وقتی در برکلی دانشجو بودم، شیفته یکی از کتابدارهای آن‌جا شده بودم. این زن صاحب زشت‌ترین بینی‌ای بود که تا آن وقت دیده بودم. به نظر می‌رسید بینی‌اش را با یک پرنده عجیب تاخت زده. حدس می‌زدم جایی در اعماق جنگل‌های گرمسیری برزیل، بر فراز یک درخت انبه، یک توکان با یک بینی انسانی زندگی می‌کند.

چیزی که باعث شیفتگی من شده بود نه شکوه مطلق بینی کتابدار، بلکه اعتماد به نفس فراوان او بود. این زن سر و گردن خود را مثل یک ملکه زیبایی بالا می‌گرفت. در حالی که او را تماشا می‌کردم که با رفتاری مطمئن به خود، کارهایش را انجام می‌داد، نمی‌توانستم جلوی این فکرم را بگیرم که «چرا او عقده ندارد؟»

در فرهنگ ایرانی، بینی یک زن بسیار مهم‌تر از یک ابزار تنفسی است، سرنوشت اوست. دختری با بینی زشت به زودی یاد می‌گیرد که تنها در رویای یک چیز باشد: یک جراح پلاستیک زبردست. تنها خانواده‌های بسیار فقیر هستند که دست به تصحیح اشتباه‌های دماغی طبیعت نمی‌زنند. هیچ مقداری از جذابیت، استعداد، و هوش نمی تواند دماغ نازیبا را برای یک دختر جبران کند، بی برو برگرد باید تصحیح شود.

من از دو نوع بینی ارث برده‌ام. در سمت پدری‌ام، بینی‌ها بزرگ هستند اما از سایر نظرها کاملا قابل قبول‌اند. فقط خدا نمی‌دانسته یک چیز خوب را کجا متوقف کند. بینی‌های تبار مادری‌ام همه بزرگ و عقابی هستند. گونزو، در سریال sesame street ، شباهت حیرت انگیزی به فامیل مادری‌ام دارد. بچه که بودم فکر می‌کردم طبیعی ست که هر وقت عکسی گرفته می‌شود داد بزنند «از نیم رخ نگیر». بینی خودم از نوعی است که می‌توانستم همکلاسی‌های دبیرستانم را با نگه داشتن یک مداد و یک پاک کن در فاصله بینی و دهانم سرگرم کنم. این نمایش آکروباتیک رشک انگیز، تقدیر مرا، به عنوان دختری که لازم نبود نگران خرید لباس برای میهمانی رقص فارغ التحصیلی باشم، کاملا مسجل کرده بود.

وقتی کوچک بودم، تمام نگاه‌ها به بینی‌ام بود. دختر کوچک خوشگلی محسوب می‌شدم، اما هر وقت یک نفر از قیافه‌ام تعریف می‌کرد، کسی -معمولا مادر- می‌گفت: «حالا باید ببینیم» همه می‌دانستند معنای این حرف چیست. تاریخ پر است از دخترانی که یک روز خوشگل هستند و بعد، بووم، بینی‌شان گنده می‌شود. و زن‌های فامیل ما با همه آن‌ها آشنایی داشتند. آن‌ها به کار نظارت بر دماغ ادامه دادند، و رشد بینی من را همان طور پیگیری می‌کردند که دلال‌ها، سهام وال استریت را دنبال می‌کنند. زمانی که دیگر به نوجوانی رسیده بودم، آشکار بود که تا حدی قسر در رفته‌ام. بینی من نسخه خلاصه شده‌ای از مدل عقابی بود. شبیه خویشان مادری‌ام بودم، اما دماغم آن قدرها بد نبود که با عروسک خیمه شب بازی مقایسه شود. زن‌های فامیل به اتفاق آرا عقیده داشتند اگر چه بینی من هولناک نیست، می‌تواند قدری تصحیح شود: «فقط باید نوک بینی‌ات کوچک شود.»

در هجده سالگی با پدر رفتیم پیش یک جراح پلاستیک، «بهترین در نیوپورت بیچ» در حالی که توی دفتر مجلل این مرد نشسته بودم و به نمای چند سویه اقیانوس نگاه می‌کردم، فکر کردم او چطور می‌تواند خودش را جدی بگیرد. با توجه به مدارک قاب شده‌ای که روی دیوارها آویخته بود، او سال‌های طولانی در موسسات معتبر پزشکی تحصیل کرده بود.

این جا کسی بود که می‌توانست در جایی زندگی یک نفر را نجات دهد، اما به جای آن مشتاقانه منتظر بود که نوک بینی مرا هرس کند. در حالی که او درباره عمل توضیح می‌داد، آنچه مرا بیش از همه اذیت می‌کرد این نبود که بدهم بینی‌ام را بشکنند، این بود که بدهم بینی‌ام را «او» بشکند. صرفا احترام کافی برایش قائل نبودم.

پدر آسوده خاطر شده بود که تصمیم‌ام برای عمل بینی منفی بود. عقیده داشت این عمل خیلی گران است. پیشنهاد کردم: «می‌توانی در عوض برایم ماشین بخری» جواب داد: «بینی‌ات خوبه. ماشین هم لازم نداری» فارغ التحصیل شدم، ازدواج کردم و بچه دار شدم. همه با همان بینی قبلی. در واقع سال‌ها بود که به عیب‌های بینی‌ام فکر نکرده بودم، پس از دوبار زایمان، قسمت‌های دیگری از بدن را داشتم که قابلیت بیشتری برای دل مشغولی داشته باشند.

اگر چه هنوز به توکان فکر می‌کردم. هر وقت کسی درباره دماغش گلایه می‌کرد، من داستان کتابدار متکی به نفسی را برایش تعریف می‌کردم که بر مشکل عظیم بینی‌اش پیروز شده بود. طبیعتا مردم می‌پرسیدند او از کجا این‌قدر اعتماد به نفس داشت، جواب می‌دادم: «نمی‌دانم، فقط می‌دانم داشت.»

بی‌اختیار به آن زنان ایرانی فکر کردم که پول می‌دادند تا دماغ‌شان شکسته شود و تغییر شکل یابد فقط برای این‌که کسی آن‌ها را لایق عشق بداند. به آن دختران کوچکی فکر کردم که جلوی تصویر خودشان در آینه قوز می‌کردند. به یاد آوردم که وقتی کلاس چهارم در تهران بودم، چقدر بینی جین فوندا را تحسین می‌کردم و چقدر از بینی خودم بدم می‌آمد. با فکر کردن به آن همه انرژی تلف شده، می‌خواستم فریاد بزنم و به مردان و زنان هم وطن‌ام بگویم که یک بینی هر شکلی که داشته باشد فقط بینی است. نمی‌تواند روح انسان را در خود جای دهد. هر چقدر بینی‌های ما بزرگ باشد، روح ما بسیار بزرگ‌تر است.

================

*از کتاب عطر سنبل- عطر کاج / فیروزه جزایری دوما

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
bano iran zamin
bano iran zamin
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
منم باشماموافقممممممممممممممممممممم وباهرگونه عمل جراحی مخالفففففففففففففففففففف
شکیبا مهرگان
شکیبا مهرگان
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
: )
admincheh
admincheh
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
خب قضیه ی بینی الان کمی پیش پا افتاده تر شده و بعد از داشتن کلی بینی سربالای یک مدل می ریم که داشته باشیم جراحی چال گونه و ستاره در چشم و ...!
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
چه جاالب! جدا چالِ گونه؟ یعنی بذارن یا بردارن؟
admincheh
admincheh
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
با عرض تاسف ،چال گونه بذارن !
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
مگه میشه؟ :|
admincheh
admincheh
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
بلی که میشه -_-
شکیبا مهرگان
شکیبا مهرگان
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
جراحی گذاشتن گونه شنیده بودیم و لی چال روی گونه واقعا؟!
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
خیلی جالبه! واقعا نشنیده بودم! آخه چال گونه حسابش با مروارید و خال و پروتز و بوتاکس و ... جداست.. یه چیزِ حسی و شهودی و معنوی هستش(اگر منو متهم به اغراق نکنید!) و به هیچ عنوان مصنوعیش جای اورژینالش رو نمی گیره... متاسفم واقعا برای این مُدفَشِن های جدید و نامتناسب و ناآگاهانه... ممنون از توضیح شما.
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
چال گونه پیوند هم میزنن؟ مال خودمو میفروشم :))))))
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
آقا این ستاره تو چشم رو من تو تهران زیاد میبینم تازگیا.فقط میتونم بگم وحشتناکه :| اما جراحی بینی جدا از عوارضش به نظرم بد نیست. آخه وااااقعا تو قیافه بعضیا خیلی تاثیر میذاره.چرا وقتی میتونن زیبا باشن زشت بمونن خب :|
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٤/٠٢/٠١
٠
٠
خانوم رویا خانوم شما گفتین میخواستین جراحی بینی کنین و لی پشیمون شدین بعد که رفتین دکتر .درسته
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٤/٠٢/٠١
٠
٠
چرا /بینی عمل کرده داغونو دیدین ترسیدین؟اره؟پشیمون نشدین الان /نمیخواین برین دیگه؟
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٤/٠٢/٠٢
٠
٠
برای اینکه وقتی اون آقا رو از اتاق عمل آوردن بیرون تمام صورتش کبود بود و دور تا دور سرش پر از خون بود :| جراحی بینی منم یکم دردسر داره چون اندازه استخوان بینی مناسبه. فقط باید غضروف روی بینی کوچیکتر بشه که یه جور ریسکه. ممکنه در دراز مدت برگشت داشته باشه. من حاضر بودم ریسکش رو بپذیرم اما واقعا تحمل درد ندارم. اون صورت کبودی که من دیدم دردش از تحملم خاره :|
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٤/٠٢/٠٢
١
٠
که اینطور/ok |: نه خوبه نیازی نداره.
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٤/٠٢/٠٢
١
٠
به وب منم سر بزنین (:
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٣١
١
٠
انتخاب قشنگی بود خانوم مهرگان... ممنونم :-)
شکیبا مهرگان
شکیبا مهرگان
٩٤/٠١/٣١
١
٠
تشکر آقای شمشیری: )
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠١/٣١
١
٠
چه انتخاب قشنگی :)
آسمانه
آسمانه
٩٤/٠١/٣١
١
٠
عجب حرف جالبی رو بیان کرده بود در این متن انتخابی..
korosh
korosh
٩٤/٠١/٣١
١
٠
بعله اصن عمل جراحی زیبایی خر است !
آذر صدارت
آذر صدارت
٩٤/٠١/٣١
١
٠
من عاشق این کتابم + عاشق چال لُپ! اگه جراحِ چال گونه سراغ داشتین، خبرم کنین لطفا! :-)
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠