یک عاشقانه تیره / وبگردی

یک عاشقانه تیره / وبگردی

نویسنده : مندیبل

زندگی‌ام در هجده سالگی دو تکه شد. از وقتی به خوابگاه آمدم، همه چیز از وسط نصف شد، انگار یک خط مرئی آمده باشد و همه چیز را از وسط نصف کرده باشد. دو شهر، دو تخت، دو مسواک، دو پتو، دو ساعت ِ بیدار شدن در صبح، دو منبع ِ الهام، دو تا از همه چیز.

بعضی چیزها را هم با خودم می‌برم و برمی‌گردانم، هر بار و هربار. در هر رفت و برگشت با من جا به جا می‌شوند، دفتر ِ بنفشم، جا مدادی‌ها، لیوان ِبزرگم، کتاب‌ها و آدم‌هایم.

آدم‌هایم؛ آدم‌های قدیمی‌ام را پیچیده‌ام توی بقچه‌ای و همراهم می‌برمشان، هر جایی که بروم. هر جایی که شکست بخورم، هر جایی که از شادی بالا بپرم و پشت تلفن برای‌شان جیغ بزنم، همه جا و همیشه می‌برمشان. هرجایی که اسمم را بنویسم، کنار اسمم نامشان را خواهم نوشت و دوست دارم همه آن‌ها را یک جا جمع کنم، انگشتم را ببرم بالا و چشم‌هایم را تنگ کنم و بگویم: «شما چند تا، همیشه بمونید.» چون اگر یک روز کسی را کشتم و با جنازه‌اش نیمه شب تنها شدم، به شما تلفن خواهم کرد که بیایید و با هم جنازه را گم و گور کنیم و اگر هر کدام‌تان تصمیم گرفتید از خانه فرار کنید و نام خانوادگی‌تان را عوض کنید، می‌آیید پیش من تا موهای‌تان را رنگ کنم و قیافه‌تان را تغییر بدهم. عیبی ندارد اگر شما بدانید من رادیولوژی را پاس نکردم و مشکلی نیست اگر من بدانم چراغ‌های رابطه‌تان خاموش هستند، حتی اگر تصویر دنیا از شما یک چلچراغ بزرگ است. و خیالم آن‌جا راحت می‌شود که می‌دانم لازم نیست کنارتان خوب و روشن باشم، می‌توانیم با هم تاریک و پیچیده و گند اخلاق باشیم. می‌توانیم مرده چال کنیم و با پدر و مادرهای‌مان دعوا کنیم و عاشق شویم و فارغ شویم و هرچند بار عاشق هر چند نفر که بشویم به هم نگوییم: «هرزه ی دمدمی دیوانه» و واحدها را بیفتیم و به هم نگوییم «تنبل ِ خنگ» و کنار هم بمانیم.

==============

منبع:

http://mahitala.blogfa.com/post-629.aspx

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٠٥
١
٠
یاد یادداشت اقای شمشیری افتادم..دوستی های متفاوت و این تصویرگری که براش کردم..http://up6.ir/5DJw به این متن هم میخوره..ممنون..خیلی خوب بود وبگردیتون :)
مندیبل
مندیبل
٩٤/٠١/٠٥
٠
٠
چه ایده جالبی داره این عکس :))
faranak_b
faranak_b
٩٤/٠١/٠٥
٠
٠
:)
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠١/٠٥
٠
٠
:) ! زیبا بود ! موفق باشید
م-نص
م-نص
٩٤/٠١/٠٥
٠
٠
این الان وبگردی بود چرا تو محرمانه مستقیمه؟؟؟
م-نص
م-نص
٩٤/٠١/٠٥
٠
٠
بعدشم مطالب منشوری میذارین....کلا این گروه میخوان افکار رو منحرف کنند:))خخخ
m-nik110
m-nik110
٩٤/٠١/٠٥
٠
٠
وبلاگشو دنبال میکنم مطلبهاش دوست دارم خیلی خوب بود این پستش:)
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٤/٠١/٠٥
٠
٠
موضوع مطلب یه جوری بود؟متوجه نشدم؟منظور دوستی بین دوتا دختر دانشجو بود؟>
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٠٥
٠
٠
منظور دوستی بین بچه های خوابگاه بود..که ادمایی با دنیا ها و فرهنگ های متفاوتو با هم دوست میکنه
مندیبل
مندیبل
٩٤/٠١/٠٥
٠
٠
نه صرفا دوستی دانشجو یا خوابگاهی ! مثلا منی که خوابگاهیم ! یه سری دوستای قدیمی اینجا دارم که این فاصله ودوری باعث نشده صمیمیت بینمون کم بشه ! از اون جنس دوستایی که رازای سر به مهرتو بهشون میگی :)))
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٠٥
٠
٠
خب اون که اره..اونو دیگه ادم باید از لایه هاش و عمق مطلب بگیره :دی ..به خانواده هم حتی میشه زدش..چون اکثرا با خانواده خیلی اختلاف عقیدتی دارن بچه ها ولی اگه بخوان میتونن دوست باشن
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٤/٠١/٠٥
٠
٠
موضوع مطلب یه جوری بود؟متوجه نشدم؟منظور دوستی بین دوتا دختر دانشجو بود؟>
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٤/٠١/٠٥
٠
٠
اها/ممنون گرفتم /تشکر
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٠٥
٠
٠
خیلی مطلب قشنگی رو انتخاب کردید.. شما هم وبگردهای فوق العاده ای هستید انصافا.. مرسی.. دست مریزاد :-))
همتا
همتا
٩٤/٠١/٠٥
٠
٠
یه کم به حال و روز خودمون شباهت داشت :))
Vania
Vania
٩٤/٠١/٠٥
٠
٠
قشنگ بود..زندگی خوابگاهی هم عالمی داره..اون آخرش حالا مگه چی میشه به دوستت بگی تنبل خنگ!دوستیه دیگه..ولی به من نگین که بدجور کلاهامون میره توهم!گفته باشم
raha_sl
raha_sl
٩٤/٠١/٠٥
٠
٠
چقد خوب..چه حس خوبیه:( عالی بود ممنونم
r_zeyghami
r_zeyghami
٩٤/٠١/٠٦
٠
٠
خیلی خوب بود مخصوصا عکسش
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠١/١٠
٠
٠
هووممم! این وبگردی چقده به شاهدخت و همتا میومد. :)) مرسی :)
پربازدیدتریـــن ها
وقتی خیالش همراهت بود

ترسناک تر از نبودنت...

٩٦/١٠/٢٣
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
هرگاه خواستمش...

خدا را باید بی نهایت عاشق بود

٩٦/١٠/٢٣
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠