مبادله / داستان کوتاه
برگزیده‌ مرحله اول مسابقه نقطه سر خط

مبادله / داستان کوتاه

نویسنده : سایت جیم

فرشاد موسی‌زاده

گاهی می‌شود فقط با پيدا كردن ‌دسته‌ای اسكناس زندگی‌ات از اين‌رو به آن‌رو شود. تا پيش از آنكه پنج‌مليون اسكناس‌ تانخورده بيفتد مقابل پايم، هرروز مثل همه‌ی دكتر‌ها و پرستارها روپوش سفيد می‌پوشيدم و به عنوان كارگر روزمزدِ فست‌فودِ پنجشنبه‌شب‌ها زمين را طی‌ می‌كشيدم، توالت‌ها را می‌شستم يا پس‌ماند غذای مردم را از روی ميز جمع می‌كردم و می‌ريختم توی سطل‌ زباله. هيچگاه تصوری نسبت به آينده، حال يا گذشته نداشتم، فقط خيلی‌خوب می‌دانستم كه اگر بچه‌ای روی زمين بالا آورد و همانطور ايستاد و خيره شد به‌ش، بهتر است از كدام‌ نوع طی استفاده كنم يا لكه‌ی سه‌روز‌ مانده‌ی كچاپ روی سنگ‌فرش را با چه‌ نوع زمين‌شويی پاك كنم. تا ‌شبی توی راه خانه ‌دسته‌ای چك‌پول افتاد مقابلم. شايد هم من افتاده بودم مقابلش يا هر دو همزمان در يك‌لحظه‌ی تاريخی افتاده بوديم مقابل هم. به هر حال چيزی كه اهميت داشت اين بود كه دسته‌ای چرك‌ كف‌ دستِ مكعب‌مستطيلی كه دوتا موزاييك مكعب‌مربعی را به هم متصل كرده بود تا حجم جديدی ايجاد كند، می‌خواست جريان زندگی‌ام را برای هميشه تغيير بدهد. برای آدم بيست‌وهفت ساله‌ای كه طبق حقوق قانون‌كار، 625 هزار تومانش كفاف رفت‌ و‌ آمد و بخور و نميرش را هم نمی‌داد و فقط طبق غريزه می‌دانست طی‌ هر شرايطی بايد به ‌بقايش ادامه بدهد، آن يك‌مشت ورق‌پاره حكم معجزه‌ را داشت، حكم چند ماه بدون احساس سرافكندگی زندگی‌ كردن، حكم لحظه‌ای نفس راحت كشيدن. اولش به ذهنم رسيده بود با همان پول زن بگيرم كه ديدگاهی منطقی‌‌ به نظر نمی‌رسيد و بيشتر به بلندپردازی شباهت داشت تا برنامه‌ريزی، بعد هم فكر كردم پول پيش پرايدی را بپردازم كه می‌شد با درآمد مسافر‌كشی قسط‌های بعدی‌اش را هم پرداخت و وقتی كه همه‌چيز روی دور افتاد و همه‌ی بدهی‌ها صاف شد، با خانواده بروم خواستگاری و اگر خانواده‌ی دختر پرسيدند: «خب آقا داماد از خودشون چی‌ دارن؟»

به جای گفتن: «يه‌دل صاف و يه‌دنيا محبت و يه‌روح گنده.»

سرم را بالا بگيرم و بگويم: «يه پرايد نوك‌مدادی و يه خونه‌ی اجاره‌ای و فلان تومن سرمايه.»

فردا كه شد برگشتم به فست‌فود، با رضايی كه می‌خواست به دليل تأخير توبيخم كند تسويه‌حساب كردم و به جای ساييدن كف‌ زمين، سُس ‌فرانسوی ريختم روی پيتزای پپرونی‌ام. می‌خواستم بدانم اين‌ور گِيت بودن چه حسی دارد و به اين نتيجه رسيدم كه هرچه هست، از آن‌ور گيت بودن بهتر است. صدهزار تومان از پول را خرج تجربه‌های زبانی جديد كردم، پيتزا‌قيفی، آيس‌پك، كافه‌گلاسه، نوشيدنی‌ جن‌سينگ، هايپ يا هر چيز قابل خوردن ديگری كه طی تمام آن ‌سال‌ها می‌ديدم و جرأت تجربه‌اش را نداشتم. انگار زندگی‌ام خون تازه‌ای گرفته بود و داشت با سرعت بيشتری پيش می‌رفت. فردای آن روز پنج‌مليون پول بادآورده و باقی دويست‌هزار تومان پول تسويه‌حسابم را به حساب شخصی‌ام واريز كردم و شب را تخت خوابيدم. تمام طول شب خواب روز‌های خوشی را می‌ديدم كه پيش‌ رويم بود و آينده‌ای كه بالاخره داشت بهم لبخند می‌زد. 

هميشه وقتی توی خيالات و روياهايت غرق می‌شوی، تلنگری، چيزی لازم است كه دوباره به دنيای واقعی بر‌گرداندت، من هم آن روز با صدای زنگِ در به دنيای واقعی بازگشتم تا كمی از تلخی حقيقت را بچشم. در را كه باز كردم، ‌مردی ميانسال با موهای جو‌گندمی و يك سرباز وظيفه با لباس نيروی انتظامی ايستاده بودند پشت در و خيره شده بودند به‌م. سرباز با لهجه‌ی نيم‌بند تركی‌اش گفت: «آگای فلانی؟»

«فرمايش؟»

«شما به جرم سرگت بازداشت هستين.»

و بعد مرد مو‌جوگندمی حكم را گذاشت كفِ همان ‌دستی كه چند دقيقه بعد از دست‌بند آويزان بود. مرد موجوگندمی ادعای سرقت كرده بود و شماره‌سريال‌ چك‌پول‌های وصولی از بانك را گذاشته بود اجراء، كه سر از حساب شخصی من در آورد و حساب آينده‌ام را رسيد.  

 ==========

ادمین نوشت: چون رعایت اصول ویراستاری و املایی هم بخشی از امتیاز مسابقه است، تمامی مطالب مربوط به «نقطه سر خط» بدون ویراستاری و تغییر منتشر می‌شود.

 

 

 

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٠٥
٠
٠
یاد انجمن اقای شمشیری افتادم :دی .." حساب آينده‌ام را رسيد. " چی بگم؟فضا سازی و روایت عالی بود..حرف خاصی نیست..فقط همین که خیلی خوب بود :)
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠١/٠٥
٠
٠
چقد خوبه این داستان((: آقا چقدر برگزیده ها شایسته هستند و خوب می نویسند... کاش آن ور گیت بودن را زود نمی خواست،یک شبه نمی خواست((: موفق باشید..
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٠٥
٠
٠
نگووووو...یعنی میگی من برگزیده نمیشم؟ :(
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠١/٠٥
٠
٠
نه بابا عزیزم ((: من اگه کسی رو بگم خودمم. امیدوارم همه مطالبی که فرستادی برگزیده بشن و برنده هم بشی. اینقد زود ناامید نشو دختر خووووب ((: بیا یه قرص صبر بهت بدم حالت خوب شه ((:
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٠٥
٠
٠
یدونه بیشتر نفرستادم :دی ..ممنوووووون خانوم گل ..اخه تو که این همه خوب مینویسی چرا ؟ :) ..اخه من تا حالا هرچی مسابقه شرکت کردم گند زدم و اخر یا یکی مونده به اخر شدم..این چهارمی یا پنجمین مسابقه اس برا همین استرس گرفتم :دی ..پرتقال ابی بده :دی
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠١/٠٥
٠
٠
بیا یه پرتقال آبی بخور فشارت درست شه((: هرشکست مقدمه ی یه پیروزی دیگه است :دی آیکون دختر دلداری بده. کلا آدما از خودشون راضی نیستن اکثرا.((: با عرض معذرت از نویسنده ی محترم این داستان که جنجال درست کردیم اینجا.
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠١/٠٥
٠
٠
من از همين تريبون و با خوندن اين داستان از ميادين خداحافظي ميكنم! :) / به اميد ديدار:)) / خيلي خوب بود داستان مرسي:)
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠١/٠٥
٠
٠
باآرزوی موفقیت :-) داستان روان و زیبایی بود.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٠٥
٢
٠
اول شخص انتخاب خیلی هوشمندانه ای بود برای داستانکی که قراره کمی هم تند و تیز باشه و کنایه بزنه. اشاره به روپوش سفید و دکتر پرستارها و سپس کارگر فست فود هم از اون خلاقیت های ذهنیِ نویسنده است که خیلی مناسب نشسته سر جاش. در کل داستان رو خیلی خوب دیدیم... فضاسازی ها خوب بودند و جوری آسمون ریسمون رو بهم می بافه قهرمان، که همذات پنداری در حداکثر سطح ممکن قرار میگیره... امیدوارم موفق باشید و همیشه همینطور جسور و تند و تیز بنویسید.(تند و تیزی الزاما به معنای کنایاتِ سیاسی و یا اشاره به خط قرمزها نیست... دست گذاشتن روی موضوعاتی که بکر هستند و انتخاب یک زاویه دید مناسب هم در کنارِ این اصطلاحاتِ بدیعی که ایشون بکار بردند میتونه یه جورایی "تند و تیزی" تلقی بشه). موفق باشید :-))
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٠٥
٠
٠
و هم اینک این شما و این هم منتقد برتر مسابقه :دی
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠١/٠٥
١
٠
قشنگ جای خالی آقای شمشیری حس می شد (((: اصن نباشن مزه نمیده جیم
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٠٥
٢
٠
آیکون تعظیمی تمام قد به شما نازنینانِ همیشه حامی :-))
s_sali
s_sali
٩٤/٠١/٠٦
٠
٠
خیلی روان و خوب بود این داستان...
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤