یک ساعت تا سال تحویل / داستان کوتاه
برگزیده‌ مرحله اول مسابقه نقطه سر خط

یک ساعت تا سال تحویل / داستان کوتاه

نویسنده : S_sad

- بدو بیا! بدو بیا وقتشه! دو ساعت مونده به سال تحویل. بدو! 

-اومدم! حالا چرا انقدر عجله داری؟ 

-عجله نیست که ذوقه! ذوق دارم. خب حالا اول کی؟ 

-اول تو

-نه دیگه اول تو

-میگم اول تو. وقت تلف نکن دیگه بگو چشم! 

-چشم. خب می‌خوام که برای سالِ... 

-نه نه نه نه! نداشتیما. تقلب نداشتیم

-تقلب چیه؟ 

-قرار بود اول گذشته باشه

-باشه تسلیم! 

-دفترت کو؟ 

-اینجاست. بیا تو بخون

-نه خودت بخون. منم مال خودمو می‌خونم

-چشم! بیست و نه اسفند سال نود و دو. آرزوهای من برای سال جدید: اول اینکه برای درسام بیشتر وقت بزارم تا این ترم آخرم تموم شه و راحت شم. دنبال کارم باید برم. خدا کنه یه کار خوب پیدا کنم با درآمد عالی. بعدشم که سال جدید می‌خوام بیشتر با رفقا وقت بگذرونم خیلی گوشه گیر شدم. شاید برنامه‌ی یه مسافرت بزارم باهاشون. پارسال حتی یه روزم مسافرت نرفتم. و آخرم اینکه سلامتی و شادی و این چیزا می‌خوام. 

-دیوونه. 

-حالا تو بخون ببینم چی نوشتی! 

-خیلی خب. مسخره نکنیا! 

-باشه سعی خودمو می‌کنم

-کوفت! نخند. نمی‌خونما

-باشه باشه بخون. 

-یه ساعت مونده به سال تحویل. سال خوبی بود. خدایا شکر. برای سال جدید یه سری برنامه دارم که می‌خوام بنویسم تا یادم نره. اول اینکه ورزشو جدی بگیرم و پنج کیلو کم کنم. دست از پرخوری برمیدارم و بیشتر پیاده روی می‌کنم. برای گواهینامه هم باید ثبت نام کنم. زبانمم ادامه می‌دم تا به یه جایی برسه. باید یذره پول جمع کنم و گوشیمو عوض کنم. کلاس رقصم باید برم. شایدم کلاس سنتور. یعنی نمی‌دونم باید بعدا تصمیم بگیرم که یکی از این دو تا کلاسو برم. خدا کنه سال خوبی داشته باشم و گرفتاری بابا حل شه. خیلی نگرانشم. 

-آخی! 

-بد بود؟ 

-نه عالی بود! 

-پس به چی می‌خندی؟ 

-به مظلومیتت

-میزنمتا

-باشه باشه تسلیم ببخشید. خب برای امسال چیزی نوشتی؟ 

-نه! مگه تو نوشتی؟ 

-نه دیگه. امسالو باید دوتایی بنویسیم خوشگله! 

-فریــــد؟ 

-جانم؟ 

-پارسال که داشتی اینارو می‌نوشتی فکر می‌کردی سال بعد ازدواج کرده باشی؟ 

-نه به فکرمم نمی‌رسید کسی بهم زن بده. تو چی؟ فکرشو می‌کردی؟ جون فرید جدی بگو! 

-نه منم فکر نمی‌کردم. اصلا همدیگه رو ندیده بودیم. چقدر تو یک سال همه چی عوض شد

-زندگیه دیگه. یهو دیدی سال دیگه این موقع سه نفر شده بودیم! 

================

ادمین نوشت1: چون رعایت اصول ویراستاری و املایی هم بخشی از امتیاز مسابقه است، تمامی مطالب مربوط به «نقطه سر خط» بدون ویراستاری و تغییر منتشر می‌شود.

ادمین نوشت2: این مطلب تیتر نداشت، تیترش را خودمان اضافه کردیم برای خالی نبودن عریضه!

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠١/٠٥
١
٠
سلام اولین نظر رو من بنویسم. عالی بود. فضاسازیتون قشنگ بود و هم ایده ی خوبی داشت. چندتا نکته ویراستاری داشت فقط، بقیه اش بیست ((: امیدوارم تو مسابقه مقام بیارید (: به ادمین تیتر نویس: یک ساعت یا دو ساعت ؟
S_sad
S_sad
٩٤/٠١/٠٥
٠
٠
مررررسی! بله متاسفانه رو ویراستاریش دقت نکرده بودم. منم امیدوارم ^_^
S_sad
S_sad
٩٤/٠١/٠٥
٠
٠
دوستان عزیزِ جیم خب ویرایش میکردین آبرومون نره :))
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٠٥
٢
٠
زود فرستاده بودی مطلبتو؟برا همین زود منتشر شد؟وااای خوش به حالت..حالا من هی باید استرس و انتظار بکشم..اخرشم فک کنم تو 90 تای اول نیام :( ..بعد تازه میفهمیدم میشه اسپیس زد منم میزدم..اومدم مثه همیشه سر هم همه چی رو نوشتم :| ..خب بگذریم..خیلی خوب بودش..اگه میشد برنامه ی جدیدشون هم نوشتن خیلی جالب تر میشد فک کنم..ولی همینطوریشم خیلی خوب بود..همون که گفتن سه نفر شن هم جالب بود..ما که همینجوریشم برنامه ریزی که میکنیم انجام نمیدیم..دیگه چ رسد به اینا که ازدواج کردن :دی..یکیشم انجام ندادن لابد :دی ..بعد جالبیش این بود که از ارزوهاشون میشد فهمید کدوم پسره کدوم دختر قبل خوندن بقیه اش البته جز اولش چون اینجور وقتا معمولا دخترا بیشتر ذوق دارن :دی
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٠٥
١
٠
خیلی خوب یا عالی ؟ نمیدونم..هردوشو حساب کن :دی
S_sad
S_sad
٩٤/٠١/٠٦
٠
٠
سلام :) مرسی از شما! والا واسه سال آینده دیگه جا نبود به خاطر محدودیت کلمه :)) تقریبا زوذ فرستاده بودم ^_^
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠١/٠٥
١
٠
ماجراي خوب و شيريني بود، مرسي:)
S_sad
S_sad
٩٤/٠١/٠٦
٠
٠
مرسی از شما :)
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠١/٠٥
١
٠
دیالوگ نویسی باورپذیری بود. باآرزوی موفقیت :-)
S_sad
S_sad
٩٤/٠١/٠٦
٠
٠
مچکرم
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٠٥
٢
٠
فضای قشنگی رو خلق کردید... فقط حواستون به این نکته باشه که داستانِ کوتاه با "نمایشنامه رادیویی" تفاوت داره. البته که دیالوگهایی خوب گذاشته بودید اما در دنیای ادبیات نویسنده فرصت و اجازه ی خلقِ جغرافیا و پرداختهای بصری( یِ ذهنی) رو داره، که در نمایشنامه رادیویی این وظایف به "صداسازی" محول میشه. از این مطلب شما میشه یک نمایشنامه رادیویی خیلی خوب استخراج کرد، اما در قالب داستانک خیلی فرصتها رو برای فضاسازی از دست دادید... البته که این یک نوشته ی ضعیف نیست، به اندازه کافی "کشش" داره و اتکا به "کاراکترهاش" کمک خوبی براش شدند... امیدوارم رتبه خوبی بیارید دوست من :-))
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٠٥
١
٠
ستونِ یک داستان رو بر مبنای "دیالوگ" گذاشتن، به خودی خود خطا نیست؛ مشروط بر اینکه فضاسازی ها و پرداخت های بصری هم نادیده گرفته نشن...:-))
S_sad
S_sad
٩٤/٠١/٠٦
٠
٠
از نقدتون واقعا ممنونم آقای شمشیری. خب بی تجربگی این جور وقتا کار دست آدم میده :) فکر نمیکنم قالب داستان کوتاه چنین محدودیتی داشته باشه یعنی مشروط باشه به فضاسازی های بصری من سعی کردم فضاسازی و شخصیت پردازی رو در قالب دیالوگ ها بیارم. مثلا سعی کردم جنسیت ها تو دیالوگ مشخص بشن و دلیل دیگه ای که فقط دیالوگ آوردم لو نرفتن قضیه بود. به هر حال تجربه ی زیادی تو نوشتن ندارم و نقایص زیادی تو نوشته هام هست. بازم ممنون :) سال خوبی داشته باشین و تو مسابقه هم موفق باشین ان شاءالله.
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠