از سارا در حداقلی از شناخت ظاهری باقی میمونه، از او فقط چهره اش رو می بینه و تمام! اسمش رو نمیدونه ، رشته اش رو نمیدونه، و نمی پرسه هم!، تمام توضیحات نویسنده راجع به سارا بجز چهره اش و اون خط آخر که بعد از بالاخره به حرف آمدنش است، کلا در تصورات و تخیلات نویسنده است و عالم مثل هم به همین اشاره دارد. حتا از توهم و خیال به واقعیت و ظاهر هم وارد نشده ، چه برسه که بخواد از ظواهر بگذره و به جنبه روحانی قضیه برسه! برای همین میگه مسیر عشقم برعکس شده! دیرجنبیده، دستش نرسیده، برای اینکه خودش را ضایع نکند، اسمش را گذاشته عشق افلاطونی!
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣