بهمان گفتند شات آپ و یک آب هم روش!
از حقتان دفاع کنید اگر که دوست داشتید

بهمان گفتند شات آپ و یک آب هم روش!

نویسنده : شکیبا مهرگان

مسجد محلمان یک بلندگو دارد اندازه‌ی کله‌ی من. راستش نرفته ام کله ام را بگذارم کنارش که ببینم اندازه هست یا نه. اما از این زاویه که از پشت پنجره نگاهش می‌کنم بهش می‌خورد اندازه ی کله من باشد. و شاید هم نباشد. اصلا اندازه‌ی این بلندگو اهمیتی ندارد. صدای این بلندگو است که اهمیت دارد. وقتی که صبح ها خوابم و یک صدای گوش کر کن ازش خارج می شود. من از خواب بیدار می شوم. هفت صبح. نه صبح. یازده صبح. تا خوابم کامل شود ده بار بیدار می شوم و آن بلندگو را فحش می دهم. فحش دادن از کارهای مورد علاقه‌ی من است وقتی یکی من را از خواب بیدار می کند. اما کسی فحش های من را نمی شنود. چون من توی دلم فحش می دهم و هیچ کار دیگری از دستم بر نمی آید.

خواهرم اما کار دیگری از دستش بر می آید. برای همین یک بار که از توی این بلند گو صدای گوش کر کن خارج شد خواهرم از خواب بیدار شد و زنگ زد کلانتری. کلانتری فکر کرد خواهرم دیوانه است. و آن بلند گو خاموش نشد. اما من به خواهرم آفرین گفتم که از حق خوابیدنش دفاع کرده است. دفاع کردن از حق توی خانوده‌ی ما ارثی است. کنار خانه مان یک قبرستان هم دارد راستش را بخواهید. بابایم گفته بودید که اینجا جای قبرستان نیست و ببریدش یک جای دیگر قبر بفروشید. تازه بخاطر این نبود که ما از ارواح که پنجشنبه ها می آیند روی قبرهایشان می نشینند-یا نمی نشینند و می ایستند.به هر حال مهم نیست- می ترسیم.  چون ما خانواده ی نترسی هستیم کلا. و اگر نمی دانید بهتر است که بدانید. گفتیم قبرستان را ببرید یک جای دیگر که اگر خواستیم فردا به دوستی،آشنایی، چه میدانم خواستگاری، آدرس بدهیم نگوییم قبرستان را پیدا کردید؟ حالا دویست متر بیایید جلوتر. یا پانصد متر. چه فرقی می کند؟ مهم این است که حرف بابایم را به هیچ جایشان حساب نکردند و قبرستان خانوادگی شان را نبردند یک قبرستان دیگر پهن کنند. یا مثل وقتی که همسایه مان یک ساختمان سه طبقه را جفت دیوار خانه ی ما ساخت. نمی دانم شاید هم یک ساختمان چهار طبقه. تعداد طبقات مهم نیست. افراد آن طبقات مهم اند که توی حیاط ما را دید می زنند. و ما هم برایشان دست تکان می دهیم.چون کار دیگری نمی توانیم بکنیم. خب یادتان رفت که می خواستم چه بگویم؟ عیبی ندارد. چون خودم هم یادم رفته بود. ما سر همین ساختمانِ نمیدانم چند طبقه هم از حقمان دفاع کردیم. که دو متر حداقل با حیاط ما فاصله بدهید. امآنها گفتند که شات آپ. و حقمان را خوردند. و یک لیوان آب هم رویش. و ما دیگر زورمان نرسید چون پول نداشتیم رای به نفع ما باشد. آخر می دانید؟ برای رای به نفع شما بودن باید پول داشته باشید. و اگر نداشته باشید باید از حق خودتان دفاع کنید. و سعی هم نکنید رای به نفع شما برگردد.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
ShErLoCk
ShErLoCk
٩٤/٠٢/١٠
٠
٠
دقیقا باید پول باشه
شکیبا مهرگان
شکیبا مهرگان
٩٤/٠٢/١٢
٠
٠
چیز خوبیه:)
m_hatami
m_hatami
٩٤/٠٢/١٠
٠
٠
طنز انتقادی و خوبی بود
شکیبا مهرگان
شکیبا مهرگان
٩٤/٠٢/١٢
٠
٠
ممنون :)
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٤/٠٢/١٠
٠
٠
پولدار بشین الهی :)
شکیبا مهرگان
شکیبا مهرگان
٩٤/٠٢/١٢
٠
٠
ما الانم خیلی پولداریم:))
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٤/٠٢/١٠
١
٠
چی بگم. ایرانه دیگه :|
شکیبا مهرگان
شکیبا مهرگان
٩٤/٠٢/١٢
٠
٠
وطنم. پاره ی تنم
R_ghazi
R_ghazi
٩٤/٠٢/١١
٠
٠
راسته ميگن موفقيت در ايران يعني داشتن سه تا (پ) ؟!!!!!😬😮
شکیبا مهرگان
شکیبا مهرگان
٩٤/٠٢/١٢
٠
٠
کی میگه؟ راست میگه.خیلی!
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٢/١١
٠
٠
:)
شکیبا مهرگان
شکیبا مهرگان
٩٤/٠٢/١٢
٠
٠
:‌ )
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٢/١١
٠
٠
به غیر از چند تا غلط تایپی همه چیز سر جاش بود خوب و شسته رفته داستانت رو نقل کردی نقد خوبی بود به بعضی چیزها آفرین:)
شکیبا مهرگان
شکیبا مهرگان
٩٤/٠٢/١٢
٠
٠
کاش غلط هارو هم ذکر می کردید.. خیلی ممنون و اینا : )‌
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٢/١٢
١
٠
کنار خانه ی مان یک قبرستان هم دارد.بهتر بود بگین کنار خانه ی مان یک قبرستان هم هست یه جایی گفتین بابای مان گفته بودید که باید میشد گفته بود یا گفته بودند
fatemeh_sh73
fatemeh_sh73
٩٤/٠٢/١١
٠
٠
به نظر من بهتره خونتون رو عوض بنمایید :))
شکیبا مهرگان
شکیبا مهرگان
٩٤/٠٢/١٢
٠
٠
نظر شما محترمه. ولی این یعنی پاک کردن صورت مسئله! :)
fatemeh_sh73
fatemeh_sh73
٩٤/٠٢/١٢
١
٠
منم جایی زندگی میکردم که بلندگوی مسجدش از ساعت 8 صبح تا ساعت 12 شب(گاهی اوقات) سروصدا داشت! پسرهای محل همیشه تا آخر شب تو کوچه مشغول بودن.. همسایه ها سر پارک ماشین مشکل به وجود میاوردند! موضوع اصلی اینه که الان ما 5 ساله خوندمون رو عوض کردیم.. نه بلندگوی مسجد صداش کمتر شده و نه مشکل جای پارک حل! تنها اتفاقی که افتاده اینه که اون پسرها الان زن و بچه دارن و به جای یه جین پسره دیگه هستن تو کوچه! این جور مسائل حل نمیشن :)
PESTEH
PESTEH
٩٤/٠٢/١١
٢
٠
هعییییییییی خیلی خوب گفتین ...
شکیبا مهرگان
شکیبا مهرگان
٩٤/٠٢/١٢
١
٠
تشکر :)
naser_j
naser_j
٩٤/٠٢/١٢
١
٠
جالب بود
شکیبا مهرگان
شکیبا مهرگان
٩٤/٠٢/١٢
٠
٠
جالب بود؟ باید می گفتین غم انگیز بود!
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٤/٠٢/١٢
٠
٠
خیلی خوب گفتین ممنون
شکیبا مهرگان
شکیبا مهرگان
٩٤/٠٢/١٢
٠
٠
لطف دارین :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٢/١٢
١
١
طنز تلخی بود. چیزی شبیه به ساب ژانر کمدی سیاه در سینما(که مرگ و خشونت از موتیف هاش هستش). پریشانی آگاهانه ای در جملات و بندها هست که خیلی خوب ذهن مخاطب رو درگیر میکنه و میکشونه تا جمله و کلمه آخر. یکی دو مورد تایپی و نگارشی که خانم نسرین.آ هم دو موردش رو فرمودند وجود داره اما نکته قابل عرض و تحلیلی که من میخوام دست بذارم روش در واقع ساختار درستی هست که شما انتخاب کردید. از اتاق خواب راوی با اشاره به بلندگوی مسجدی که تقریبا همه مخاطبین میدونند چیه و بارها از نزدیک دیدند و شنیدند شروع کردید و لابه لای ارائه اطلاعات از درون خانواده راوی، نیش هایی هم به ناهنجاری های اجتماعی و مواردی زدید که از بس که آشکارا مقابل چشمانمون هستند بعضا حتی نادیده گرفته میشن. کمدی سیاهی که بهش اشاره داشتم همین نکات موجود در متن هستش. شاید اگر کمی بیشتر روی موضوع قبرستان مکث میکردید کل متن رو به بیراهه میکشوندید اما بدرستی و به موقع گفتید و ازش فاصله گرفتید و رفتید سراغ موضوع بعدی. این استایل چرخشِ قلم شما رو دوست دارم و میتونه بعدتر ها به نقطه قوتِ نگارش شما تبدیل بشه... بی صبرانه منتظر دست نوشته های آینده شما هستم.. :-)
شکیبا مهرگان
شکیبا مهرگان
٩٤/٠٢/١٤
٠
٠
تحلیل استادانه و همینطور امیدوارکننده ای ارائه دادین:) ممنون از لطفتون : )
هادی ارشادی
هادی ارشادی
٩٤/٠٢/٢٨
٠
٠
به زبون معیار نوشتنتون رو دوست دارم صریح و بی ریا
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠